تبلیغات
شناخت و معرفی اسلام - عرفان امام و منازل چهارگانه
سه شنبه 16 فروردین 1390

عرفان امام و منازل چهارگانه

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :اخلاق و عرفان ،

جواد محدثى   


بسم الله الرحمن الرحیم

آنچه در آثار ادبى و عرفانى امام خمینى "قدس سره" در سالهاى آخر عمر پر بركتش دیده مى‏شود - چه به صورت اشعار، چه نامه‏ها و مكتوبات عرفانى - نشان از نوعى "شوریدگى" و "دلدادگى" و "عشق" مى‏دهد.

ابراز حالات ویژه روحى و بى‏تابى‏هاى معنوى در راه وصل به جانان و اینكه همه چیز را فداى "او" كردن و همه مراحل را براى رسیدن به عشق و معشوق پیمودن و در این راه، از هیچ چیز پروا نداشتن و. . . همه از نشانه‏ها و آثار چنین عشق و مرتبه والاى از خود بریدن و به محبوب رسیدن است.

آنچه انسان را به محبوب و معبود مى‏رساند، عبارت است از:

- عبادت - علم - عرفان - و. . . عشق هر یك از مراحل سه گانه اول، گاهى هم به جاى "رساندن"، مانع مى‏شود و به جاى "خدایى شدن" به "خودى بودن" مى‏انجامد و به جاى ایجاد نورانیت، "حجاب" مى‏آورد.

اینكه انسان در محدوده "عبادت ظاهرى" نماند، و به اصطلاحات علمى و قیل و قال مدرسه، دل خوش نكند، و مباحث عرفانى براى او دكان نشود، بلكه به كنه و جوهره ناب بندگى و آزادگى برسد، موهبتى است كه خاص ویژگان است. در متون دینى هم (چه در آیات، چه روایات، و چه حتى در سیره معصومین و بزرگان دین) به رگه‏هایى از اشارات و تصریحاتى بر مى‏خوریم كه از این قشرى‏گرى و جمود برظواهر، یا از ژرفایى و رسیدن به باطن و جوهر ناب بندگى یاد كرده است.

آنچه در آثار امام راحل "قدس سره" بخصوص در اشعارش مشهود است، اشاره به این منازل و مراحل و وادیهاى سلوك و رسیدن به مرحله چهارم و "عشق ناب به خدا" است. شوریدگیهاى سالهاى آخر عمر حضرت امام نیز گویاى این حال متعالى و مقدس است.

آنچه در این نوشته، در پى آنیم، مرورى بر "دیوان امام" و ردیابى این مراحل و منازل اربعه در سروده‏هاى حضرت اوست.

اگر در اشعار امام مى‏بینیم كه از معبد و مسجد و طاعت و عبادت ریایى و ماذنه و دیر راهب و سجاده و صومعه و محراب و. . . نقد مى‏شود و از بى‏حاصلى اینها یاد مى‏شود، ناظر به روایاتى است كه از "عبادت بى‏علم" و "طول ركوع و سجود بدون تفكر" و " پرسشهاى ریایى "و. . . نكوهش شده است.

و اگر حمله تند و تیز امام را به كتاب و مدرسه و قیل و قال درس و بحث و شفا و اسفار و فیلسوف و فتوحات و مصباح و اوراق و دكه علم و صحبت‏شیخ و عقال عقل و برهان و. . . مى‏بینیم، باز ناظر به آنجاست كه علم و اصطلاحات علمى، حجاب گردد و علم، تنها در دانستنیهاى درس و بحث و تعلیم و تعلم خلاصه شود، نه آن نور امنیتى كه دلها را روشن و با صفا مى‏سازد. به فرموده امام صادق"ع":

"لیس العلم بالتعلم، انما هو نور یقع فى قلب من یرید الله تبارك و تعالى ان یهدیه" (1)

و اگر مى‏بینیم كه با قلم و تعبیرى تند، از عرفان و خانقاه و صوفى و درویش و خرقه ملوث و قلندران و مسند و. . . انتقاد مى‏كند و اینها را همه هیچ مى‏شمارد، آنجاست كه عرفان بازى و دستگاه سازى و مرید پرورى و انزواگزینى و بى‏خیالى، محصول اینگونه صوفیگرى‏هاى بى‏خاصیت‏باشد.

و. . . بالاخره اگر از مى‏و ساغر و میكده و خم و جرعه و سبو و جام و باده و جرگه عشاق و عاكف میخانه شدن و. . . سخن مى‏گوید، رسیدن به نهایت "عشق راستین" و دریدن همه حجابها و ظواهر و چشیدن طعم خوش "عبودیت عاشقانه" و "نورانیت علم" و "عرفان ناب" را در نظر دارد.

با این مقدمات كه گفته شد، مرورى به برخى از سروده‏هاى حضرت امام داریم و این مراحل اربعه و منازل چهارگانه را در اشعار او پى مى‏گیریم. (2)

با اشاره اینكه بلبل باغ جنان هم راهى به دوست ندارد و در پى آن "قبله نما"ست.

مى‏گوید:

عارف و صوفى از این بادیه دور افتادند
جام مى گیر ز مطرب، كه روى سوى صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سر مست ز میخانه كنم رو به خدا (ص 39)

در غزلى دیگر، كه سخن از مى‏و جامى است كه جان را فانى مى‏سازد و انسان را از " خود" رها مى‏سازد و همه تعلقات را مى‏زداید و در خلوتگه رندان بى‏حرمت، در اثر آن سرمستى از باده عشق، سجود و قیام را بر هم مى‏ریزد:

روم در جرگه پیران از خود بى‏خبر، شاید
برون سازند از جانم به مى‏افكار خامم را

و این "عدم نامه" را به ساغر ختم مى‏كند و این "حسن ختام" را به گوش "پیر صومعه" مى‏رساند.

در غزلى دیگر مى‏گوید (ص‏42) :

رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار
به دو عالم ندهم روى دل آراى تو را. . .

دكه علم و خرد بست، در عشق گشود
آنكه مى‏داشت‏به سر، علت‏سوداى تو را

مى‏بینیم كه علم و عقل و خرقه و مسند، همه در برابر "عشق"، هیچ است.

باز مى‏بینیم كه با محور قرار دادن "عشق" و "نیستى" و "فنا"، بر علوم رایج چنین مى‏آشوبد (ص‏44) :

"اسفار" و "شفا"ى ابن سینا نگشود
با آن همه جر و بحث‏ها مشكل ما

در همین راستا، در غزل دیگرى مى‏خوانیم (ص 48) :

از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلى نشد
كى مى‏توان رسید به دریا از این سراب
هرچه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم
چیزى نبود، غیر حجابى پس از حجاب

باز در همین محور، پس از بیان آنكه "جام باده"، روح افزا و درمانگر است، نه مدرس و مربى و حكیم و خطیب و حلقه صوفى و اصحاب صلیب، مى‏فرماید (ص‏51) :

از "فتوحات"م نشد فتحى و از "مصباح"، نورى
هر چه خواهم در درون جامه آن دلفریب است

در غزل دیگرى ظاهرسازیهاى دراویش را به‏سخره مى‏گیرد و درباره این ظواهر فریبا مى‏گوید (ص‏54) :

خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آنكه دورى كند از این و از آن، درویش است
نیست درویش كه دارد كله درویشى
آنكه نادیده كلاه و سر و جان، درویش است
حلقه ذكر میاراى، كه ذاكر، یار است
آنكه ذاكر بشناسد به عیان، درویش است

وى از غزل "سرجان"، پریشانحالى خود را از جام "بلى" مى‏داند كه از "روز الست" در دل ریشه دارد و این عشق بى‏انجام و آغاز را مایه خریدن ناز معشوق مى‏شمارد و مى‏گوید (ص‏65) :

حلقه صوفى و دیر راهبم هرگز مجوى
مرغ بال و پر زده، با زاغ هم پرواز نیست

و در جاى دیگر، عقل را دیوانه او شدن مى‏داند و از خود گذشتن را، نشانه عاشقى، و مى‏گوید (ص‏67) :

رهرو عشقى اگر، خرقه و سجاده فكن
كه بجز عشق، تو را رهرو این منزل نیست
اگر از اهل دلى، صوفى و زاهد بگذار
كه جز این طایفه را راه در این محفل نیست

و در ادامه، با تاكید بر اینكه "اهل دل" بودن، راه اصلى است و آرزوى رهایى از خرقه سالوس مى‏كند و چنین مى‏گوید:

علم و عرفان به خرابات ندارد راهى
كه به منزلگه عشاق، ره باطل نیست.

كه به عیان، خرقه صوفى و سجاده زاهد و علم و عرفان را براى رسیدن به "منزلگاه عشاق"، ناتوان مى‏شمارد و در اینكه براى یافتن دل و دلدار، نباید راه را گم كرد و در پیچ و خم ظواهر و علوم و اصطلاحات ماند، در غزل "قصه مستى" اینگونه مى‏سراید (ص‏71) :

آنكه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نیست
آنچه جان جوید، به‏دست‏صوفى بیگانه نیست
گفته‏هاى فیلسوف و صوفى و درویش و شیخ
در خور وصف جمال دلبر فرزانه نیست

در غزل دیگر راه علم و عقل را از دیوانگى جدا مى‏داند و تنها راه آشنایى با دوست را مستى و دیوانگى و از خویشتن بیگانگى مى‏شمارد (ص‏72) .

درویشى را در درویش صفتى مى‏داند و صوفى راستین را اهل صفا و عالم واقعى را آراسته به اخلاص، و گرنه علمش حجاب مى‏شود و دگر هیچ و اینكه (ص‏74) :

عارف كه ز عرفان كتبى چند فرا خواند
بسته است‏به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ

در غزل دیگرى كه سخن از عشق دلدار است و مى‏زدگان بیخود از خویش، باز هم از حجاب و مانع بودن "علم و عرفان" مى‏گوید (ص‏82) :

عشقت از مدرسه و حلقه صوفى راندم
بنده حلقه بگوش در خمارم كرد

نقد از مدعیان بى‏باطن همچنان ادامه مى‏یابد و در غزلى از زهد فروشان قلندر و عبادتهاى كاسب كارانه و مرشد بازى‏هاى دكان دارانه و صوفى‏هاى پر ادعا انتقاد مى‏كند (ص‏94) و در جاى دیگر، ضمن ستایش از مستان از خود بى‏خود و بى‏نصیبى عاقلان، به حجاب بودن علم مى‏پردازد و افق تازه‏اى را پیش خود مى‏یابد، وقتى كه از "عرفان" به "عشق" مى‏رسد. با هم بخوانیم (ص‏104) :

در بر دلشدگان، علم حجاب است، حجاب
از حجاب‏آنكه برون رفت‏بحق، جاهل بود . . .
چون‏به "عشق" آمدم از حوزه"عرفان"، دیدم
آنچه خواندیم و شنیدیم، همه باطل بود

باز هم رستن از پوسته و رسیدن به مغز. مى‏بینیم كه در بتكده و كعبه و خانقاه و دیر و كنیسه، جلوه و نام و كلامى از آن "دلبر" نمى‏یابد و در "مدرس فقیه"، تنها قیل و قال مى‏بیند و محضر ادیب را هم فاقد آن گمشده مى‏یابد، حتى در صفوف قلندران هم تنها مدیحه سرایى از قلندران را مشاهده مى‏كند و در نهایت، "یك قطره مى" از جام دلبر را عطاكننده چیزى مى‏داند كه در همه ملك جهان نیست (ص‏108) .

دیوان امام"ره" را مرور مى‏كنیم. همچنان جلوه‏هایى از این حقیقت ناب كه وقتى پرتو حسن به جان بیفتد، عشق همه دردها را درمان مى‏كند و همان جلوه كه بر موسى‏عمران نمود، در جان عاشق هم آتش مى‏افروزد (ص‏115) :

ابن سینا را بگو در طور سینا ره نیافت
آنكه را برهان حیران ساز تو حیران نمود

و این حقیقت، در جاى دیگر اینگونه متجلى است (ص‏117) :

از در مدرسه و دیر، برون خواهم تاخت
عاكف سایه آن سرو روان خواهى دید

و در اقبال به عشق و مستى گوید (ص‏122) :

برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر
محراب را به شیخ ریاكار، واگذار
با پیر میكده خبر حال ما بگو
با ساغرى برون كند از جان ما خمار

در غزل دیگر، باز هم سخن از ساقى و میكده و عشق یار مطرح است و (ص‏125) :

گر گذشتى به در مدرسه، با شیخ بگو
پى تعلیم تو آن لاله عذار آمد باز
دكه زهد ببندید در این فصل طرب
كه بگوش دل ما نغمه تار آمد باز

در غزل "آواز سروش" (ص‏130 یكسره سخن از مدهوشى حاصل از میكده و پیمانه و باده فروشى است كه نارسایى گامهاى مسیر علم و عرفان و مدرسه و خرابات و عالم و صوفى را جبران مى‏كند:

از دم شیخ، شفاى دل من حاصل نیست
بایدم شكوه برم پیش بت‏باده فروش
نه محقق خبرى داشت، نه عارف، اثرى
بعد از این دست من و دامن پیرى خاموش
عالم و حوزه خود، صوفى و خلوتگه خویش
ما و كوى بت‏حیرت زده خانه به دوش
از در مدرسه و دیر و خرابات شدم
تاشوم بر در میعادگهش حلقه بگوش
گوش از عربده صوفى و درویش ببند
تا به جانت رسد از كوى دل، آواز سروش

در غزل بعدى، باز هم صحبت از عهد بستن با پیر مى‏فروشى است و بى‏حاصلى شیخ خرقه پوش و قیل و قال مدرسه (ص‏131) :

از قیل و قال مدرسه‏ام حاصلى نشد
جز حرف دلخراش، پس از آن همه خروش

در غزل "نهانخانه اسرار" (ص‏138) نیز سخن از روى نیاز بردن بر در میكده و پیرمغان است و همان مضامینى كه در ص 130 هم بود.

صوفى و خرقه خود، زاهد و سجاده خویش
من سوى دیر مغان، نغمه نواز آمده‏ام
با دلى غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدى هله با سوز و گداز آمده‏ام

در غزل دیگر (ص‏140) از دغلبازى صوفى به امان آمده و از قیل و قال مدرسه، به میكده و عالم عشق و سرمستى پناه مى‏آورد و با روان شوریده، در پى گشودن گره‏هاى بسته با غمزه یار است:

شیخ را گو كه در مدرسه بر بند، كه من
زین همه قال و مقال تو به جان آمده‏ام
سرخم باز كن‏اى پیر كه در درگه تو
با شعف، رقص كنان، دست فشان آمده‏ام

و با بیان اینكه "همه جا خانه یار است كه یارم همه جاست"، به شهود خدا در ذره ذره هستى اشاره مى‏كند كه اینگونه تجلى خدا را جز در دید عاشقانه عرفانى نمى‏توان یافت. غزل "خال لب" نیز، كه براى نخستین بار پس از ارتحال حضرت امام"قدس سره" از سوى فرزندش مرحوم حاج احمد آقا به ملت داغدیده ایران عرضه شد، همین حال و هوا و شوریدگى عاشقانه و فارغ از خود شدن و منصوروار، خریدار سر دار شدن و شرر غم دلدار به چشم مى‏خورد و گریز از پندهاى واعظ شهر و دور افكندن جامه زهد و ریا و پوشیدن خرقه پیر خراباتى و این حالت كه (ص‏142) :

در میخانه گشایید به رویم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

و در صفحه بعد نیز، شهره شهر شدن را در پى گرفتارى در كمند سر زلف یار مى‏داند و مى‏گوید:

مستى علم و عمل رخت‏ببست از سر من
تا كه از ساغر لبریز تو هشیار شدم

در غزل "جامه دران" (ص‏151) خواستار جام مى‏از دست دلبر مى‏شود و پروانه‏وار گرد شمع روى دوست مى‏چرخد و دنیا را همچون قفسى و دامى مى‏بیند كه باید از پرپر شدن در آن و ماندن در این رها شد و آرزو مى‏كند كه خرقه ملوث و سجاده ریا را بر در میخانه بردرد و از سبوى عشق، جرعه‏اى نوشیده و مستانه، جان از خرقه هستى درآورد:

گر از سبوى عشق دهد یار، جرعه‏اى
مستانه جان ز خرقه هستى درآورم

و این یادآور وصفى است كه حضرت امیر"ع" در نهج البلاغه از متقین دارد كه چنان مشتاق ثواب وبیمناك از عقاب‏اند كه اگر "اجل" نبود، یك چشم برهم زدن جانهایشان در زندان تن نمى‏ماند:

ولو لا الاجل الذى كتب الله علیهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم" (3)

این بى‏تابى از ماندن در قفس تن و زندان زندگى و شوق به رهایى از این جهان كه خاص مرحله عشق است، در غزلها و موارد دیگر هم دیده مى‏شود و اظهار امیدوارى مى‏كند كه روزى برسد تا از این خانه هجرت كرده و پروانه‏وار در شعله شمع وجود دلدار بسوزد (ص 158) :

روى از خانقه و صومه برگردانم
سجده بر خاك در ساقى میخانه كنم
حال، حاصل‏نشد از موعظه صوفى و شیخ
رو به كوى صنمى واله و دیوانه كنم

وى خود را "زاده عشق" مى‏داند كه با مدعى عاكف مسجد در نبرد است و خلیلانه در آتش عشق یار مى‏رود و به مستى و بیهوشى در میكده مى‏بالد و در نهایت چنین مى‏گوید (ص 163) :

با صوفى و درویش و قلندر به ستیزیم
با مى‏زدگان، گمشدگان بادیه گردیم

و همین مضامین را در غزل "جام ازل" (ص 167) دارد و خود را زاده عشق و پسرخوانده جام و دلداده میخانه و غلام پیر مغان مى‏شمارد و هم از اصطلاحات مدرسه گریزان است و هم خرداندیشان و عوام:

با صوفى و با عارف و درویش به جنگیم
پرخاش‏گر فلسفه و علم كلامیم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق، كناریم
مطرود خردپیشه و منفور عوامیم

در "مناجات محبین" از حضرت سجاد"ع"، سخن از چشیدن شیرینى محبت‏خدا و آن را با چیز دیگرى عوض نكردن و شوق دیدار خدا داشتن و توفیق نظر به وجه‏الله داشتن است: " واجتبیته لمشاهدتك واخلیت وجهه لك و فرغت فواده لحبك و رغبته فیما عندك . . . . " . اینگونه مضامین عاشقانه و پشت‏سر نهادن مراحل علم و عبادت و كتاب و كلام و رسیدن به شور و حال و بار یافتن به قرب و لذت بردن از انس، در اشعار متعددى از حضرت امام دیده مى‏شود. غزل "باریار" (ص 168) یكى از این نمونه‏هاست كه در آن از جمله مى‏خوانیم:

راز دل غمدیده خود را به كه گویم؟
من تشنه جام مى از آن كهنه سبویم
بر دار كتاب از برم و جام مى آور
تا آنچه كه در جمع كتب نیست، بجویم
از پیچ و خم علم و خرد رخت‏ببندم
تا بار دهد یار به پیچ و خم مویم

و این همان مراحل بالاتر از علم است كه شاعرى گفته است:

بشوى اوراق اگر همدرس مایى
كه علم عشق در دفتر نباشد

این‏ها مرحله‏اى است كه حتى پاى عرفان هم از پیمودن راه آن ناتوان است و تنها با شهپر عشق است كه مى‏توان در این آفاق پر كشید. حضرت امام در غزل "وادى ایمن"، در پى صاحبنظرى است كه این گم كرده راه را به منزل برساند و با گذراندن راه پر خطر عشق، به آن منزلگه ایمن، بار یابد. (ص 169) :

از ورق پاره عرفان خبرى حاصل نیست
از نهانخانه رندان خبرى مى‏جویم
مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد
از گلستان رخ او ثمرى مى‏جویم . . .
ترك میخانه و بتخانه و مسجد كردم
در ره عشق رخت رهگذرى مى‏جویم

این ابیات را نیز دقت كنید (ص 170) :

خرم آن روز كه ما عاكف میخانه شویم
از كف عقل برون جسته و دیوانه شویم
بشكنیم آینه فلسفه و عرفان را
از صنم خانه این قافله بیگانه شویم
فارغ از خانقه و مدرسه و دیر شده
پشت پایى زده بر هستى و فرزانه شویم

در غزل "غمزه دوست" (ص 186) ، هدف از حضور در میكده و بتكده و مسجد و دیر را بهره از " نگاه دوست" مى‏داند و اینكه اگر به این خواسته نرسد، آنها ثمرى ندارد و همه چیز سراب است:

بر در میكده و بتكده و مسجد و دیر
سجده آرم كه تو شاید نظرى بنمایى
مشكلى‏حل نشد از مدرسه و صحبت‏شیخ
غمزه‏اى، تا گره از مشكل ما بگشایى

و این مضامین، تداعى كننده عشق و شیدایى نهفته در "مناجات المریدین" امام سجاد"ع" است كه عشق معبود را كارساز و درمان كننده و آرام بخش و همدم و. . . مى‏داند و در پى این اكسیر دگرگون ساز است: ". . . فانت لاغیرك مرادى، ولك لالسواك سهرى و سهادى و لقائك قرة عینى و وصلك منى نفسى و الیك شوقى و فى محبتك ولهى و الى هواك صبابتى و رضاك بغیتى و رویتك حاجتى و جوارك طلبى و قربك غایة سولى و فى مناجاتك روحى و راحتى و عندك دواء علتى و شفاء غلتى و برد لوعتى و كشف كربتى. . . " (4) (ص 16)

در غزل شرح پریشانى (ص 160) نیز كه با مطلع "درد خواهم، دوا نمى‏خواهم" از همین دلدادگى و شوق و انس و خریدارى جفاى یار و عشق به بیمارى آن محبوب سخن مى‏گوید و اینكه او دعا و ذكر و فكر و قبله و قبله نماست.

به هر حال، آنچه امام را جذب كامل كرده و از همه چیز و همه جا و همه كس رهانده است، همان خلوت مستان و جرگه عشاق است كه وراى آن اصطلاحات و علوم و زهد و عبادت و حلقه درویشان است. این مرحله، اوج كمال روحى و رهایى از همه تعلقات است. این چند بیت را هم از غزل خلوت مستان (ص 187) مرور كنیم:

در حلقه درویش ندیدیم صفایى
در صومعه از او نشنیدیم ندایى
در مدرسه از دوست نخواندیم كتابى
در ماذنه از یار ندیدیم صدایى
در جمع كتب هیچ حجابى ندریدیم
در درس صحف، راه نبردیم به جایى
در جرگه عشاق روم، بلكه بیابم
از گلشن دلدار، نسیمى، ردپایى
این‏ما و منى جمله ز عقل است‏و عقال‏است
در خلوت مستان نه منى هست و نه مایى

علمهاى عاى بى‏اثر در ساختن روح و سعادت عالم، حجاب است، هم براى خود و هم براى دیگران به فرموده حضرت على"ع": "علم لا ینفع كدواء لا ینجح". (5) علم بى‏فایده همچون دارویى است كه اثر درمانى ندارد. و به تعبیر حضرت عیسى"ع": مثل عالمان بد، همچون صخره‏اى كه بر دهانه نهرى قرار گرفته كه نه خود از آب مى‏نوشد و نه مى‏گذارد آب به مزرعه‏هاى تشنه برسد: "مثل علماء السؤ مثل صخرة وقعت على فم النهر، لا هى تشرب الماء و لاهى تترك الماء یخلص الى الزرع". (6)

این حكمت متعالى را حضرت امام، در یك رباعى اینگونه مى‏سراید (ص 212) :

علمى كه جز اصطلاح و الفاظ نبود
جز تیرگى و حجاب چیزى نفزود
هر چند تو حكمت الهى خوانیش
راهى به سوى كعبه عاشق ننمود

باز هم از رباعیات امام بخوانیم (ص 238) :

اى پیر مرا به خانقه منزل ده
از یاد رخ دوست مراد دل ده
حاصل نشد از مدرسه، جز دورى یار
جانا مددى به عمر بى‏حاصل ده

در اینجا گریز از مدرسه به خانقاه است، تا عمر، حاصلى داشته باشد. ولى خواسته برتر، رها شدن از این دوست و رسیدن به عشق و جنون (ص 238) :

یارب نظرى ز پاكبازانم ده
لطفى كن و ره به دلنوازانم ده
از مدرسه و خانقهم باز رهان
مجنون كن و خاطر پریشانم ده

باز هم نمونه دیگر، سپردن دلق و مسند به دیگران و بر هم زدن طومار حكمت و فلسفه و عرفان، در برابر وصول به بارگاه عشق است. چنین مى‏خوانیم (ص 223) :

آن روز كه ره به سوى میخانه برم
یاران همه را به دلق و مسند سپرم
طومار حكیم و فیلسوف وعارف
فریاد كشان و پاى كوبان بدرم

گرچه بناى كار در این بررسى، "دیوان امام" بود، لیكن در نامه‏ها و مكتوبات عرفانى حضرت امام"قدس سره" نیز اشاراتى به این "موانع راه" و "منازل سلوك" و " حجب نور" دیده مى‏شود.

دریغ است كه در این نوشته، نگاهى به آن رهنمودهاى حكیمانه و نواهاى عاشقانه و عارفانه نداشته باشیم.

در نامه‏اى عارفانه به خانم فاطمه طباطبایى (همسر مرحوم حاج احمد آقا) در چند مورد از این رشحات ناب دیده مى‏شود:

". . . دخترم! سرگرمى به علوم حتى عرفان و توحید، اگر براى انباشتن اصطلاحات است - كه هست - و براى خود این علوم است، سالك را به مقصد نزدیك نمى‏كند كه دور مى‏كند; "العلم هوالحجاب الاءكبر". و اگر حق جویى و عشق به او انگیزه است - كه بسیار نادر است - چراغ راه است و نور هدایت; "العلم نور یقذفه الله فى قلب من یشاء". و براى رسیدن به گوشه‏اى از آن، تهذیب و تطهیر و تزكیه لازم است. " (7)

"به قدر میسور، در رفع حجب و شكستن اقفال براى رسیدن به آب زلال و سرچشمه نور كوشش كن. تا جوانى در دست توست، كوشش كن در عمل و تهذیب قلب و در شكستن اقفال و رفع حجب، كه هزاران جوان كه به افق ملكوت نزدیكترند. موفق مى‏شوند و یك پیر موفق نمى‏شود. " (8)

". . . بافته‏هاى سابق را جز مشتى الفاظ نمى‏بینم و به تو و سایر جوانها كه طالب معرفتند، وصیت مى‏كنم كه شما و همه موجودات جلوه اویند و ظهور ویند، كوشش و مجاهده كنید تا بارقه‏اى از آن را بیابید و در آن محو شوید واز نیستى به هستى مطلق رسید. " (9)

". . . شب گذشته، اسماء كتب عرفانى را پرسیدى. دخترم! در رفع حجب كوش نه در جمع كتب. گیرم كتب عرفانى و فلسفى را از بازار به منزل و از محلى به محلى انتقال دادى، یا آن كه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردى و در مجالس و محافل آنچه در چنته داشتى عرضه كردى و حضار را فریفته معلومات خود كردى و با فریب شیطانى و نفس اماره خبیث‏تر از شیطان، محموله خود را سنگین‏تر كردى و با لعبه ابلیس مجلس آرا شدى و خداى نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد - كه خواهد آمد - آیا با این محموله‏هاى بسیار به حجب افزودى یا از حجب كاستى؟ خداى عزوجل براى بیدارى علما آیه شریفه "مثل الذین حملوا التوراة" را آورده تا بدانند انباشتن علوم، - گرچه علم شرایع و توحید باشد - از حجب نمى‏كاهد، بلكه افزایش مى‏دهد و از حجب صغار او را به حجب كبار مى‏كشاند. نمى‏گویم از علم و عرفان و فلسفه بگریز و با جهل، عمر بگذران، كه این انحراف است. مى‏گویم كوشش و مجاهده كن كه انگیزه الهى و براى دوست‏باشد و اگر عرضه كنى براى خدا و تربیت‏بندگان او باشد، نه براى ریا و خودنمایى. . . " (10)

این نكته لطیف و ظریف را هم بخوانیم:

"همچون عاشق بى‏سوادى كه به سواد نامه محبوب نظر كند و دل خوش دارد كه این نامه محبوب است و همچون پارسى زبان پریشان عربى ندانى كه قرآن كریم را خواند و چون از اوست، لذت برد و حالى به او دست دهد كه هزاران بار بهتر از ادیب دانشمندى است كه به اعراب و مزایاى ادبى و بلاغت و فصاحت قرآن سرخود را گرم كند و فیلسوف و عارفى كه به مسائل عقل و ذوقى آن بیندیشد و از محبوب غافل باشد، چون مطالعه كتب فلسفى و عرفانى كه به محتواى كتاب مشغول و به گوینده آن كارى ندارد. " (11)

حضرت امام "قدس سره" در یك نامه عرفانى دیگر خطاب به فرزند گرامى‏شان حاج سید احمد آقا، نكاتى در همین مقوله دارد كه جملاتى هم از این نامه تقدیم مى‏شود:

". . . پس میزان عرفان و حرمان، "انگیزه" است. هر قدر انگیزه‏ها به نور فطرت نزدیك‏تر باشند، از حجب، حتى حجب نور وارسته تر، به مبدا نور وابسته ترند، تا آنجا كه سخن از وابستگى نیز كفر است. " (12)

در همین نامه مى‏خوانیم:

". . . كوشش كن كلمه توحید را كه بزرگترین كلمه است و والاترین جمله است از قلت‏به قلبت‏برسانى كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهانى است و این حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقین به قلب نرسد، فایده واثرش ناچیز است. چه بسا بعض از همین اصحاب برهان عقلى و استدلال فلسفى بیشتر از دیگران در دام ابلیس و نفس خبیث مى‏باشند - پاى استدلالیان چوبین بود - و آنگاه این قدم برهانى و عقلى تبدیل به قدم روحانى و ایمانى مى‏شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور كند آنچه را استدلال، اثبات عقلى كرده است. " (13)

حضرت امام"ره" در نامه عرفانى دیگرى كه براى خانم فاطمه طباطبایى در سال 65 (سه سال پیش از ارتحالش) نوشته است، اینگونه مى‏نگارد:

". . . در جوانى كه نشاط و توان بود با مكاید شیطان و عامل آن كه نفس اماره ست‏سرگرم به مفاهیم و اصطلاحات پرزرق و برقى شدم كه نه از آنها جمعیت‏حاصل شد. نه حال و هیچ‏گاه در صدد به دست آوردن روح آنها و برگرداندن ظاهر آنها به باطن و ملك آنها به ملكوت برنیامدم و گفتم: "از قیل و قال مدرسه‏ام حاصلى نشد، جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش" و چنان به عمق اعتبارات فرو رفتم و به جاى رفع حجب به جمع كتب پرداختم كه گویى در كون و مكان خبرى نیست. جز یك مشت ورق پاره كه به اسم علوم انسانى و معارف الهى و حقایق فلسفى طالب را كه به فطرت الله مفطور است از مقصد باز داشته و در حجاب اكبر فرو برده.

اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوى دوست‏بازم داشت، نه از فتوحات فتحى حاصل و نه از فصوص الحكم حكمتى دست داد، چه رسد به غیر آنها كه خود داستان غم انگیز دارد. " (14)

و به فرزندش چنین نصیحت مى‏كند:

". . . پس از این پیر بینوا بشنو كه این بار را به دوش دارد و زیر آن خم شده است; به این اصطلاحات كه دام بزرگ ابلیس است‏بسنده مكن و در جستجوى او جل و علا باش. جوانى‏ها و عیش و نوشهاى آن بسیار زودگذر است كه من خود همه مراحلش را طى كردم. " (15)

خلاصه سخن آنكه در مراحل سلوك و كمال نفس، باید این چهار گام را برداشت:

اول: در پوسته ظاهرى عبادت نماندن و به ژرفاى عبودیت رسیدن دوم: دربند اصطلاحات علمى و دروس مدرسه‏اى، از نورانیت قلب محروم نگشتن سوم: دفتر و بساط درویشى و عرفانى نگشودن و از حصار الفاظ به درون عرفان ناب پاى نهادن چهارم: رسیدن به مرحله فنا و بیخودى و رستن از همه تعلقات خودى و تعینات فردى كه محصول "عشق" است و این وادى با اصطلاحات مى‏و باده و شراب و مستى بیان مى‏شود.

پایان این نوشتار را غزل دیگرى از حضرت امام"قدس سره" قرار مى‏دهیم كه از این شیفتگى و شیدایى و سرمستى از باده عشق و محبت الهى و شوق رفتن و رسیدن و حیرانى و پریشانى لبریز است. آرى، غزل "محفل دلسوختگان" (ص 66) :

عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
كیست كاین آتش افروخته در جانش نیست
جز تو در محفل دلسوختگان ذكرى نیست
این حدیثى است كه آغازش پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش كسى باز نمود
جزبر دوست كه خود حاضر و پنهانش نیست
با كه گویم كه بجز دوست نبیند هرگز
آنكه اندیشه دیدار به فرمانش نیست
گوشه چشم گشا بر من مسكین بنگر
ناز كن ناز، كه این بادیه سامانش نیست
سرخم باز كن و ساغر لبریزم ده
كه بجز تو سرپیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویى
آنكه در سینه بجز قلب پریشانش نیست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسى نیست كه سرگشته و حیرانش نیست.


پى ‏نوشت‏ها :

1. . بحار الانوار، ج 1 ص 225.
2. منبع مطالعه و بررسى "دیوان امام" است كه از سوى "مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى" چاپ شده است و شماره صفحاتى كه در متن مى‏آید، براساس این دیوان است.
3. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193 (متقین) .
4. مفاتیح الجنان، ص 124 مناجات هشتم از مناجات خمسة عشر.
5. غررالحكم، حدیث 6292.
6. العلم و الحكمه فى الكتاب و السنه، رى شهرى، ص 446.
7. صحیفه نور، ج 22، ص 343.
8. همان، ص 344.
9. همان، ص 345.
10. همان، ص 346.
11. همان، ص 347.
12. همان، ص 359.
13. همان، ص 361.
14. همان، ص 380.
15. همان، ص 381.


منبع: سایت imam-khomeini.com


How do you get Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:38 ب.ظ
Since the admin of this web page is working, no uncertainty very quickly
it will be renowned, due to its feature contents.
std clinics near me
دوشنبه 5 تیر 1396 02:33 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین ابتدا
آیا نه حل و فصل خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در
منطق و یک خواهد را خوب به کمک پر کسانی که شکاف.
که شما در واقع که می توانید
انجام من می بدون شک بود تحت تاثیر قرار
داد.
http://calvin8bullock6.soup.io/post/594147875/Natural-Treatment-For-Hammer-Toes
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:38 ق.ظ
Hi there colleagues, how is all, and what you want to say on the topic of this article, in my view its truly awesome in favor of me.
Libby
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:29 ق.ظ
Amazing issues here. I am very glad to see your article.
Thanks a lot and I'm looking ahead to touch you. Will you kindly drop me a
mail?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر