تبلیغات
شناخت و معرفی اسلام - رضى الدین سید على بن طاووس
سه شنبه 2 فروردین 1390

رضى الدین سید على بن طاووس

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :علماء ،

تولد
در پانزدهم 589 ق . تولد نوزداى خانه سعد الدین ابوابراهیم موسى بن جعفر را از شادى و نشاط آكنده ساخت . ابوابراهیم نوزاد نیمه محروم را به یاد نیاى ارجمندش على نامید.همسر ابوابراهیم اختر ورام بن ابى فراس دانشور شهره حله بود. على اندك اندك در محضر پدر بزرگى چون ورام و پدرى مانند سعد الدین ابوابراهیم بالفباى زندگى آشنا شد. او بزودى در یافت كه ریشه در اسمان دارد و با سیزده واسطه با امام حسن مجتبى (ع ) پیوند مى خورد.ورام برایش گفت كه ابوابراهیم دختر زاده شیخ طوسى است  و چگونه نیاى بزرگوارش محمد بن اسحاق به دلیل زیبایى چهره و ناموزونى پاها به طاووس شهرت داشت .
ورام در دوم محرم 605 ق . دیده از جهان بست . هر چند همراهى این بزرگمرد با على بن موسى ، كه رضى الدین شهرت داشت ، دیرى نپایید ولى همین زمان كوتاه كافى بود تا على وى را بشناسد و همواره به عنوان الگو ستایشش كند.
البته ستاره حله تنها بدین استادان بسنده نكرد. شیخ نجیب ادین بن نما، سید شمس ادین فخار بن معد الموسوى ، شیخ تاج الدین الحسن الدربى ، شیخ سدیدالدین سالم بن محفوظ بن عزیزه السواوى ، سید ابو حامد محیى الدین محمد بن عبدالدین زهره الحلبى ، شیخ نجیب الدین یحیى بن محمد السوراوى ، شیخ الوالسعادات اسعد بن عبد القاهر اصفهانى ، سید كمال الدین حید بن محمد بن زد بن محمد بن محمود مشهور به ابن نجار بغدادى از دیگر استادان وى شمرده مى شدند.ناگفته پیداست كه استفاده از همه این نامبردگان به شیوه معمول روزگار ما تحقق نیافته ، بلكه بیشتر بهره ورى ستاره حله از آنها در قالب قرائت روایت و اجازه نقل حدیث بوده است . شتاب وى در اموختن مطالب دقیق علمى شگفت انگیز بود. آنچه دیگران در چند سال مى آموختند او در یك سال فرا گرفت و پس از خواندن بخش نخست نهایه شیخ طوسى به چنان پیشرفتى دست یافت كه ابن نما در پشت جلد اول نهایه اجازه اى به خط خویش برایش نگاشت .
على كه همواره پند ورام در گوش داشت و در هر وشته علمى كه وارد مى شد به چیزى جز تخصص نمى اندیشید به اجازه استاد بسنده نكرده ، بخش دوم نهایه را نیز خواند;آنگاه مبسوط را به پایان برده ، بدین ترتیب پس از دو سال و نیم فقه آموزى ، از استاد بى نیاز شد و از ان پس تنها براى نقل روایت در محضر استادان حضور یافت .

فقیه اندیشناك
چون رضى الدین سید على بر بام بلند فقه فراز آمد استادان حله از وى خواستند تا راه دانشوران گذشته را پیش گیرد و با نشستن در جایگاه فتوا مردم را با حلال و حرام الهى آشنا سازد. ولى ستاره خاندان طاووس نمى توانست بدین پیشنهاد پاسخ مساعد دهد. ایات پایانى سورع الحاقه (ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین فما منكم من احد عنه حاجزین : و اگر محمد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى داد او را گرفته ، رگ گردنش را قطع مى كردیم و هیچ یك از شما نمى توانستید ما را از این كار باز داشته ، نگهدارنده اش باشید) هموراه در ژرفاى روانش طنین مى افكند و او را از نزدیك شدن به فتواباز مى داشت . او چنان مى اندیشید كه وقتى پروردگار پیامبرش را چنین تهدید كرده و از نسبت دادن سخنان و احكام خلاف واقع به خویش باز داشته است هرگز اشتباه و لغزش مرا در فتوانخواهد بخشید. بنا بر این راه خویش را از مفقیان جدا ساخت .
ناگفته پیداست كه این پایان پیشنهادها نبود. صرفان حله هرگز نمى توانستند گوهر یگانه ان دیار را نادیده ، گرفته ، از ان به سوى دیگرى رو كنند. بنابر این دیگر بار به آستانش روى آورده ، از او خواستند داورى شهر را به عهده گیرد. سید فرمود: مدتهاست میان خردو نفسم درگیرى است ... من در همه عمر هرگز نتوانستم بین این دو دشمن داورى كرده ، میانشان آشتى بر قرار سازم ! كسى كه در همه عمر از یك داورى و رفع اختلاف ناتوان باشد چگونه مى تواند در اختلافهاى بى شمار جامعه داورى نماید؟ شما باید در پى كسى باشید كه خرد و نفسش آشتى كرده ، به یارى هم بر شطان چیرگى یافته باشند... چنین كسى توان داورى درست دارد.

ابوابراهیم كه خود را در برابر آینده فرزند مسوول مى دانست زهرا خاتون فرزند ناصر بن مهدى ، وزیر شیعى آن روزگار را براى همسرى فرزند برگزید. ولى رضى الدین مصلحت خویش را در گریز از ازدواج مى دید. كشمكش میان فرزند و پدر مدتى ادامه یافت تا آنكه على بر آستان حضرت كاظم (ع ) پناه برده ، پس از پاكسازى روان به رایزنى با پروردگار روى آورد. نتیجه تفاءل وى اظهار پاسخ مساعد به خواسته پدر بود. بدین ترتیب گوهر یگانه حله با آن زن ازدواج كرد و ال طاووس را در شادمانى فرو برد.مدتى بعد در سال 620 ابوابراهیم دیده از جهان فروبست و رضى الدین را سخت اندهگین ساخت .

اندك اندك آوازه شهرت رضى الدین در سراسر عراق پیچید و آن دانشور فرزانه به خواهش شیعیان بغداد رهسپار آن سامان شد. موید الدین محمد بن احمد بن العلقمى ، وزیر روشن بین عباسیان وى را در یكى از خانه هاى خویش جاى داد. سرور پرهیزگاران دانشمند حله در این شهر با انبوه مومنان و اندیشمندان دیدار كرد و تجربه هاى بسیار اندوخت .
هرچند سید پارساى آل طاووس تنها براى هدایت شیعیان بغداد بدان سامان گام نهاده بود، در این شهر نیز از پیشنهادهاى غیر قابل پذیرش آسوده نبود. مستنصر از وى خواست تا مقام افتاى دارالخلافه را به عهده گیرد و سید
چنانكه شیوه اش بود از پذیرش سرباز زد و خود را آماج تیرهاى مسموم بدخواهان ساخت ; تیرهایى كه سرانجام به هدف نشست و ذهن بیمار خلیفه را براى كیفر آن دانشور وارسته آماده كرد. ولى دست پنهان پروردگار به یارى بنده پاكدلش شتافته ، وضعیت را به سود وى تغییر داد.
اندكى بعد مستنصر شخصیتهاى بسیارى را راسطه ساخت تا فقیه آل طاووس مقام نقابت طالبان را عهده دار شود. هر چند این مقام چیزى جز سرپرستى سادات عصر و رسیدگى به امور انان نبود، رضى الدین از پذیرش آن سرباز زد. او در پشت پیشنهادهاى خلیفه خواسته هاى پنهانش را نیز مشاهده مى كرد. پس در برابر پافشارى دربار ایستاد و به وزیر دوستدار اهل بیت (ع )، كه وى را به پذیرش مقام و عمل به فرمان خدا مى خواند، گفت : اگر پذیرفتن مقام و عمل به آنچه پروردگار مى پسندد، ممكن است پس چرا تو در وزات به كار نمى بندى ؟!
چون خلیفه سید را بر راءى خویش استوار یافت ، گفت : با ما همكارى نمى كنى در حالى كه سید مرتضى و سید رضى در حكومت وارد شده ، مقام پذیرفتند. آیا آنها را معذور مى دانى یا ستمگر مى شمارى ؟ بى تردید معذور مى دانى ! پس تو نیز معذورى !
رضى الدین گفت : آنها در روزگار آل بویه كه ملوكى شعیه بودند، مى زیستند. ان حكومت در برابر حكومتهاى مخالف تشیع قرار داشت ، بدین جهت ورود شان به كارهاى دولتى با خشنودى خداوند همراه بود
با این پاسخ مستنصر براى همیشه از پیشنهادش چشم پوشید و براى سود جویى از دانشور پرهیزگار حله چاره اى دیگر اندیشید. مدتى بعد لزوم همنشینى رضى الدین با خلیفه بر سر زبانها افتاد. وزیران و در باریان هر یك به گونه اى دانشور پارساى حله رابدین كار فرا مى خواندند. سید روشن بین آل طاووس كه از نیرگ مستنصر براى بهره گیرى از نام خویش آگاه بود در برابر این پیشنهاد نیز سر سختانه ایستادگى كرد و بر دل سیاه خلیفه داغ ناكامى نهاد.
در این روزگار كامیابیهاى پیوسته مغولان مستنصر را در نگرانى فرو برد. او چنان اندیشید كه دانشور آل طاووس را به عنوان سفیر نزد سرور مغولان فرستد. پس نماینده اى به خانه سید فرزانه حله گسیل داشت و خواست خویش را به آگاهى وى رساند. رضى الدین بى درنگ پاسخ منفى داد و در توضیح گفت : سفارت من جز پشیمانى هیچ دستاوردى ندارد.
فرستاده مستنصر با شگفتى پرسید: چگونه ؟ فقیه روشن بین حله گفت : اگر كامیاب شوم تا واپسین لحظه زندگى هر روز مرا به سفارتى خواهید فرستاد و از عبادت و كردار نیك باز خواهم ماند. و اگر كامیاب نشوم حرمتم از میان مى رود، راه ازارم گشوده مى شود و مرا از پرداختن به دنیا و اخرت باز مى دارید. علاوه بر این اگر تن بدین سفر دهم بد خواهان چنان شایع مى كنند كه فلانى به امید سازش با مغولان و بهره گیرى از انان براى براندازى خلیفه سنى بغداد بدین سفر دست یازیده است . پس شما بیمناك مى شیود و كمر به نابودى ام مى بندید.
برخى از حاضران گفتند: چاره چیست . فرمان خلیفه است !
سید همچون همیشه زندگى اش به قرآن پناه برد و كلام الهى نیز بر نیك نبودن سفر دلالت داشت . آن را با صداى بلند تلاوت كرد تا همه دریابند كه چرا فرمان خلیفه را نادیده گرفته است .

سال 627 ق . را باید سال تحقق تنها سفر سید پارسایان حله به بیرون از عراق نامید. او در این زمان با هدف حج راه حجاز پیش گرفت و با كوله بارى از دستاوردهاى معنوى به خانه بازگشت . دستاوردهایى كه باید یك قطعه كفن را در شمار آشكارترین آنها جاى داد. او از آغاز توقف در عرفات كفنش را به شیوه اى خاص بر دست نگاه داشت ، سپس آن را به خانه خدا، حجرالاسود، آرامگاه پیامبر اكرم (ع ) و معصومان خفته در بقیع ساییده ، تبرك ساخت و به مثابه نفیس ترین هدیه براى خویش باز آورد.
ناگفته پیداست عارف بزرگ حله در فرصتهاى گوناگون به حرم معصومان مى شتافت . در این زیارتها او به حقایقى دست مى یافت كه حتى تصور آن نیز براى بسیارى از مردم ناممكن است . فقیه پاك راءى حله در كتاب مهج الدعوات خاطره اى از سفر به سامرا را چنین بازگو مى كند:
(در شب چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال 638 در سامرا بودم . سحرگاهان صداى آخرین پیشواى معصوم حضرت قائم (ع ) را شنیدم كه براى دوستانش دعا مى كرد و مى گفت :
... پروردگارا! آنها را در روزگار سرفرازى ، سلطنت ، چیرگى و دولت ما به زندگى باز گردان .)
البته این تنها خاطره دانشور پرهیزگار حله از آن شهر آسمانى نیست . او سحرى دیگر در سرداب سامرا صداى مولایش را آشكارا شنید كه براى پیروانش دعا مى كرد و پروردگار را چنین مى خواند:
اللهم ان شیعتنا خلقت من شعاع انوار نا و بقیه طینتنا و قد فعلوا ذنوبا كثیره اتكالا على حبنا و لایتنا فان كانت ذنوبهم بینك و بینهم فاصلح بینهم و قاض بها عن خمسنا و اد خلهم الجنه فزحز حهم عن النار ولا تجمع بینهم و بین اعدائنا فى سخطك . )
پروردگارا! شیعیان از پرتو نور ما و باقیمانده گل وجود ما آفریده شده اند و گناهان فراوانى به پشتگرمى دوستى و دلایت ما انجام داده اند. پس اگر گناهانشان میان تو و آنها فاصله اى پدید آورده میان آنها را اصلاح كن و گناهانشان را از خمس ما جبران فرما. پروردگارا! آنها را از آتش دور كرده ، در بهشت جاى ده و همراه دشمنان ما در خشم عذاب خویش نیفكن .

پس از پانزده سال ، پایتخت راترك گفت و به سمت زادگاهش رهسپار شد.رضى الدین در سال 641 وارد حله شد و اندكى پس از استقرار، در سه شنبه هفدم جمادى الثانى همان سال همراه دوست وارسته اش سید محمد بن محمد آورى به زیارت امیرمومنان على (ع ) شتافت . آنها نیمروز چهارشنبه به نجف گام نهادند و شب پنچشنبه نوزدهم جمادى الثانى زیر باران عنایت علوى قرار گرفتند. محمد آورى سیماى رویاى وصول رضى الدین را در رویا مشاهده كرد و بامداد خطاب به همسفرش چنین گفت :
(در رویا چنان دیدم كه لقمه اى در دست تو (سید بن طاووس ) است و مى گویى از لقمه از دهان مولایم مهدى است . آنگاه قدرى از آن را به من دادى .)
رضى الدین در پگاه پنچشنبه نیز آماج امواج حقایق قرار گرفت . شیداى مجذوب حله شرح آن لحظه هاى ملكوتى را چنین بیان كرده است :
پگاه پنجشنبه چون همیشه به حریم نورانى مولایم على (ع ) وارد شدم در ان جایگاه رحمت پروردگار، توجه حضرت امیر مومنان و انبوه مكاشفات و چنان مرا در برگفت كه نزدیك بود بر زمنى فرو افتم . پاها و دیگر اندامم در ارتعاشى هولناك از كنترل بیرون شدند و من در آستانه مرگ و رهایى از خاك قرار گرفتم . در این حالت فرامادى پروردگار به احسان خویش حقایق را بر من نمایاند. در ان لحظه ها شدت بى خودى ام به اندازه اى بود كه چون محمد بن كنیه جمال از كنارم گذشته ، سلام كرد، توان نگریستن به او و دیگران نداشتم و او را نشناختم . پس از حالش پرسیدم ، او را به من شناساندند.

مسافران نجف در شب جمعه ، بیست و هفتم جمادى الثانى 641، به حله باز گشتند روز جمعه یكى از آشنایان گفت : مردى نیك ، كه مى گوید در بیدارى امام عصر(ع ) را ملاقات كرده ، به دیدارت شتافته است . او عبدالمحسن نام دارد.
پارساى آل طاووس و رودش را گرامى داشت و شب شنبه ، بیست و هشتم جمادى الثانى ، با میهمان پاك نهادش به گفتگو نشست . عبدالمحسن پس از بیان زیارت حضرت مهدى ادامه داد: امام فرمود نزد ابن طاووس برو و این پیام را به وى برسان . آنگاه پیام را باز گفت .
عارف بزرگ حله سپس بستر گسترده و چون میهمان آرمید خود آماده خفتن شد. ولى پیش از آنكه خواب بر پیكرش سایه افكند از پروردگار خواست تا حقایقى فزون تر بر وى آشكار سازد. رضى الدین بعدها پرده از رویاى ان شب برداشته ، چون نگاشت :
در خواب مولاى ما حضرت امام صادق (ع ) را مشاهده كردم كه با هدیه اى بس بزرگ به دیدارم شتافته ،... ولى گویا من قدر هدیه اش را نمى دانم و ارزشش را درست نمى شناسم .
چون نیمه شب فرا رسید سرور پارسایان حله براى نیایش شبانه برخاست ولى حادثه اى شگفت وى را از این توفیق باز داشت . او خود داستان آن شب را چنین نگاشته است :
...براى نماز شب برخاستم ... دست دراز كردم و دسته ابریق را گرفتم تا آب بركف ریخته ، وضو گیرم ، ولى گویا كسى دهانه ابریق را گفته ، باز گرداند و مانع وضویم شد. با خود گفتم شاید آب نجس است و خداوند مى خواهد مرا از به كارگیرى اب نجس باز دارد... پس به كسى كه اب آورده بود گفتم : ابریق را از كجا پر كردى ؟ پاسخ داد: از نهر. گفتم : شاید اى نجس باشد، آن را بر گردان ، پاك كرده ، از اب نهر پر كن ! پس رفت آبش را ریخت و در حالى كه من صداى ابریق را مى شنیدم ، ان را شست ، دو باره پر كرد و آورد. من دسته ظرف را گرفتم تا وضو سازم ولى گویا كسى دهانه ابریق را گرفته ، بر گرداند و مرا از وضو باز داشت . من باز گشته ، به خواندن برخى از وعاها پرداختم و سپس به سمت ابریق رفتم ولى باز گویا كسى مانع وضویم مى شد. پس دریافتم كه این حادثه براى باز داشتنم از نماز شب است . با خود گفتم : شاید پروردگار اراده كرده فردا ازمونى و حكومتى بر من جارى كند و نخواسته براى سلامتى و رهایى از بلا دعا كنم پس نشستم و نشسته به خواب رفتم . در رویا مردى را دیدم كه مى گفت : عبدالمحسن براى رسالت آمده بود، گویا شایسته بود در پیش رویش راه بروى .
در این لحظه بیدار شدم . دریافتم كه در گرامى داشت عبدالمحسن كوتاهى كرده ام . پس امرزش طلبیدم . آنگاه سراغ ابریق رفته ، وضو گرفتم و نماز گزاردم .
فقیه روشن بین حله روز شنبه بر میهمان نوازى افزود و سفیر را چنانكه در خواب آموخته بود، گرامى داشت

دانشمند عارف حله از همنشینى با فرمانروایان مى گریخت و در این باره هرگز پند دوستان نا آگاه را نمى شنید. روزى یكى از فقیهان روزگار به او گفت : امامان ما در محفل خلفا شركت جسته ، با آنها آمیزش داشتند. پس ورود ما به مجلس آنان نیز نمى تواند نكوهیده و زیان آور باشد.
سید پاسخ داد: پیشوایان ما در محفل آنان حضور مى یافتند در حالى كه قلبشان از شهوترانان حاكم رویگردان بودولى تو آیا خود را چنین مى دانى ؟ به ویژه هنگامى كه نیازت را برآورده مى سازند و تو را از نزدیكان خویش قرار مى دهند و نیكى درباره ات روا مى دارند، آیا مى توانى دل از دوستى انان تهى كنى ؟ فقیه گفت : نه ، درست مى گویى . حضور ناتوان نزد توانگران هركز مانند حضور اهل كمال نیست .
در حله یكى از فرمانروایان ضمن نامه اى از آن فقیه گرانمایه خواست در خانه به ملاقاتش شتابد. سید در پاسخ چنین نوشت : آیا در كاخى كه زندگى مى كنى چیزى از آن براى خدا ساخته شده است تا در انجا حضور یابم ، بر ان نشینم یا بدان بنگرم ؟ آگاه باش ! آنچه مرا در روزهاى آغازین عمر به ملاقات فرمانروایان مى كشاند، اعتماد بر استخاره بود ولى اینك به فضل الهى از رازهایى آگاه شده ، مى دانم كه استخاره در چنین مواردى دور از حق و صواب است .

شاگردان
بسیارى از دانشوارن حله و دیگر شهرهاى عراق از محضر نورانى پژوهشگر فرزانه روزگار خویش ابوالقاسم رضى ادین على بن موسى استفاده كرده اند در میان این جمع پارسا مى توان از نامهاى زیر به مثابه چهره هاى برجسته محافل علمى سید یاد كرد.
ـ شیخ سدیدالدین یوسف على بن مطهر (پدر علامه حلى )
ـ جمال الدین حسن بن یوسف ، مشهور به علامه حلى
ـ شیخ جمال الدین یوسف بن حاتم شامى
ـ شیخ تقى الدین حسن بن داوود حلى
ـ شیخ محمد بن احمد بن صالح القسینى
ـ شیخ ابراهیم بن محمد بن احمد القسینى
ـ شیح جعفربن محمد بن احمد القسینى
ـ شیخ على بن محمد بن احمد القسینى
ـ سید غیاث الدین عبدالكریم به احمد بن طاووس (فرزند برادرش )
ـ سید احمد بن محمد علوى
ـ سید نجم الدین محمد بن الموسوى
ـ شیخ محمد بن بشیر
ـ صفى الدین محمد (فرزند سید)
ـ رضى الدین محمد (فرزند دیگر سید)(35)

میراث سبز
از عارف واصل حله نوشته هاى فراوان مانده است كه به نام برخى از آنها اشاره مى كنیم :
الامان من اخطار الاسفار و الزمان ،
انوار الباهره فى انتصار العتره الطاهره  ،
الاسرار المودعه فى ساعات اللیل و النهار ،
اسرار الصولوت و انوار الدعوات ،
الهجه لثمرات المهجه و الدروع الوافیه ،
فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل الیوم و اللیل  ،
فرج الموهموم فى معرفه نهج الحلال و الحرام مین علم النجوم  ،
فرحه اناظر و بهجه الخواطر ،
اغاثه الداعى و اعانه الساعى ،
الاحتساب على الالباب ،
الاقبال بالا عما الحسنه ،
جمال الاسبوع فى كمال العمل المشروع  ،
كشف المجحه لثمره المهجه ،
اللهوف على قتلى الطفوف ،
المنامات الصادقات  ،
كتاب المزار، مصباح الزائر و جناح المسافر ،
مهج الدعوات و منهج العنایات ،
محاسبه النفس ،
ربیع الالباب ،
روح الاسرار و روح الاسمار ،
الطرائف فى مذاهب الطوائف  ،
التشریف بتعریف وقت التكلیف ، الیقین فى اختصاص مولانا على بامره المومنین .

پرواز واپسین
در حدود 640 ق . سید برنامه اى نوین براى زندگى اش پى ریزى كرد; او چنان اندیشید كه باید از همه مردم كناره گیرد تا باران عنایتهاى ویژه بر او فرو بارد. پس استخاره كرد و به همراه خانواده به نجف شتافت و از سال 645 تا 648 در حریم مقدس على (ع ) اقامت كزید. البته رضى الدین درست اندیشید بود. او بعد در این باره نوشت :
در نجف از مردم كناره مى گرفتم و جز فرصتى اندك با آنها آمد و شد و نیم كردم . بدین سبب مشمول عنایتها قرار گرفتم ; عنایتهایى در دین ، كه سراغ ندارم مانند ان را به كسى دیگر از ساكنان ان حریم داده باشند.
آن بزرگمرد در نجف آرامگاهى براى خویش ساخت  و در روزهاى پایانى سال 648 راه كربلا پیش گرفت . او سه سال نیز در حریم امام حسین (ع ) زیست . آنگاه رهسپار سامرا شد تا نخستین كسى باشد كه با خانواده در این سه شهر زیسته ، بدین ترتیب از همسایگان رسمى معصومان آن دیار به شمار آید. البته علاوه بر این نوعى بریدن و دور شدن تدریجى از بستگان و آشنایان نیز مورد توجه وى بوده است .
هر چند فقیه وارسته حله به سوى سامرا راه مى سپرد ولى به دلیلى نا گفته در بغداد فرود آمد و از سال 652 ق . دیگر بار در خانه قدیمى اش اقامت گزید اما این توفق با اقامت روزگار جوانى تفاوت بسیار داشت . بیشتر وقت سید خلوت مى گذشت و به چیزى جز عبادت ، راهنمایى مراجعه كنندگان و دستگیرى ینازمندان نمى اندیشید. در سال 655 ق . لشكر مغول به عراق یورش برد و بغداد را محاطره كرد. رضى الدین كه به آسایش مومنان مى اندیشید آمادگى خود را براى گفتگو با مغولان درباره صلح اعلام داشت ، ولى خلیفه نپذیرفت . سرانجام 28 محرم فرا رسید. مغولان به شهر ریختند و شامگاهى سراسر وحشت بر بغداد سایه افكند; شبى كه شرف الدین ابوالفضل محمد، برادر گرانقدر رضى الدین نیز به شهادت رسید. سید پارساى حله خاطره ان شب را چنین نگاشته است :
(این واقعه در دوشتبه 28 محرم بود و من در خانه خود در المقتدیه بغداد بودم .. . آن شب را كه شب هراس و وحشت بود تا بامداد بیدار ماندیم . خداوند ما را از آن حادثه ها و رنجها سالم نگاه داشت ...)
هلاكوخان مغول فرمان داد دانشوران شهر در مدرسه المستنصریه حاضر شوند و درباره این پرسش كه (آیا فرمانرواى كافر عادل برتر است یا مسلمان ستمگر) حكم دهند. رضى الدین از جاى برخاسته ، برتر بودن فرمانرواى كافر عادل را تاءیید كرد. در پى او دیگر فقیهان نیز به تاءیید حكم پرداختند.
فرمانرواى مغول در دهم صفر 656 سید را فرا خوانده ، امان نامه اى براى او یارانش صادر كرد. سید كه در پى راهى براى بیرون بردن مومنان از پایتخت بود، هزار تن را گرد آورده ، با حمایت سربازان هلاكوخان انان را به حله رساند و در نخستین فرصت خود با پایتخت بازگشت  تا شاید مومنى را از دردى برهاند یا بى گناهى را از كیفر رهایى بخشد.
در این روزگار هلاكو از وى خواست مقام نقابت علویات را بپذیرد. رضى الدین كه در آغاز این پیشنهاد را در كرده بود با شنیدن پیامدهاى در در خواست هلاكوخان از زبان خواجه نصیرالدین طوسى ، ناگزیر این مقام را پذیرفت و براى بیعت علویان مراسم ویژه اى برگزار كرد. سه سال پس از آن ، روزى بیمارى بر پیكر سرور فقیهان عراق سایه افكند و سرانجام در بامداد دوشنبه سال 664 روان الهى اش به آسمان پركشید.

سید خاندان طاووس دو پسر به نامهاى محمدالمصطفى و على و چهار دختر داشت .او در تربیت آنها بسیار سخت كوش بود و اهمیت ویژه اش به نخستین روز پاى نهادن فرزندان به سن تكلیف ، دلیل روشنى بر این حقیقت است . او خطاب به یكى از فرزندانش چنین نگاشته است : (فرزندم ! خواهرت شرف الاشراف را اندك زمانى قبل از بلوغ نزد خود خواندم ، به مقدار توان و آمادگى اش دستورهاى دینى را براى او بیان كردم و به او خاطر نشان ساختم كه بلوغ شرافت و كرامتى است كه خداوند به بنده اش مى دهد و این افتخار نصیب تو نیز شده است .
در سایه اهمیت آن عارف وارسته به تربیت فرزندان ، دخترانش شرف الاشراف و فاطمه در سنینى بسیار اندك (اولى در 12 سالگى و دومى در قبل از 9 سالگى ) توفیق حفظ قرآن كریم یافتند.


foot pain during pregnancy
یکشنبه 18 تیر 1396 05:26 ق.ظ
Hello very nice blog!! Guy .. Excellent .. Superb .. I'll bookmark your site and take the feeds also?
I am glad to search out so many useful info here in the
post, we want develop extra techniques in this regard, thank
you for sharing. . . . . .
Unknown
یکشنبه 4 تیر 1396 05:08 ب.ظ
Inspiring story there. What occurred after? Thanks!
tamathagrahn.hatenablog.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:17 ب.ظ
With havin so much content do you ever run into any issues of plagorism or copyright infringement?
My site has a lot of exclusive content I've either written myself or outsourced but it appears a lot of it is popping it up
all over the web without my agreement. Do you know any techniques to help prevent content from being stolen? I'd truly appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر