تبلیغات
شناخت و معرفی اسلام
دوشنبه 24 بهمن 1390

استاد مطهری

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    

انتقاد استاد مطهری از دكتر شریعتی فقط از جزوه اسلام شناسی او بود یا نه؟ مواضع دكتر در قبال این انتقادات چه بود؟


پاسخ :

در پاسخ باید عرض كنیم انتقاد استاد شهید مطهری نسبت به دكتر شریعتی تنها منحصر به كتاب اسلام شناسی او نبوده است. بلكه در مورد آثار دیگر وی نیز انتقاداتی داشتند از جمله كتاب«از كجا آغاز كنیم» و «چه باید كرد».[1] استاد شهید مطهری ریشة انتقادات و اشكالاتی كه به آثار دكتر شریعتی وارد بود را در عدم انسجام فكری و برخوردار نبودن از یك مبنای اصولی و حاكمیت دیدگاه علمی و جامعه شناسی بر اندیشه های وی و فرصت نیافتن در مطالعه عمیق معارف اسلامی می دانستند. استاد در اعلامیه ای كه به اتفاق مهندس بازرگان در مورد دكتر شریعتی و آثارش منتشر نمودند، چنین اظهار داشتند«اینجانبان كه علاوه بر آشنایی با آثار و نوشته های مشارالیه با شخص او فی الجمله معاشرت داشتیم معتقدیم نسبتهایی از قبیل شیعه گری و وهابیگری به او بی اساس است و او در هیچ یك از مسائل اصولی اسلام از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیر اسلامی نداشته است ولی نظر به اینكه تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال كافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعة وافی داشته باشد تا آنجا كه گاهی از مسلّمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی خبر می ماند ـ هر چند با كوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه افزود ـ در مسائل اسلامی حتی در مسائل اصولی دچار اشتباهات فراوان گردیده است كه سكوت در برابر آنها ناروا و نوعی كتمان حقیقت است ... از این رو با توجه به اقبال فراوان جوانان به كتب مشارالیه و اینكه خود او در اواخر عمر در اثر تذكرات متوالی افراد بی غرض و بالاتر رفتن سطح مطالعات خودش، متوجه اشتباهات خود شد و به یكی از نزدیكانش وكالت تام برای اصلاح آنها داد، اینجانبان بر آن شدیم به حول و قوة الهی، ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام، بدون مجامله و پرده پوشی و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و یا دشمنان مغرض، طی نشریاتی نظریات خود را دربارة مطالب و مندرجات كتابهای ایشان بالصراحه اعلام داریم»[2] این همان نكته ای است كه مقام معظم رهبری نیز در مورد دكتر شریعتی و آثار وی فرمودند:«مرحوم شریعتی مهم ترین كارش این بود كه تفكر و اندیشه اسلامی را در سطح جوانان به صورت بسیار وسیعی مطرح كرد... آن عمق فكری گرایش به اسلام كه انتظار دارد انسان و یك عده گرویده به تفكر اسلامی در قلمرو كارهای وی به شكل شایانی وجود ندارد یعنی در بسیاری از موارد آن تفكر مذهبی كه پخش می شد یك تفكر عمیقی نبود یعنی یك ایمان قوی در مستمع به وجود نمی آورد اما در بعضی از موارد یك تفكر عمیقی به وجود می آورد و در بسیاری از موارد هم حداقل این بو د كه زمینه ای برای تعقیب تفكرات اسلامی و علاقه به فهم اسلامی در افراد زنده می شد و بعد از آن كار به روی مسائل اسلامی شروع می شد.»[3]
اما در خصوص مواضع دكتر در قبال این انتقادات باید عرض كنیم كه دكتر شریعتی هم اشكالات منطقی برنوشته ها و دیدگاههای خود را پذیرفتند و بر این اساس به آقای محمد رضا حكیمی وصیت نموده و سفارش لازم در خصوص اصلاح نوشته های خود را به ایشان دادند. در بخشی از وصیت نامه خویش چنین اظهار داشتند كه«آنچه از من نشر یافته به دلیل نبودن امكانات و كم بودن فرصت، خام و عجولانه و پر غلط دید چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان كارهائی علمی، تحقیقی، كه فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یك راه، نگاههایی برای بیداری، ارائه طریق، طرح هایی كلی از یك مكتب، یك دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره نوعی بسیج فكری و روحی در جامعه باید تلقی كرد آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی كه هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت آن ها همه باید تجدید نظر شود از نظر علمی غنی شود غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود».[4]
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. جعفر سعیدی، دكتر شریعتی از دیدگاه شخصیتها، تهران، نشر سایه، 1380.
2. اكبر رحمتی، استاد مطهری و روشنفكران، انتشارات صدرا، 1380.
3. جعفر سعیدی، شخصیت و اندیشه دكتر علی شریعتی، تهران، انتشارات چاپخش، 1372.
[1] . اكبر رحمتی، استاد مطهری و روشنفكران، انتشارات صدرا، 1380، ص 35 تا 70. نقدهای استاد شهید مطهری به این كتابها در كتاب استاد مطهری آمده است.
[2] . رحمتی، اكبر، استاد مطهری و روشنفكران، انتشارات صدرا، 1380، ص 63 و 64، متن اعلامیه همچنین قاسم یاحسینی، شریعتی آنگونه كه من شناختم، نشر نگاه امروز 1380، ص 108 ـ 109.
[3] . مجله سروش، شماره 102، ص 30، خرداد 1360.
[4] . سعیدی، جعفر، دكتر علی شریعتی از دیدگاه شخصیتها، تهران، نشر سایه، 1380، ص 80، متن وصیت نامه دكتر شریعتی به محمد رضا حكیمی.


شنبه 19 شهریور 1390

نشانه‏هائی برای افراد با ایمان

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :قرآن ،

سوره الأنعام, آیات ۹۵-۹۹
خداوند شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج میسازد و مرده را از زنده، این است خدای شما پس چگونه از حق منحرف میشوید؟ (۹۵)

او شكافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است، این اندازهگیری خداوند توانای دانا است. (۹۶)

او كسی است كه ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریكیهای خشكی و دریا بوسیله آنها هدایت شوید، نشانه‏ها(ی خود) را برای كسانی كه می‏دانند (و اهل فكر و اندیشه‏اند) بیان داشتیم. (۹۷) او كسی است كه شما را از یك نفس آفرید، در حالی كه بعضی از انسانها پایدارند (از نظر ایمان یا خلقت كامل) و بعضی ناپایدار، ما آیات خود را برای كسانی كه می‏فهمند بیان نمودیم. (۹۸)

او كسی است كه از آسمان آبی نازل كرد و بوسیله آن گیاهان گوناگون رویانیدیم، از آن ساقه‏ها و شاخه‏های سبز خارج ساختیم و از آنها دانه‏های متراكم، و از شكوفه نخل خوشه‏ها با رشته‏های باریك بیرون فرستادیم و باغها از انواع انگور و زیتون و انار شبیه به یكدیگر و بیشباهت هنگامی كه میوه می‏كند به میوه آن و طرز رسیدنش بنگرید كه در آن نشانه‏هائی برای افراد با ایمان (۹۹)

     این صفحه را برای دوست خود بفرستید


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

حمله به خانه حضرت

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :ویزه نامه ایام فاطمیه ،

«و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» (على علیه السلام)

خانه عایشه ماتمكده است.على (ع) ،فاطمه، عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین، دختران او زینب و ام كلثوم اشك مى‏ریزند. على با همكارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظه‏هاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ خدا مى‏داند. كار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگى بگوش مى‏رسد: الله اكبر.

على به عباس:

- عمو. معنى این تكبیر چیست؟

- معنى آن اینست كه آنچه نباید بشود شد (1) .

دیرى نمى‏گذرد كه بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد. فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود كه آتشى در دست دارد.

- عمر!چه شده؟چه خبر است؟

- على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند!

- كدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

- از این لحظه امام مسلمانان ابوبكر است. مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت كردند. بنى هاشم هم باید با او بیعت كنند.

- و اگر نیایند؟

خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند به پذیرید.

-عمر. مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى (2) .

-این گفتگو به همین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است یا نه، خدا مى‏داند.

اكنون كه مشغول نوشتن این داستان هستم، كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم. داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى‏كنم. بسیار بعید و بلكه ناممكن مى‏نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته‏هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده‏هاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیت ‏بسر مى‏برده‏اند. چنانكه مى‏بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى‏رود. در كتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست، ملایم‏تر یا سخت‏تر، دیده مى‏شود. طبرى نویسد: انصار گفتند ما جز با على بیعت نمى‏كنیم. عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند. گفت ‏به خدا قسم اگر براى بیعت ‏با ابو بكر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر كشیده بیرون آمد پایش لغزید و به رو در افتاد. مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند. (3)

راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟ اینان كسانى بودند كه در روزهاى سخت‏ به یارى دین خدا آمدند. بارها جان خود را بر كف نهاده به كام دشمن رفتند. چه شد كه به زودى چنین بجان هم افتادند؟.

على و خانواده پیغمبر چه گناهى كرده بودند كه باید آنان را آتش زد. بر فرض كه داستان غدیر درست نباشد، بر فرض كه بگوئیم پیغمبر كسى را به جانشینى نگمارده است، بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند، سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نكردن با خلیفه گناه كبیره نیست. حكم فقهى سند مى‏خواهد. سند این حكم چه بوده است؟ آیا این حدیث را كه از اسامه رسیده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند. لینتهین رجال عن ترك الجماعة او لاحرفن بیوتهم (4)

بر فرض درست‏ بودن روایت از جهت متن و سند، آیا این حدیث ‏بر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است. از اینها گذشته آن همه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟ و از آن شگفت‏تر،آن گفتگو و ستیز كه میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند یا نمى‏پذیرفتند؟ آیا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر كه در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیك از مردم مدینه نبود، و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت. رئیس تیره خزرج كه خود و كسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى كردند، چرا در آن روز خواهان ریاست‏شدند؟ و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى ؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مى‏دانستند؟.

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین، نخست‏به شستشو و خاك سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانكه گفتیم مى‏ترسیدند فتنه برخیزد. ابوسفیان در كمین بود. ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟ آیا ابوسفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نباید از آن غفلت كرد؟ ابوسفیان در آن روز كه بود؟ حاكم دهكده كوچك نجران؟ اگر اوس، خزرج مهاجران و تیره‏هاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دسته‏هاى دیگر با هم یكدست مى‏شدند، ابوسفیان و تیره امیه چكارى از پیش مى‏بردند؟ و چه مى‏توانستند بكنند؟ هیچ! آیا بیم آن مى‏رفت كه اگر امیر مسلمانان به زودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن یا اندكى كمتر صدها بار این پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند. چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام این پاسخ‏ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقیقت. به نظر مى‏رسد در آن روز كسانى بیشتر در این اندیشه بودند كه چگونه باید هر چه زودتر حاكم را برگزینند و كمتر بدین مى‏اندیشیدند كه حكومت چگونه باید اداره شود (5) و به تعبیر دیگر از دو پایه‏اى كه اسلام بر آن استوار است (دین و حكومت) بیشتر به پایه حكومت تكیه داشتند. گویا آنان پیش خود چنین استدلال مى‏كردند: چون تكلیف حكومت مركزى معین شد و حاكم قدرت را به دست گرفت دیگر كارها نیز درست‏خواهد شد. درست است و ما مى‏بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین كند، در مقابل مرتدان ایستاد. و آنان را سر جاى خود نشاند. و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گردید. ولى آیا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دین جدا ساخت؟ بخصوص كه شارع اسلام خود این اصل را تثبیت كرده باشد؟ به هر حال نزدیك به چهارده قرن بر این حادثه مى‏گذرد. آنان كه در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند، غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حكومت را نمى‏دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مى‏اندیشیدند كه اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار، و از خاندان پیغمبر، آن اندازه تمكن یابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است در قدرت حاكم تزلزلى پدید آید. این اشارت كوتاه كه در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:

«پس از رحلت دختر پیغمبر، چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند، با ابو بكر بیعت كرد» (6)

آرى چنانكه فرزند على گفته است

«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند، دینداران اندك خواهند بود.»

چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام، من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در كارى داخل كنم كه دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند، و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشته‏اند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند، پروردگار بهترین داور است. اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است كه «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى كه به خاطر امامت كشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشته‏ام كه اگر نسل بعد و نسل‏هاى دیگر، در اخلاص و فداكارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان به گونه دیگرى نوشته مى‏شد.

دختر پیغمبر در بستر بیمارى

«صبت على مصائب لو انها صبت على الایام صرن لیالیا» (9)

منصوب به فاطمه (ع)

مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حق، و بالاتر از همه دگرگونى‏هائى كه پس از رسول خدا -بفاصله‏اى اندك- در سنت مسلمانى پدید گردید، روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانكه تاریخ نشان مى‏دهد، او پیش از مرگ پدرش بیمارى جسمى نداشته است.

نوشته نمى‏گوید، زهرا (ع) در آنوقت‏بیمار بود (10) ! بعض معاصران نوشته‏اند فاطمه اساساً تنى ضعیف داشته است (11) .

نوشته مؤلف كتاب‏«فاطمة الزهراء»هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد، لكن بى اشارت نیست. عقاید چنین نویسد:

«زهرا لاغر اندام، گندمگون و رنگ پریده بود. پدرش در بیمارى مرگ، او را دید و گفت او زودتر از همه كسانم به من مى‏پیوندد (12) هیچیك از این دو نویسنده سند خود را نیاورده‏اند.

ظاهر عبارت عقاید این است، كه چون پیغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و یا كم بنیه دید بدو چنین خبرى داد. نمى‏خواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه (ع) در هر روزى به قدر یكماه و در هر ماهى به قدر یكسال دیگران رشد مى‏كرد (13) اما تا آنجا كه مى‏دانم و اسناد نشان مى‏دهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیمارى بوده است. بیمارى او پس از این حادثه‏ها آغاز شد. وى روزهائى را كه پس از مرگ پدر زیست، رنجور، پژمرده و گریان بود. او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمى‏كرد. و براى همین بود كه چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد. او مردن را بر زیستن بدون پدر شادى خود مى‏دانست.

داستان آنانرا كه به در خانه او آمدند و مى‏خواستند خانه را با هر كس كه درون آنست آتش زنند، نوشتیم. چنانكه دیدیم سندهاى قدیمى چنان واقعه‏اى را ضبط كرده است. خود این پیش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد كه رویدادهاى دیگر هم بدان افزوده شود. آیا راست است كه بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزرده‏اند؟ آیا مى‏خواسته‏اند با زور به درون خانه راه یابند و او كه پشت در بوده است، صدمه دیده؟ در آن گیر و دارها ممكن است چنین حادثه‏ها رخ داده باشد. اگر درست است راستى چرا و براى چه این خشونت‏ها را روا داشته‏اند؟ چگونه مى‏توان چنین داستان را پذیرفت و چسان آن را تحلیل كرد؟ .

مسلمانانى كه در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقیدت خود سخت‏ترین شكنجه‏ها را تحمل كردند، مسلمانانى كه از مال خود گذشتند، پیوند خویش را با عزیزترین كسان بریدند، خانمان را رها كردند، به خاطر خدا به كشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در میدان كارزار بارها خود را عرضه هلاك ساختند، چگونه چنین حادثه‏ها را دیدند و آرام نشستند. راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است كه:

«آنجا كه آزمایش پیش آید دینداران اندك خواهند بود». (14)

از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها دهسال مى‏گذشت. در این سالها گروهى دنیاپرست كه چاره‏اى جز پذیرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند. دسته‏اى از اینان مردمانى تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند. طبیعت آنان قید و بند دین را نمى‏پذیرفت. اگر مسلمان شدند براى این بود كه جز مسلمانى راهى پیش روى خود نمى‏دیدند.

قریش این تیره سركش كه ریاست مكه و عربستان را از آن خویش مى‏دانست پس از فتح مكه، در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت. و چون از بیم جان و یا بامید جاه مسلمان شد، مى‏كوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد. بسیار حقیقت پوشى و یا خوش باورى مى‏خواهد كه بگوئیم اینان چون یك دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفته‏اند، در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نیز مسلمانى درست‏بودند.

از همچشمى و بلكه دشمنى عرب‏هاى جنوبى و شمالى در سده‏هاى پیش از اسلام آگاهیم (15) مردم حجاز بمقتضاى خوى بیابان نشینى، مردم یثرب را كه از تیره قحطانى بودند و بكار كشاورزى اشتغال داشتند خوار مى‏شمردند. قحطانیان یا عرب‏هاى جنوبى ساكن یثرب، پیغمبر اسلام را از مكه به شهر خود خواندند، بدو ایمان آوردند، با وى پیمان بستند. در نبردهاى بدر، احد، احزاب، و غزوه‏هاى دیگر با قریش در افتادند، و سرانجام شهر آنان را گشودند. قریش هرگز این خوارى را نمى‏پذیرفت. از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند. تنها با تذكرات ابو بكر كه پیغمبر گفته است‏«امامان باید از قریش باشند»عقب نشستند. اگر انصار چنانكه گرد پیغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مى‏شدند و اگر حریم حرمت این خانواده همچنان محفوظ مى‏ماند، چه كسى تضمین مى‏كرد كه قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را بخاك نمالند. اینها حقیقت‏هائى بود كه دست دركاران سیاست آنروز آنرا بخوبى مى‏دانستند. ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را بخوش باورى بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یك درجه از پرهیزگارى و فداكارى بوده‏اند و چنین احتمالى درباره آنان نمى‏توان داد، حقیقت را دگرگون نمى‏سازد. دشمنى میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادرى بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد. و در سالهاى بعد آشكار گردید. و چنانكه آشنایان به تاریخ اسلام مى‏دانند، این درگیرى بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.

من نمى‏گویم خداى نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین مى‏اندیشیدند. در بین مصریان و یا قریشیان نیز كسانى بودند كه در گفتار و كردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه براى رعایت‏حكم الهى از برادر و فرزند خود هم مى‏گذشتند، اما شمار اینان اندك بود. آیا مى‏توان بآسانى پذیرفت كه سهیل بن عمرو، عمرو بن عاص، ابوسفیان و سعد بن عبدالله بن ابى سرح هم غم دین داشتند؟ بسیار ساده‏دلى مى‏خواهد كه ما بگوئیم آنكس كه یك روز یا چند مجلس یا یك ماه یا یكسال صحبت پیغمبر را دریافت، مشمول حدیثى است كه از پیغمبر آورده‏اند«یاران من چون ستارگانند به دنبال هر یك كه رفتید، راه را یافته‏اید»من بدین كارى ندارم كه این حدیث از جهت متن و سند درست است ‏یا نه، این كار را به عهده محدثان مى‏گذارم، آنچه مسلم است اینكه در آن روزها یا لااقل چند سال بعد، اصحاب پیغمبر رو به روى هم قرار گرفتند. چگونه مى‏توان گفت هم آنان كه به دنبال على علیه‏السلام رفتند و هم كسانى كه پى طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافته‏اند.

خواهند گفت‏ خلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند. درست است. اما از خلیفه و یك دو تن دیگر كه بگذریم پایه حكومت را چه گروهى جز قریش استوار مى‏كرد؟ و مجریان حكومت كدام طایفه بودند؟ براى استقرار حكومت‏باید قدرت یك پارچه شود. و براى تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتى سركوب گردد و بسیار طبیعى است كه با دگرگونى شرایط، منطق هم دگرگون شود.

پى‏نوشت‏ها:

1. انساب الاشراف ص 582.

2. عقد الفرید ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586.

3. طبرى ج 4 ص 1818.

4. (كنز العمال. صلوة حدیث 2672) .

5. تحلیلى از تاریخ اسلام. بخش یك ص 91.

6. طبرى ج 4 ص 1825.

7. پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.

8. «ما سل سیف فى الاسلام على قاعدة دینیة مثل ما سل على الامامة فی كل زمان‏» (الملل و النحل ص 16 ج 1) .

9. در این بلا بجاى من ار روزگار بود روز سپید او شب تاریك مى‏نمود

10. انساب الاشراف ص 405.

11. فاطمه فاطمه است ص 117.

12. فاطمة الزهراء ص 66.

13. روضة الواعظین ص 144.

14. فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون (حسین بن على علیه السلام) .

15. رجوع شود به پس از پنجاه سال ص 69 چاپ دوم و نیز رجوع شود به فصل‏«براى عبرت تاریخ‏»در همین كتاب.

برگرفته از كتاب: زندگانى فاطمه زهرا(س) ص 108 تا 113 و ص 144 تا 148

نویسنده: سید جعفر شهیدى


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

ماجراى فدك

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :ویزه نامه ایام فاطمیه ،

فدك چیست؟

الف) موقعیت جغرافیایى فدك
فدك دهكده‏اى در شمال مدینه بود كه تا آن شهر دو یا سه روز راه فاصله داشت.1این دهكده در شرق خیبر و در حدود هشت فرسنگى2 آن واقع بود و ساكنانش همگى یهودى شمرده مى‏شدند. امروزه فاصله خیبر تا مدینه را حدود 120 یا 160 كیلومتر ذكر مى‏كنند.3

ب) فدك و رسول خدا(ص)
در سال هفتم هجرت، پیامبر خدا(ص) براى سركوبى یهودیان خیبر كه علاوه بر پناه دادن به یهودیان توطئه‏گر رانده شده، از مدینه به توطئه و تحریك قبایل مختلف علیه اسلام مشغول بودند، سپاهى به آن سمت گسیل داشت و پس از چند روز محاصره دژهاى آن راتصرف كرد.
پس از پیروزى كامل سپاه اسلام - با آن كه اختیار اموال و جان‏هاى شكست خوردگان همگى در دست پیامبر(ص) قرار داشت - رسول خدا(ص) با بزرگوارى تمام، پیشنهاد آنان را پذیرفت و به آن‏ها اجازه داد نصف خیبر را در اختیار داشته باشند و نصف دیگر از آن مسلمانان باشد. بدین ترتیب، یهودیان در سرزمین خود باقى ماندند تا هر ساله نصف درآمد خیبر را به مدینه ارسال دارند.
با شنیدن خبر پیروزى سپاه اسلام، فدكیان كه خود را همدست خیبریان مى‏دیدند، به هراس افتادند؛ اما وقتى خبر برخورد بزرگوارانه پیامبر(ص) با خیبریان را شنیدند، شادمان شدند و از رسول خدا(ص) خواستند با آنان همانند خیبریان رفتار كند. پیامبر خدا(ص) این درخواست را پذیرفت.4

ج) تفاوت فقهى حكم خیبر و فدك
رفتار رسول خدا درباره فدك و خیبر یكسان مى‏نماید؛ ولى این دو سرزمین حكم همسان ندارند. مناطقى كه به دست مسلمانان تسخیر مى‏شود، دو گونه است:
1. مكان‏هاى كه با جنگ و نیروى نظامى گشوده مى‏شود. این سرزمین‏ها كه در اصطلاح »مفتوح العنوة« (گشوده شده با قهر و سلطه) خوانده مى‏شود، به منظور تقدیر از تلاش جنگجویانِ مسلمان در اختیار مسلمانان قرار مى‏گیرد و رهبر جامعه اسلامى چگونگى تقسیم یا بهره‏بردارى از آن را مشخص مى‏سازد.5 منطقه خیبر، جز دو دژ آن به نامه‏هاى »وطیح« و »سلالم«،6 این گونه بود.
2. مكان هایى كه با صلح گشوده مى‏شود؛ یعنى مردم منطقه‏اى با پیمان صلح خود را تسلیم مى‏كنند و دروازه‏هاى خود را به روى مسلمانان مى‏گشایند. قرآن كریم اختیار این نوع سرزمین‏ها را تنها به رسول خدا(ص) سپرده است7 و مسلمانان در آن هیچ حقى ندارند.
فدك و دو دژپیش گفته خیبر این گونه فتح شد. بنابراین، ملك رسول خدا(ص) گشت. طبرى مورخ بزرگ مى‏گوید: »و كانت فدك خالصة لرسول الله(ص) لانهم لم یجلبوا علیها بِخِیْلٍ و لا ركاب؛8فدك ملك خالص پیامبر خدا(ص) بود. زیرا مسلمانان آن را با سواره نظام و پیاده نظام نگشودند.«

د) ارزش اقتصادى فدك
درباره ارزش اقتصادى فدك بسیار سخن گفته‏اند. برخى از منابع شیعى درآمد سالیانه آن را بین بیست و چهار هزار تا هفتاد هزار دینار نوشته‏اند9 و برخى دیگر، نصف در آمد سالیانه آن را 24هزار دینار نگاشته‏اند. ابن ابى الحدید معتزلى10از یكى از متكلمان امامى مذهب چنان نقل مى‏كند كه ارزش درختان خرماى این ناحیه با ارزش درختان خرماى شهر كوفه در قرن هفتم برابر بود.11
به نظر مى‏رسد مى‏توان تا حدودى ارزش واقعى اقتصادى آن را از یك گزارش تاریخى زمان خلافت عمربن خطاب دریافت. وقتى خلیفه دوم تصمیم گرفت فدكیان یهودى را از شبه جزیره عربستان اخراج كند، دستور داد نصف فدك را كه سهم آنان بود، از نظر زمین و درختان و میوه‏ها قیمت گذارى كنند. كارشناسان ارزش آن را پنجاه هزار درهم تعیین كردند و عمر با پرداخت این مبلغ به یهودیان فدك، آن‏ها را از عربستان بیرون راند.12
بنابراین، مى‏توان ارزش اقتصادى فدك در زمان رسول خدا(ص) و ابوبكر را چیزى نزدیك به این مقدار دانست.

اختلاف حضرت زهرا(س) با حكومت بر سر فدك چگونه بود؟
گزارش‏هاى منابع شیعى و سنى نشان مى‏دهد حضرت زهرا(س) و حكومت هر یك دو ادعا درباره فدك داشتند.

الف) ادعاهاى حضرت زهرا(س)
چنان كه نزد شیعیان مشهور است، حضرت زهرا(س) فدك را ملك خود مى‏دانست و براى اثبات مالكیت خود دو راه را به صورت طولى پیمود؛ یعنى وقتى از راه اول نتیجه نگرفت سراغ راه دوم رفت.13 این دو راه عبارت است از بخشش و ارث.

1. بخشش (نحله)
عمده منابع شیعى و نیز منابع متعدد اهل سنت این نكته را بیان مى‏كنند كه نیمى از فدك در سال هفتم هجرى به ملكیّت شخص پیامبر اكرم(ص) درآمد و پیامبر(ص) - طبق آیه »و آتِ ذالقربى حقَّه؛14 حق خویشان خود را بپرداز« - آن را به حضرت فاطمه زهرا(س) بخشید.15
حضرت فاطمه(س) پس از پیامبر اكرم(ص) براى اثبات این ادعا حضرت على(ع) و امّ ایمن را گواه قرار داد. حكومت سخن حضرت زهرا(س) را نپذیرفت و بااین بهانه كه اولاً حضرت على(ع) در این گواهى صاحب نفع است و ثانیاً - حتى اگر شهادت على(ع) پذیرفته شود - در اثبات امور مالى گواهى دو مرد یا یك مرد و دو زن لازم است، گواهى امام على(ع) و ام ایمن را رد كرد.16

نقد رأى دستگاه خلافت
كردار حكومت از نظر قوانین و سنت اسلامى مردود است؛ زیرا:

1. در آن زمان فدك در دست حضرت فاطمه(س) بود. در آیین دادرسى پیامبر اكرم(ص) - البینة على المدعى و الیمین على من انكر شاهد آوردن وظیفه مدعى و سوگند خوردن وظیفه منكر است. پس حضرت منكر به شمار مى‏آمد و باید سوگند مى‏خورد دیگرى در این ملك حقى ندارد.

2. با توجه به آیه تطهیر17 كه مفسران شیعه و سنى شأن نزول آن را درباره اهل بیت پیامبر اكرم(ص) مى‏دانند،18اهل بیت آن حضرت(ع) از هر گونه رجس و پلیدى دورند؛ و بدیهى است كه مصداق این آیه نمى‏تواند ادعاى نادرست مطرح كند.

3. محدثان شیعه و سنى بر این نكته اتفاق دارند كه پیامبر اكرم(ص) درباره حضرت فاطمه زهرا(س) فرمود: »ان الله یغضب لغضبها و یرضى لرضاها؛19 خداوند براى خشم فاطمه خشمگین و براى خشنودى‏اش خشنود مى‏شود.« این جمله كه حكومتگران نیز آن را شنیده بودند، نشان مى‏دهد فاطمه(س) در همه شؤون زندگانى‏اش جز در مسیر خداوند گام بر نمى‏دارد و بى‏تردید چنین فردى هرگز ادعاى دروغ بر زبان نمى‏راند.

4. شاهد ادعاهاى حضرت زهرا(س) شخصیتى مانند على(ع) است كه با آیاتى چون »آیه ولایت«20 و آیه تطهیر تأیید گردیده و در آیه مباهله به منزله نفس پیامبر(ص) مطرح شده است.21 افزون بر این، با بیش‏ترین تأییدات از سوى پیامبر(ص) روبه‏رو است. تنها حدیث »على مع الحق و الحق مع على یدور حیث مادار؛22 على با حق است و حق با على است و حق بر محور على مى‏گردد.« براى اثبات درستى گفتار و كردارش كافى است.
این روایات در جامعه آن روز شایع بود و مسلماً حكومتگران با آن‏ها آشنا بودند. بى‏تردید رد كردن شهادت چنین گواهى نشان دهنده بى‏اعتنایى به آیات و روایات و یا دست‏كم نا آگاهى از آن‏ها است. راستى آیا روا است تصور كنیم شخصیتى كه از آغاز اسلام همه هستى‏اش را خالصانه در طبق اخلاق گذاشته و به درگاه خداوند پیشكش كرده است، بخواهد به سود همسرش گواهى دهد.
آیا مى‏توان كسى را كه در طول زندگانى‏اش از دنیا به حداقل اكتفا و اموال خود را عمدتاً وقف كرده است، به دنیاطلبى و گواهى دروغین متهم كرد؟

5. در میان اصحاب پیامبر خدا(ص) به نام خزیمة بن ثابت مى‏خوریم كه به جهت شدت ایمانش پیامبر(ص) او را به لقب »ذوالشهادتین« مفتخر كرد و گواهى‏اش را با گواهى دو شاهد برابر شمرد.23
اگر پیامبر(ص) شهادت چنین شخصى را در همه موارد با گواهى دو شاهد برابر دانست، چرا حاكم پس از او نمى‏تواند گواهى حضرت على(ع) را كه به مراتب از »خزیمه« برتر است، با شهادت دو شاهد برابر بداند؟

6. به گواهى حكومتگران، پیامبر خدا(ص) »ام ایمن« را زن بهشتى معرفى كرد24واضح است چنین شخصیتى هیچ‏گاه گواهى دروغ نمى‏دهد.

در این جا از نظر تاریخى پرسشى اساسى رخ مى‏نماید: به راستى اگر پیامبر اكرم(ص) فدك را به حضرت فاطمه(س) بخشیده بود، چرا آن حضرت(س) نتوانست شاهدان بیش‏تر بیاورد، با آن كه از نظر زمان حدود چهار سال (11-7ه’) فدك در اختیار وى قرار داشت؟

در پاسخ به این پرسش باید یاد آور شد:
1. گزارش‏هاى این واقعه نشان مى‏دهد این بخشش درون خانوادگى بوده و پیامبر(ص) صلاح ندید آن را آشكارا براى مردم اعلام كند. حضرت(ص) تنها افراد بسیار نزدیك را بر این امر گواه گرفت و حتى مصلحت ندید افرادى مانند عباس(عموى رسول خدا) و همسرانش را شاهد این بخش قرار دهد.
مصالح این امر را مى‏توان امورى چون متهم شدن به ترجیح خانواده، حسادت‏هاى درون خانوادگى یا بالا رفتن سطح توقع بعضى از همسران دانست.

2. ممكن است جمعى از شاهدان، با توجه به حاكمیت وقت، از شهامت لازم براى گواهى دادن بى‏بهره بودند؛ چنان كه اكثریت جامعه آن روز از ابراز نصّ غدیر خم خوددارى مى‏كردند.

3. گزارش‏هاى این واقعه نشان مى‏دهد حضرت فاطمه زهرا(س) در زمان حیات پدر بزرگوارش - با توجه به این كه در آمد فدك بسیار فراتر از نیازهایش بود، نیاز جامعه مسلمان آن روز و عدم امكان حضور فعال حضرتش در تدبیر اقتصادى آن سامان - اختیار آن را كلاً به پدر واگذار كرد تا خود هر گونه صلاح مى‏داند مازاد درآمد آن را مصرف كند. با این واگذارى بسیارى چنان پنداشتند كه تصرفات پیامبر(ص) در فدك تصرفاتى حاكمانه و به عنوان رهبر جامعه مسلمانان است، در حالى كه در واقع آن حضرت (ص) همه این امور را به نحو وكالت تام الاختیار از جانب دختر گرانقدرش انجام مى‏داد.25

2. ارث
پس از آن كه حكومت شهادت گواهان حضرت(س) را نپذیرفت، حضرت زهرا(س) از راه دیگر وارد شد و از حكومت خواست میراث پدرش را كه فدك نیز بخشى از آن است،26 به او واگذار كند و در این مورد به نص آیه قرآن درباره ارث متمسك شد:

«یوصیكم الله فى الولادكم للذكر مثل حظ الانثیین...؛27 خداوند به شمار درباره [ارث] فرزندانتان سفارش مى‏كند كه سهم پسر دو برابر دختر است...» .

ظاهر این آیه عام است و انبیا و غیر انبیا را شامل مى‏شود. ابوبكر در برابر این آیه چنان استدلال كرد كه انبیا از خود ارث باقى نمى‏گذارند. حضرت زهرا(س) فرمود: چگونه است كه هر گاه تو درگذشتى فرزندانت از تو ارث مى‏برند؛اما ما از رسول خدا(ص) ارث نمى‏بریم؟!28 آن گاه به آیات دیگر قرآن كه در موارد مختلف از ارث پیامبران گذشته سخن به میان آورده است، تمسك جست؛ مانند آیه ششم سوره مریم و آیه شانزدهم سوره نمل. در آیه ششم سوره مریم، حضرت زكریا بیان مى‏دارد كه »خداوندا، من از خویشانم كه پس از من وارثانم خواهند شد، بیمناكم... پس فرزندى به من عطا كن كه از من و آل یعقوب ارث برد.«29 در آیه شانزدهم سوره نمل از ارث بردن سلیمان پیامبر، از پدرش داوود پیامبر سخن به میان آمده است.30سؤالى كه در این جا به ذهن مى‏رسد، آن است كه اگر حضرت زهرا(س) مى‏توانست فدك را از طریق ارث به دست بیاورد، باید مى‏دانست پیامبراكرم(ص) وارثان شرعى دیگرى به عنوان همسران دارد و فدك تنها از آن حضرت(س) نمى‏گشت. پس چرا از ابوبكر مى‏خواهد تمام فدك را از طریق ارث به او واگذار كند؟

در پاسخ باید گفت:
1. حضرت(س) تمام فدك را شرعاً از آن خود مى‏دانست و چون ادعاى بخشش او را نپذیرفتند، به ادعاى ارث متوسل شد.

2. اگر آن را از راه ارث به او مى‏دادند، در این هنگام طبق قانون ارث اسلام تنها 18 آن میان تمام همسران پیامبر(ص) تقسیم مى‏شد31 و 78 آن به حضرت(س) مى‏رسید. بنابراین، طبیعى مى‏نمود كه حضرت(س) به جهت فراوانى سهمش ادعاى خود را در ظاهر به صورت كلى بیان دارد.

ب) ادعاهاى حكومت!
حكومت در مقابل حضرت(س) عمدتاً دو ادعا مطرح كرد:

1. صدقه بودن فدك
معناى این عبارت آن است كه پیامبر اكرم(ص) فدك را به كسى نبخشید و با آن به گونه صدقه جاریه برخورد كرد؛ یعنى رسول خدا(ص) از درآمد فدك زندگانى شخصى حضرت فاطمه زهرا(س) و دیگر بنى‏هاشم را تأمین مى‏كرد و مازاد آن را در راه خدا به مصرف مى‏رساند.32

از آن جا كه ابوبكر خود را جانشین مشروع پیامبر اكرم(ص) مى‏دانست، مى‏خواست با در اختیار گرفتن فدك، این مشروعیت ادعایى را براى همگان به اثبات برساند و چنان اعتقاد داشت كه چشم پوشى از این زمین نوعى خلل در مشروعیت حكومتش پدید مى‏آورد.

این ادعا با چالش‏هاى زیر روبه‏رو است:
1. ظاهر آیه هفتم سوره حشر كه قبلاً به آن اشاره شد، آن است كه این سرزمین از سوى خداوند ملك پیامبر اكرم(ص) قرار گرفت.

2. روایات شیعه و سنى بر این نكته تصریح دارند كه بانزول آیه »و آت ذالقربى حقه« پیامبر اكرم(ص) این زمین را به صورت بخشش به فاطمه زهرا(س) واگذار كرد. جالب آن است در آیه از حق ذالقربى (خویشان نزدیك) سخن به میان آمده و آن را حق ایشان دانسته است.33

3. حتى اگر ظاهر رفتار پیامبر(ص) چیزى غیر از ملكیت و عدم بخشش را نشان دهد، وقتى شخصیتى مانند حضرت فاطمه(س) به همراه شاهدانى چون حضرت على(ع) و ام ایمن ادعاى بخشش مى‏كنند باید ادعاى آن‏ها بر ظاهر رفتار پیامبر مقدم شود.

4. حتى اگر بپذیریم این ملك در زمان پیامبر اكرم(ص) صدقه بود، لزوماً معناى آن این نیست كه حكومت جانشین پیامبر اكرم(ص) سرپرست این صدقه خواهد بود؛زیرا ممكن است آن را صدقه‏اى خانوادگى و در اصطلاح نوعى وقف خاص بدانیم كه متولى آن افرادى از خود آن خاندانند.
چنان كه طبق بعضى از گزارش‏هاى اهل سنت، عمر در زمان حكومت خود فدك را به حضرت على(ع) و عباس واگذار كرد تا خود در میان خود همانند پیامبر اكرم(ص) با این سرزمین رفتار كنند.34

5. حتى اگر تصرفات پیامبر اكرم(ص) راتصرفاتى حاكمانه بدانیم و معتقد باشیم آن حضرت به عنوان حاكم مسلمانان سرپرستى این ملك را به عهده گرفت، باید توجه داشت در آن زمان مهم‏ترین چالش میان حكومت و اهل بیت(ع) مشروعیت حكومت بود كه اهل بیت(ع) آن را طبق نصوص پیامبر اكرم(ص) نمى‏پذیرفتند. در این موقعیت، بدیهى بود زیر بار لوازم این مشروعیت نیز نروند و به عهده گرفتن سرپرستى فدك از سوى حكومت را نپذیرند.

2. حدیث نفى ارث پیامبران
منظور از این حدیث، روایتى است كه ابوبكر آن را از پیامبر اكرم(ص) چنین نقل كرد:

«انا معاشر الانبیاء لانورث ما تركناه صدقة؛35 ما جماعت پیامبران از خود ارث باقى نمى‏گذاریم. هر چه از ما ماند، صدقه است».

درباره این حدیث باید یادآور شد:
1. تا آن زمان این حدیث را جز ابوبكر هیچ كس نشنیده بود. بسیارى از محدثان نیز بر این نكته اتفاق نظر دارند كه راوى این حدیث تنها ابوبكر بود. البته بعدها پشتیبانانى چون مالك بن اوس یافت و در دهه‏هاى بعد عمر، زبیر، طلحه و عایشه نیز در شمار مؤیدان آن جاى گرفتند.36

2. ابوبكر با نقل این حدیث ناقل سخن پیامبر اكرم(ص) بود و در طرف مقابل، حضرت فاطمه(س) و حضرت على(ع) و ام ایمن ناقل سخن و كردار پیامبر اكرم(ص) مبنى بر بخشش فدك بودند. بدیهى است باتوجه به فزونى شمار ناقلان در این سمت و نیز شخصیت آن‏ها كه بیش‏ترین تأییدات را از سوى پیامبر اكرم(ص) دارایند، باید قول آن‏ها بر قول ابوبكر مقدم شود.

3. این حدیث با آیات متعددى از قرآن كه در آن میراث انبیا مطرح شده است، منافات دارد و بدیهى است نمى‏توان تنها با یك حدیث در مقابل این آیات صریح ایستادگى كرد.

4. اگر طبق این حدیث معتقد شویم پیامبر اكرم(ص) هیچ گونه مالى به ارث نگذاشت، چگونه است كه طبق نقل اهل سنت بعضى از اموال آن حضرت(ص) مانند وسایل شخصى و نیز حجره‏هاى آن حضرت(ص) به ارث مى‏رسید.37


پى‏نوشتها:
1. معجم‏البلدان، یاقوت حمومى، ج5و6، ص417.
2. دانشنامه امام على(ع)، ج8، ص355(مقاله فدك).
3. همان، ص351.
4. تاریخ الطبرى، محمدبن جریر طبرى، ج2، ص303و302؛ فتوح البلدان، ابوالحسن بلاذرى، ص42؛ السقیفة و فدك، ابوبكر احمدبن عبدالعزیز جوهرى، ص97.
5. الاحكام السلطانیة، ابوالحسن ماوردى، ص139.
6. تاریخ الطبرى، ج2، ص302.
7. حشر(59):6.
8. تاریخ الطبرى، ج2، ص302.
9. بحارالانوار، مجلسى، ج29، ص123.
10. همان، ص116.
11. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج16، ص236.
12. السقیفة و فدك، ص98.
13. النص و الاجتهاد، سید عبدالحسین شرف الدین، ص61.
14. اسرا(26(17.
15. شرح نهج البلاغه، ج16، ص275و268.
16. همان، ص220و214؛ فتوح البلدان. ص44.
17. احزاب(33):33.
18. فدك فى التاریخ، شهید سیدمحمدباقر صدر، ص189.
19. براى اطلاع از مصادر این حدیث در كتب اهل سنت مراجعه شود به: فدك فى التاریخ، ص118.
20. مائده(5):55.
21. آل عمران(3):61.
22. موسوعة الامام على‏بن‏ابى‏طالب(ع)، ج2، ص243-237.
23. شرح نهج البلاغه، ج16، ص273.
24. الاحتجاج، طبرسى، ج1، ص121.
25. شهید صدر احتمالاتى چون دورى فدك از مدینه و امكان عدم اطلاع مدنیان و نیز احتمال كشته شدن شاهدان ا حتمالى را ابراز مى‏دارد. (فدك فى‏التاریخ، ص187).
26. شرح نهج البلاغه، ج16، ص217.
27. نساء(4):11.
28. شرح نهج البلاغه، ج16، ص251و218.
29. واضح است، با توجه به بیمناكى حضرت زكریا از وارثان فعلى خود، مراد او از ارث در این جا ارث در امور مالى است نه ارث نبوت و حكمت كه این دو قابل ارث نیستند و خدا به هر كس بخواهد عطا مى‏كند.
30. الاحتجاج، طبرسى، ج1، ص144.
31. نساء(4):12.
32. شرح نهج‏البلاغه، ج16، ص 225 و 219 و 216.
33. همان، ص275و268.
34. همان، ص223-221.
35. همان، ص218.
36. همان، ص227-221.
37. فدك فى التاریخ، ص149.

منبع: از طر یق شبكه تبیان


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

خطبه تاریخى‏ بانوى اسلام فاطمه زهراء(س)

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :ویزه نامه ایام فاطمیه ،

 

حماسه بزرگ‏

بعد از رحلت پیامبر اسلام طوفان عجیبى سراسر جهان اسلام را فرا گرفت، و كانون این طوفان مركز «خلافت» بود، سپس به هر چیز كه به نحوى با آن ارتباط پیدا مى‏كرد منتقل شد، از جمله حكم مصادره سرزمین «فدك» كه از سوى پیامبر اسلام(ص) به دخترش فاطمه(س) روى مصالح مهمى واگذار شده بود، از طرف نظام حاكم مصادره شد.

«فاطمه(س)» كه مى‏دید این تجاوز آشكار، توأم با نادیده گرفتن بسیارى از احكام اسلام در این رابطه، جامعه اسلامى را گرفتار یك انحراف شدید از تعالیم اسلام و سنت پیامبر (ص) و گرایش به برنامه‏هاى جاهلى مى‏كند، و از سوى دیگر مقدمه‏اى است براى خانه نشین كردن امیرمؤمنان على(ع) و محاصره اقتصادى یاران جانباز على‏(ع) به دفاع از حق خویش در مقابل غاصبان «فدك» پرداخت، و با تمام وجودش خواستار بازگشت این حق مغضوب شد، ولى نظام حاكم به بهانه حدیث مجعول «نحن معاش الانبیاء لانورث» «ما پیامبران ارثى از خود نمى گذاریم»! از اداى این حق سرباز مى‏زد.

بانوى اسلام(س) «سیدة نساء العالمین» برخاست و با جمعى از زنان بنى هاشم به مسجد آمد تا در برابر توده‏هاى مسلمان، و سران مهاجر و انصار گفتنیها را بگوید، و اتمام حجت كند، و بهانه‏هاى ادامه این غصب عجیب، و مصاده ظالمانه را، از دستگاه حكومت وقت بگیرد، و در ضمن، صفوف وفاداران به اسلام را از حامیان سیاستهاى تجاوزكارانه آشكار سازد.

او بى اعتنا به «جوسازى» خاصى كه در این زمینه شده بود، و پیامدهاى احتمالى این افشاگرى بزرگ، به برنامه خود ادامه داد، و به بهانه غصب «فدك» خطبه بسیار غرّائى در مسجد پیامبر(ص) در برابر مهاجرین ایراد نمود كه بسیارى از حقائق در آن افشا شد.

این خطبه، هشدار كوبنده‏اى بود براى آن‏ها كه كوشش داشتند خلافت پیامبر(ص) و حكومت اسلامى را از مسیر اصلى خود منحرف سازند، و زحمات بیست و سه ساله او را بر باد دهند.

«زنگ بیدار باشى بود» براى آن‏ها كه قلبشان به عشق اسلام مى‏طپید، و از آینده این آئین پاك بیمناك بودند.

«اخطار شدیدى بود» براى آن‏ها كه از گسترش حزب منافقین و نفوذ آن‏ها در دستگاه سیاسى بعد از رسول خدا(ص) بیخبر بودند، و جنب و جوشهاى مرموز آنان را نادیده مى‏گرفتند.

«فریاد درد آلودى بود» در حمایت از امیرمؤمنان على(ع) وصى و جانشین پیامبر اكرم(ص) كه گروهى از بازیگران سیاسى آیات قرآن و توصیه‏اى مؤكد «رسول اللّه» را درباره او نادیده گرفته بودند.

«احقاق حق مظلومانه‏اى بود» براى بیدار ساختن آن‏ها كه حقشان غصب مى‏شود و سكوت مسالمت‏آمیز را بر فریادهاى كوبنده و بیدارگر ترجیح مى‏دهند.

«تندر سهمگینى بود» كه پژواك آن همه جا پیچید، و آثار آن در همه اعصار و قرون باقى ماند.

«طوفان عجیبى بود» كه امواج شكننده‏اش ارواح خفته را - هر چند موقتاً - بیدار كرد، و راه حق را به آن‏ها نشان داد، و بالاخره «صاعقه مرگبارى بود» كه بر سر دشمنان اسلام فرود آمد و آن‏ها را سخت غافلگیر ساخت.

تحلیلهاى عمیق بانوى اسلام‏(س) در این خطبه بیانگر بینش دقیق او در پیچیده‏ترین مسائل مربوط به «توحید» و «مبدأ» و «معاد» است.

تفسیرى كه دخت گرامى پیامبر(ص) براى مسائل مهم عقیدتى و سیاسى و اجتماعى در این خطبه نموده، دلیل روشنى است بر این كه فاطمه‏(س) تعلق به زمان خاصى نداشته است.

حماسه‏هاى پرشورى كه در این خطبه از زبان گویاى فاطمه‏(س) تراوش كرده، نشان این است كه او بانوئى فداكار، مجاهد، مبارز، و رهبرى لایق براى مبارزین راه خدا و مجاهدان طریق حق است.

لحن گیراى بانوى اسلام‏(س) در این خطبه كه تا اعماق جان و روح انسان نفوذ مى‏كند بیانگر این واقعیت است كه او سخنورى بلیغ، و خطیبى نستوه، همتاى همسرش امیر مؤمنان على‏(ع) بود، به گونه‏اى كه این خطبه غرّا، خطبه‏هاى على(ع) را در نهج البلاغه تداعى مى‏كند، و دوش به دوش آن پیش مى‏رود، و نشان مى‏دهد كه دخترش زینب‏(س) این ارث را از پدر و مادر هر دو در اختیار گرفته بود كه با خطابه آتشینش در بازار كوفه، و مجلس یزید، لرزه بر اندام جنایتكاران بنى امیه افكند، و پایه‏هاى كاخ حكومت غاصبانه آن‏ها را متزلزل ساخت، و بذرهاى انقلاب را بر ضد این حكومت جبار و جائر در قلوب مردم كوفه و شام پاشید.

موشكافیهاى فاطمه‏(س) در این خطبه در زمینه فلسفه و اسرار احكام، و تحلیل تاریخ سیاسى اسلام، و مقایسه دوران جاهلیت عرب با زندگى آنهابعد از ظهور اسلام، درسهاى بزرگى به رهروان راه حق مى‏دهد، و آن‏ها را در مبارزاتشان تعلیم و آموزش مى‏بخشد.

و مهمتر از همه اینكه فاطمه‏(س) با این خطبه موضع خاندان پیامبر(ص) را در برابر رژیم حاكم روشن ساخت، و مبرا بودن ساحت مقدس اسلام از مظالمى كه به نام اسلام انجام مى‏گرفت، آشكار نمود، و اگر تنها فایده این خطابه بزرگ و پر محتوى همین بود، كافى بود!

در سال هفتم هجرت كه قلعه‏هاى خیبر یكى پس از دیگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى یهود درهم شكست ساكنان فدك از در صلح و تسلم در برابر پیامبر(ص) وارد شدند، نیمى از سرزمین و باغات خود را به پیامبر(ص) واگذار كردند و نیم دیگر آن را براى خود نگهداشتند.

پیامبر گرامى‏(ص) - طبق نقل بسیارى از مورخان و مفسران شیعه و اهل سنت - سرزمین فدك را در حیات خودش به دخترش فاطمه(س) بخشید ولى بعد از پیامبر(ص) غاصبان حكومت اسلامى كه وجود این قدرت اقتصادى را در دست همسر على(ع) مزاحم قدرت سیاسى خود مى‏دیدند و تصمیم گرفته بودد كه یاران على(ع) را از هر نظر منزوى كننند به بهانه‏هاى واهى آنرا به نفع بیت المال - و در حقیقت بنفع خود - مصادره كردند.

داستا «فدك» و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد واقع شد از دردناكترین و غم انگیرترین و عبرت‏انگیزترین فرازهاى تاریخ صدر اسلام است كه در فصل جداگانه در همین كتاب مورد بررسى قرار گرفته است.


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

نخستین كسى كه وارد بهشت مى‏شود - آیت الله مكارم شیرازى

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :ویزه نامه ایام فاطمیه ،

 

ورود در بهشت آن كانون عظیم رحمت الهى، دلیل روشنى بر سعادت یك انسان است، و اگر كسى پیش از همه وارد شود برترین فضیلت براى او اثبات مى‏شود.

در روایات معروف اهل سنت این افتخار از زبان پیغمبر اكرم(ص)‏ براى فاطمه (علیهاالسلام) ثبت شده است:

32- در حدیث دیگرى از همان بزرگوار آمده است كه فرمود:

«اول شخص یدخل الجنة فاطمة بنت محمد(ص) و مثلها فى هذه الامة مثل مریم فى بنى اسرائیل»:

«نخستین كسى كه وارد بهشت مى‏شود فاطمه دختر محمد است، و او در میان این امت همچون مریم در میان بنى اسرائیل است».

از این گذشته از روایات معروف اسلامى استفاده مى‏شود كه ورود این بانوى بزرگ در صحنه محشر، و روانه شدن از آنجا به بهشت، با تشریفات بسیار باشكوهى كه بیانگر عظمت فوق العاده مقام او است انجام مى‏گیرد، به احادیث زیر با هم گوش فرا مى‏دهیم.

33- على‏(ع) از پیغمبر اكرم‏(ص) چنین نقل مى‏كند:

«تحشر ابنتى فاطمة یوم القیامة و علیها حلة الكرامة قد عجنت بماء الحیوان، فتنظر الیها الخلائق فیتعجبون منها».

«دخترم فاطمه در قیامت محشور مى‏شود در حالى كه لباس كرامتى كه با آب حیات عجین شده در تن دارد، و خلائق به سوى او مى‏نگرد، و از مقام والاى او در شگفتى فرو مى‏روند»!

سپس در ذیل این حدیث مى‏افزاید:

«فتزف الى الجنة كالعروس لها سبعون الف جاریة»:

«سرانجام او را با احترام تمام همانند عروس در حالى كه هفتاد هزار از حوریان بهشتى اطراف او را گرفته‏اند به بهشت مى‏برند»

34- در حدیث دیگرى از عایشه از پیغمبر اكرم(ص)‏ در این زمینه مى‏خوانیم:

«اذا كان یوم القیامة نادى مناد یا معشر الخلائق طأطئوا رؤسكم حتى تجوز فاطمة بنت محمد»:

«هنگامى كه روز قیامت برپا شود منادى صدا مى‏زند اى مردم سرهاى خود را به زیر افكندى تا فاطمه دختر محمد(ص) بگذرد»!

ودر حدیث دیگرى بعد از ذكر همین معنى آمده است:

«فتمرمع سبعین الف جاریة من الحور العین كمر البراق»!:

«فاطمه (علیهاالسلام) با هفتاد هزار حور العین به سرعت برق از آنجا عبور مى‏كند» (و به سوى بهشت مى‏شتابد)

36- و عجیبتر اینكه در كتاب تاریخ بغداد در حدیثى از رسول اللّه(ص)‏ مى‏خوانیم:

در آن شب كه مرا به معراج بردند دیدم این جمله‏ها بر در بهشت نوشته شده بود.

«لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، على حبیب اللّه، و الحسن و الحسین صفوة اللّه و فاطمة خیرة اللّه، على باغضهم لعنة اللّه».

«خداوندى جز خداى یگانه نیست، محمد رسول خدا، و على محبوب پروردگار است، حسن و حسین برگزیدگان خدایند، و فاطمه منتخب خداوند است، بر دشمنان آن‏ها لعنت خدا باد».

بیش باد، و كم مباد!


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

برترین بانوى جهان - ‏آیت الله مكارم شیرازى

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :ویزه نامه ایام فاطمیه ،

 

ارزش انسانها مسلماً یكسان نیست، بعضى از مقربترین فرشتگان الهى برترند، و بعضى از درنده‏ترین حیوانات پائین‏تر، و آنچه به این انسان ارزش مى‏دهد بر اساس معرفى قرآن و اسلام همان «علم و ایمان و تقوى و ملكات فاضله انسانى» است.

با توجه به این معیارها بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) برترین زنان جهان - در لسان پیامبر(ص) - معرفى شده است.

در روایات فراوانى كه در منابع معروف اهل سنت آمده تصریح شده است كه فاطمه زهرا(س) افضل زنان جهان بود، آن سخنى است كه پیغمبر اكرم‏(ص) آنرا به تعبیرات مختلف بیان فرموده است:

1- در یك جا مى‏فرماید:

«ان افضل نساء اهل الجنة خدیجة بنت خویلد و فاطمة بن محمد(ص) و مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم»:

«برترین زنان بهشت خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر محمد(ص) و مریم دختر عمران، و آسیه دختر مزاحم است» (همسر فرعون)

2- در حدیث دیگرى مى‏خوانیم پیغمبر اكرم‏(ص) در بیمارى وفاتش هنگامى كه بیتابى فاطمه را مشاهده كرد، فرمود:

«یا فاطمة الاترضین ان تكونى سیدة نساء العالمین، و سیدة نساء هذه الامة، و سیدة نساء المؤمنین»؟:

«اى فاطمه! آیا راضى نیستى كه تو برترین بانوى زنان جهان، و بانوى زنان این امت، و بانوى زنان با ایمان باشى؟

در اینجا افضلیت براى فاطمه‏(ع) به صورتى مطلق ذكر شده و نام هیچكس در كنار او مطرح نگردیده است.

3- در حدیث دیگرى نیز از همان حضرت‏(ص) این معنى به صورت مطلق آمده است، در آن هنگام كه فاطمه بیمار شده بود و پیامبر(ص) این سخن را به جمعى از اصحاب گفت، آن‏ها پیشنهاد كردند كه از بانوى اسلام‏(ع) عیادت كنند.

پیامبر برخاست و با جمعى از یاران به سوى خانه فاطمه‏(ع) آمد، نخست از بیرون خانه صدا زد كه دخترم خودت را بپوشان، چون جمعى از یاران به عیادت تو مى‏آیند، و از آنجا لباس دخترش فاطمه‏ (ع) كافى نبود عباى خود را از پشت در به او داد!

پیامبر(ص) و یاران وارد شدند، و بعد از عیادت از خانه بیرون آمدند و رو به یكدیگر كرده و از بیمارى فاطمه‏(ع) اظهار تأسف مى‏كردند، پیغمبر اكرم‏(ص) رو به آن‏ها كرد و فرمود: «اما انّها سیدة النساء یوم القیامة».

بدانید او بانوى تمام زنان در قیامت است.

4- در تعبیر دیگرى كه در «صحیح بخارى» معروفترین منبع حدیث اهل سنت - آمده از قول «عایشه» مى‏خوانیم:

روزى «فاطمه» (سلام اللّه علیها) نزد پیامبر(ص) آمد، راه رفتنش درست مانند راه رفتن او بود، پیغمبر اكرم‏(ص) فرمود: خوش آمدى دخترم! سپس او را طرف راست و یا چپ خود نشاند، بعد رازى در گوش او گفت، و به دنبال آن فاطمه گریان شد.

من (عایشه) گفتم چرا گریه مى‏كنى؟ بار دیگر پیامبر(ص) راز دیگرى به او گفت، فاطمه‏(س) خندان شد.

گفتم: من تا امروز شادى كه اینچنین با غم نزدیك باشد ندیده بودم، و از علت آن سؤال كردم.

فاطمه‏(س) گفت: من سرّ رسول خدا را فاش نمى كنم، و این مطلب ادامه داشت تا پیامبر(ص) از دنیا رفت، آنگاه سؤال كردم، گفت:

مرتبه اول پیامبر(ص) به من فرمود جبرئیل هر سال یكبار قرآن را بر من عرضه مى‏داشت، امسال دوبار عرضه داشت، و من فكر مى‏كنم فقط به این دلیل است كه اجل من نزدیك شده، و تو اولین كسى خواهى بود كه به من ملحق مى‏شوى من هنگامى كه این سخن را شنیدم گریه كردم.

سپس فرمود:

ام ترضین ان تكونى سیدة نساء اهل الجنة و نساء المؤمنین؟!:

«آیا تو راضى نمى شوى كه بانوى زنان اهل بهشت یا زنان با ایمان باشى»؟ هنگامى این سخن را شنیدم شاد و خندان شدم.

از بررسى مجموع این احادیث به خوبى روشن مى‏شود كه اگر در یكجا فاطمه‏(س) یكى از چهار زن بزرگ جهان معرفى شده، هیچ منافاتى با این معنى ندارد كه او از میان آن چهار زن برترین آن‏ها است.

شاهد این سخن علاوه بر آنچه از لابلاى احادیث گذشته استفاده مى‏شد حدیث زیر است:

5- در كتاب «ذخائر العقبى» از ابن عباس از پیغمبر اكرم‏(ص) چنین نقل شده است:

«اربع نسوة سیدات سادات عالمهن: مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم و خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمد(ص) و افضلهن عالما فاطمة(ع)».

«چهار زن بانوى بانوان جهان خود بودند: مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر محمد(ص) و از همه آن‏ها برتر فاطمه‏(س) بود.

تعبیر به «افضلیت» مسایل زیادى را در بردارد، و بیانگر مقام علمى و تقوى و ایثار و فداكارى و سایر ملكات فاضله است.

قرآن صریحا مى‏گوید: مریم با فرشتگان سخن مى‏گفت و آن‏ها نیز با او سخن مى‏گفتند (آل عمران / 42و43 و آیات آغاز سوره مریم).

و نیز مى‏گوید: براى مریم غذاى بهشتى در كنار محرابش حاضر مى‏شد (آل عمران آیه 37).

و نیز مى‏گوید: مریم «صدیقه» بود (مائده/75).

و مقامات دیگرى براى او، و زنان بزرگى مانند آسیه بیان مى‏كند، پیغمبر اكرم‏(ص) نیز مقامات بزرگى براى خدیجه بیان فرموده.

روایات فوق یعنى روایات افضلیت فاطمه‏(س) همه این افتخارات و افزون بر آن را براى بانوى اسلام فاطمه زهرا(س) اثبات مى‏كند.


 

اذا اشتقت الى الجنة قبلت نحر فاطمة:

هنگامى كه شوق بهشت در دلم پیدا مى‏شود گلوى فاطمه را مى‏بوسم!

* * *

همه مورخان و ارباب حدیث نوشته‏اند كه پیامبر(ص) نسبت به دخترش فاطمه‏(س) علاقه عجیبى داشت.

بدیهى است علاقه پیامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند این عاطفه در وجود پیامبر(ص) موج مى‏زد، اما تعبیرات و سخنانى كه پیامبر(ص) به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه‏(س) بیان مى‏كرد، نشان مى‏داد كه در اینجا معیارهاى دیگرى مطرح است. و:

این محبت از محبتها جدا است‏

حب محبوب خدا، حب خدا است‏

از میان روایات فراوانى كه در این زمینه رسیده است كافى است به چند روایت زیر كه در كتب معروف شیعه و اهل سنت آمده اشاره كنیم:

1- ما كان احد من الرجال احب الى رسول اللّه من على و لا من النساءٍ احب الیه من فاطمة:

«احدى از مردان نزد پیامبر(ص) محبوبتر از امیر مؤمنان على‏(ع) نبود و نه از زنان، محبوبتر از فاطمه(س).

جالب این است كه این حدیث را گروه زیادى از عایشه نقل كرده‏اند.

2- هنگامى كه آیه شریفه:

لا تجعلوا دعاء الرسول بینكم كدعاءٍ بعضكم بعضاً:

پیامبر را آن گونه كه یكدیگر را صدا مى‏زنید، صدا نزنید

نازل شد مسلمانان پیامبر(ص) را با خطاب «یا محمد» صدا نكردند، بلكه «یا رسول اللّه و یا ایها النبى» مى‏گفتند.

فاطمه(س) مى‏گوید:

بعد از نزول این آیه من دیگر جرأت نكردم پدرم را به عنوان «یا ابتاه» (پدرجان!» صدا كنم، و هنگام كه خدمتش مى‏رسیدم «یا رسول‏اللّه» مى‏گفتم.

یكى دوبار این خطاب را تكرار كردم، دیدم پیامبر(ص) ناراحت شد و از من روبرگردانید. دفعه سوم رو به من كرد و گفت:

یا فاطمة انها لم تنزل فیك و لا فى اهلك و لا نسلك، انت منى و انا منك، انما نزلت فى اهل الجفاء و الغلظة من قریش!:

اى فاطمه این آیه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توأم، این در مورد جفاكاران و تند خویان بى ادب از قریش نازل شده است!

سپس این جمله عجیب و روح پرور را افزود:

قولى: یا ابه! فانها احیا للقلب و ارضى للرب!

«بگو پدرجان! كه این سخن قلب مرا زنده مى‏كند و خدا را خشنود مى‏سازد».

آرى آهنگ دلنواز پدرجان فاطمه‏(ع) با روح پیامبر(ص) همان مى‏كرد كه امواج نسیم بهارى با شكوفه‏هاى لطیف درختان.

3- در حدیث دیگرى آمده است پیامبر چنان مشتاق فاطمه(س)‏ بود كه هر گاه به سفر مى‏رفت آخرین كسى را كه با او وداع مى‏كرد زهرا(س) بود، و به هنگامى كه از سفر باز مى‏گشت نخستین كسى را كه به دیدنش مى‏شتافت فاطمه‏(س) بود.

4- این حدیث را نیز بسیارى از محدثان شیعه و اهل سنت نقل كرده‏اند كه پیامبر فرمود:

من آذاها فقد آذانى.

و من اغضبها فقد اغضبنى.

من سرها فقد سرنى.

و من سائه فقد سائنى.

هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است.

و هر كس او را خشمگین كند مرا خمشگین ساخته.

هر كس او را مسرور كند مرا مسرور ساخته نموده.

و هر كس او را اندوهگین سازد مرا اندوهگین ساخته است!

بدون شك شخصیت والاى فاطمه(س)‏ علیها و آینده درخشان و مقام عرفان و ایمان و عبادتش اینهمه احترام را ایجاب مى‏كرد. چرا كه امامان، همه، از نسل او بودند. و بعلاوه او همسر بزرگمرد اسلام امیر مؤمنان على‏(ع) بود.

اما پیامبر(ص) با این عمل مى‏خواست حقیقت دیگرى را نیز به مردم تفهیم كند و دیدگاه اسلام را در زمینه دیگرى روشن سازد و انقلاب فكرى و فرهنگى بیافریند و بگوید:

دختر موجودى نیست كه باید زنده به گور شود.

ببینید من دست دخترم را مى‏بوسم، او را بر جاى خود مى‏نشانم، و اینهمه عظمت و احترام براى او قائلم.

دختر انسانى است همچون سایر انسانها، نعمتى است از نعمتهاى پرودرگار، موهبتى است الهى.

دختر نیز مى‏تواند مانند پسر مدارج كمال را طى كند و به حریم قرب خدا راه یابد.

و به این ترتبیب شخصیت در هم شكسته زن را در آن محیط تاریك احیاء فرمود.

پى‏نوشتها:‌


1 . پسران پسران ما، پسران ما مى‏باشند - و پسران دختران ما، پسران مردان دور از ما هستند.
2 . سوره طلاق، آیه‏6: پس اگر براى شما [به فرزندانتان‏] شیر دهند و اجر آنان را به آن‏ها بپردازند.
3 . ریاحین الشریعه، جلد1، صفحه .21
4 . این حدیث را با مختصر تفاوتى «سیوطى» در درالمنثور و «طبرى» در ذخائر العقبى و «على بن ابراهیم» در تفسیر خود نقل كرده‏اند. گرچه معروف است كه معراج در سالهاى آخر توقف پیامبر(ص) در مكه بوده، ولى به طورى كه از بعضى از روایات استفاده مى‏شود معراج مكرر اتفاق افتاده است، بنابراین منافاتى با تولد بانوى اسلام در سال پنجم بعثت ندارد.
5 . این حدیث در بسیارى از كتب اهل سنت از جمله «تاریخ بغداد» و «صواعق ابن حجر» و «كنز العمال» و كتب دیگر آمده است .
6 . مضمون این حدیث را گروهى از دانشمندان اهل سنت از جمله «طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل كرده است.
7 . سوره فصلت، آیه .30
8 . فضائل الخمسة جلد 43 صفحه .127
9 . مضمون این حدیث در دهها روایت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق)، جلد 10، صفحه .167
10 . سوره نور، آیه .63
11 . مناقب این شهر آشوب، جلد3، صفحه .320
12 . فضائل الخمسة، جلد3، صفحه .132


چهارشنبه 31 فروردین 1390

اندرزنامه

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :اخلاق و عرفان ،

یة الله العظمی مكارم شیرازی



توضیح:

مسیر پرفراز و نشیب سیر و سلوك و طریق پر پیچ و خم حركت الى اللّه، گرچه در هر منزلى، جلوه اى دارد و مناظر و مشاهد دل انگیزى را (با شهود و حضورهاى انس انگیز و معرفت ها و یقین هاى بهجت بخش در عالم بیدارى (و یا لااقلّ در قالب رؤیاهاى صادقه) در چشم انداز مؤمن سالك قرار مى دهد، لیكن آن جلوات و این مناظر وقتى به اوج خود مى رسد كه سالك خداجى به منازل كهنسالى رسیده، پیر راه شود و در سنین پختگى قرار گیرد زیرا:

اوّلاً: در این منازل بیشترین رنج را در مسیر پرفراز و نشیب لقاءاللّه به مضمون (یا ایّها الإنسان انك كادح الى ربّك كدحاً فملاقیه) (ت-1) و در دفاع از حرم رب، و حراست از دین او، متحمّل شده، و طبیعى است كه حظّ او از لقاى رب نیز بیشتر باشد و بهره زیادترى از تماشاى جمال محبوب نصیبش گردد.

ثانیاً: ظرفیت و وسعت وجودى كه او در این سنین پیدا كرده، بالاتر و بیشتر از ظرفیت و وسعتى است كه در دوران قبل داشته، و طبیعى است كه بر اساس «هركه بامش بیش، برفش بیشتر» نزولات بیشترى از آسمان ملكوت، شامل سرزمین وجودش شود.

ثالثاً: او در این دوران پختگى، كوله بارى از تجربه است، تجربه بىوفایى ها، و ناجوانمردى هاى اهل دنیا، تجربه شكست هاى سازنده و بیدارگر، تجربه سراب ها (كسراب بقیعة یحسبه الظمآن ماءً) (ت-2) و غرورها (ما الحیاة الدّنیا الاّ متاع الغرور) (ت-3) و جلوه هاى توخالى دنیا از دور (كلّ شىء من الدنیا سماعه اعظم من عیانه...) (ت-4) تجربه اى كه با تمام ذرات وجودش آن را چشیده و در زندگى خویش یا دیگران، لمس كرده است و روشن است كه لازمه قهرى و طبیعى چنین تجربیاتى، انقطاع از همه این سراب ها و زرق و برق هاى فانى، و بریدن از همه وابستگى ها و تعلّقات دنیوى، و دل بستن و دل دادن به آن یار باقى و فناناپذیر است (كلّ شىء هالك الا وجهه).

بدیهى است كه عوامل سه گانه فوق (و بعضى عوامل دیگر) به صداقت رؤیاها و حقّانیّت حضورها و شهودها و ابتهاج یقین ها و معرفت هاى سالك رنگ دیگرى دهد و قوّت و اعتبار، و غلظت و شدّت دیگرى به آن مى بخشد و شكّى نیست كه لااقل دو چیز مى تواند «تجلّیگاه» خوبى براى این تكامل و پختگى و صفا و شفّافیّت پایانى باشد كه یكى از آنها پندها و اندرزهاست.

آن «كدح» و رنج فراوانى كه مؤمن سالك، در مسیر احیاء دین خدا و مكتب اهل البیت، متحمّل شده و آن ظرفیت وجودى وسیع تر و انقطاع شدیدترى كه براى او حاصل گشته، شعور و حكمت و حقّانیّتى را در پى دارد كه صرفنظر از انعكاسى كه به طور عام در بیان و قلم مؤمن سالك پیدا مى كند (به گونه اى كه هم نثرش برخوردار از سوز و پیام مى شود و هم نظمش مالامال از معرفت و حكمت مى گردد كه توضیحش در بخش بعد خواهد آمد) به نحو خاص در پند و اندرز او جلوه اى ویژه مى یابد و نفوذ و تأثیر نصیحت او را مضاعف مى سازد; چراكه دیگر، اندرزهاى او در این مرحله از عمر، از دل برمى خیزد و از سر صدق و صداقت، و درد و سوز است، لذا دست انداز و تكلّف ندارد و از تصنّعات لفظى و عبارت پردازى هاى بى فصاحت و بى بلاغتى كه جان خواننده یا شنونده براى فهمیدن آن به لب مى آید به دور است.

اكنون پس از این مقدّمه كوتاه، اگر خواستى این حقیقت را باور كنى و چون نگارنده این سطور، با سیلاب اشكت، روح خسته ات را صیقل دهى و جان تشنه ات را با كوثرِ زلالِ پیرِ راه رفته اى، سیراب سازى، پاى اندرزِ استادِ ما بنشین و به بند بند و سطر سطرِ آن گوش جان بسپار! و با خواندن «اندرزنامه» او «در مسیر قرب خدا» قرار گیر و با رعایت «تقواى الهى» از تعلّق «مقامات مادّى كه كم ارزش تر از آن است كه فكر مى كنیم» بیرون آى! و از «نقش تجربه ها» غافل مباش و به «جبران خطاها» روى آور و بدان كه «هر روز گام تازه اى باید برداشت» و با «ستیز با وسوسه ها» سكینه و آرامش را در آغوش گیر! و «در جستجوى گمشده اصلى باش!» و با از بین بردن خودخواهى، خودبرتربینى و خود محورى «حجاب اعظم» را از چشم جان خود كنار بزن! و بالاخره با روى آوردن به «زمزمه دلباختگان»ى چون اولیاء اللّه، فقر و وابستگى كامل خود به ذات مقدّس احدیّت را ابرازنما! و با نفى شرك و ریا «آخرین مانع راه» را از میان بردار.


برگرفته از كتاب «نیم قرن خدمت به مكتب اهلبیت(ع) (زندگى نامه آیت اللّه العظمى مكارم شیرازى) نوشته حجت الاسلام و المسلمین قدسى


اندرزنامه به قلم استاد

«بسیارى از عزیزان، مخصوصاً جوانان هنگامى كه به ما مى رسند نصیحت و اندرزى شایسته مى طلبند، تا همچون چراغى فرا راه زندگى قرار دهند، و راه خود را به سوى قرب خدا بگشایند (به گمان این كه ما این راه را رفته ایم، و از شاهراه ها و كوچه ها، و بن بست هاى آن باخبریم، و اى كاش چنین بود!); ولى از آنجا كه هر درخواستى را پاسخى است، مخصوصاً نباید تقاضاى اهل ایمان و جویندگان حقیقت و پویندگان راه حق را بدون جواب گذارد، با استفاده از آیات قرآن مبین، و كلمات معصومین(ع) و حالات بزرگان دین، و تجاربى كه در زندگى داشته ام این مختصر را نگاشته، و به صورت «بضاعت مزجاة» تقدیم داشتم و از همه این عزیزان تقاضا دارم مرا به دعاى خیر یاد كنند، همان گونه كه من براى موفّقیّت آنها دعا مى كنم:


1- تقواى الهى

قبل از هر چیز همه عزیزان و خودم را به تقواى پروردگار كه حصن حصین الهى و قلعه محكم خداوندى و زاد یوم المعاد، بل «خیر الزاد الى خالق العباد» است، توصیه مى كنم تقوائى كه در اعماق جان ما نفوذ كند، و همه چیز ما را به رنگ خود درآورد و «من احسن من اللّه صبغة...» چنین تقوایى به تمام خواسته هاى ما جهت مى دهد، مسیر زندگى را مشخّص مى كند، و راه را روشن و هدف را عالى مى سازد.

همان تقوائى كه برترین سرمایه و بالاترین افتخار است، همان تقوائى كه انسان را به خدا پیوند مى دهد و به مقام عبودیت خاص او مى رساند و از عمق جانش این ندا برمى خیزد: «الهى كفى بى عزّاً أن أكون لك عبداً و كفى بى فخراً أن تكون لى ربّا; برترین عزّت من عبودیت توست و بالاترین افتخارم ربوبیت توست».(1)



2- مقامات مادى كم ارزش تر از آن است كه فكر مى كنیم

عزیزان من! در این عمر كوتاه خود تلخ و شور زندگى را آزمودم و فراز و نشیب هایش را دیدم، و عزت و ذلّت و فقر و غنا، و سختى و راحتى آن را تجربه نمودم، سرانجام با تمام وجود، این حقیقت قرآنى را لمس كردم كه «و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغُرور»(2)، آرى دنیا متاع غرور و فریب است و بیش از آنچه فكر مى كنیم توخالى و بى محتواست و به گفته شاعر:

زندگى نقطه مرموزى نیست

غیر تبدیل شب و روزى نیست

تلخ و شورى كه به نام عمر است

راستى آش دهن سوزى نیست!

تنها عقیده به حیات جاویدان در سراى دیگر است كه به زندگى این جهان مفهوم مى بخشد و اگر آن نبود زندگى این دنیا نه مفهومى داشت، نه هدفى!

من در تمام عمر خود چیز باارزشى نیافتم جز آنچه به جنبه هاى معنوى و ارزش هاى انسانى منتهى مى شود، همه ارزش هاى مادى سراب بود، انسان ها در خوابند، نقش ها نقش بر آبند، و انسان در زندگى دائماً در رنج و تب و تاب است.

كودكان دیروز، جوانان امروزند، و جوانان امروز، پیران فردا، و پیران، فردا در بستر خاك آرمیده اند، چنان كه گوئى هرگز نبوده اند!

هرگاه از كنار خانه بعضى از بزرگان علما و یا رجال و شخصیّت هاى مهم دیروز كه مى گذرم به خاطرم مى آید روزى در این خانه چه رفت و آمدهائى بود، چه هیاهوئى و غوغائى، و چه چشم هائى به آن خانه دوخته شده بود; ولى امروز گرد و غبار فراموشى روى آن پاشیده شده و خاموش و بى سر و صدا، گاه به یاد كلام هشداردهنده مولى على(ع) در نهج البلاغه مى افتم كه فرمود: «فَكَأَنَّهُمْ لَمْ یَكُونُوا لِلدُّنْیا عُمّاراً وَ كَاَنَّ الاْخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ داراً; گوئى هرگز اهل این دنیا نبودند و سراى آخرت همیشه خانه آنها بوده است!»(3).

دوستانى را با قامت هاى خمیده مى بینم كه بر عصا تكیه زده، چند قدمى را طى مى كنند، و مى ایستند تا نفسى تازه كنند و چند گام دیگر بپیمایند، ناگهان دوران جوانى آنها در نظرم مجسّم مى شود، چه قامت كشیده اى داشتند؟ چه شور و نشاطى؟ چه جنب و جوشى؟ چه خنده هاى مستانه اى و چه قهقهه هااى؟ ولى امروز گرد و غبار اندوه بر تمام چهره آنها نشسته، و چنان افسرده اند كه گوئى «از كوى شادمانى هرگز گذر نكرده اند!».

اینجاست كه مفهوم كلام بیدارگر الهى «وَ مَا هذِهِ الحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ»(4) را با تمام وجود خود احساس مى كنم و مطمئن مى شوم دیگران هم به سن من برسند اگر كمى دقّت كنند درمى یابند.

با این حال این همه سر و دست شكستن براى مال و مقام، جاه و جلال براى چیست؟ و این گردآورى ها براى كیست؟ و این همه غفلت از كجا ناشى مى شود؟

مخصوصاً در جهان كنونى كه دگرگونى ها شتاب بیشترى به خود گرفته و تحوّلات، شدید شده است.

خانواده هایى را مى شناسم كه دیروز، همه دور هم جمع بودند و براى خود عالمى داشتند، امروز همه پراكنده شده اند، یكى در آمریكا زندگى مى كند، دیگرى در اروپا، دیگرى در جاى دیگر و پدر و مادر سالخورده در خانه، غریب و تنها مانده اند، و گاهى ماه ها مى گذرد كه نه خبرى از فرزندان خود دارند و نه فرزندان از آن ها. به یاد كلام پر نور امام مى افتم «إنَّ شَیْئاً هذا آخِرُهُ لَحَقیقٌ اَنْ یُزْهَدَ فى اَوَّلِه; چیزى كه پایانش این است سزاوار است در آغاز آن حرص و ولعى نباشد!»(5)

گاه به زیارت اموات مخصوصاً محلّى كه مقبره علما و فضلا است رفته ام و دیده ام، اى عجب! گروه زیادى از دوستان و اَحِبّاى قدیم، امروز اینجا آرمیده اند، عكس هاى آنها كاملاً آشناست در اعماق تاریخ گذشته فرو مى روم، نكند من هم در میان آنها هستم و خیال مى كنم زنده ام و به یاد گفته آن شاعر باصفا مى افتم:

هر كه باشى و به هر جا برسى

آخرین منزل هستى این است!



3- نقش تجربه ها!

عزیزان! زندگى چیزى جز تجربه نیست، تجربه اى كه اشتباهات انسان را اصلاح مى كند، و راه بهتر زیستن را به او یاد مى دهد.

تجربه اى كه حقایق زندگى را شفّاف و بى پرده در برابر انسان عیان مى سازد و هرگونه ابهام را برطرف مى كند.

اینجاست كه بعضى از خردمندان، عمر دوباره از خدا طلبیده اند:

تا به یكى تجربه اندوختن

با دگرى تجربه بستن به كار!

ولى از آنجا كه عمر دوباره، خیال و خوابى بیش نیست و وقتى انسان به پختگى مى رسد كه عمر به پایان رسیده و در آخر خط قرار گرفته است و به گفته آن شاعر نكته دان:

افسوس كه سوداى من سوخته، خام است

تا پخته شود خامى من، عمر تمام است!

راه دیگرى را باید پیمود، همان راهى كه مولا و مقتدا و رهبر بزرگ ما امیر مؤمنان على(ع) به ما نشان داده و مشكل بزرگ عمر دوباره را به بهترین وجهى براى ما حل كرده، آنجا كه به فرزند دلبندش امام مجتبى(ع) مى فرماید:

«فرزندم! در تاریخ پیشینیان دقّت كردم و در احوال آنها سیر نمودم و از تجارب بى شمار آنها بهره گرفتم و از این نظر عمر چندین هزار ساله آنها را به عمر خود ضمیمه نمودم، گوئى از روز آغاز خلقت بشر تا به امروز با آنها زیسته ام و از تلخ و شیرین آنها و عوامل پیروزى ها و اسباب شكست ها، آگاه شده ام».(6)

اى عزیز! تأكید مى كنم كه از میان همه تاریخ ها به آنچه در قرآن مجید از حالات انبیاى سلف و امت هاى پیشین آمده است، اهمیّت فوق العاده بده، كه حقایق عظیمى در آن نهفته است و رهروان و سالكان طریق الى اللّه را دستمایه بزرگى محسوب مى شود; ولى گروهى بسیار كج سلیقه و لجوجند و انتظار دارند همه چیز را خود بیازمایند تا پذیرا شوند، و معلوم نیست از چه رو از پذیرفتن تجربه هاى دیگران ابا دارند، در حالى كه آنها محصول تمام عمر خود را گاه در چند خط یا چند صفحه در اختیار ما مى گذارند، و این بى خبران هنوز چند مسأله را تجربه نكرده، عمر را به پایان مى برند و خام و ناپخته چشم از جهان فرو مى بندند!

اى عزیز! تو چنین نباش، بلكه از اولوالالباب و خردمندانى باش كه قرآن در وصف آنها مى گوید: «لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبابِ»(7) در سرگذشت پیشینیان بیندیش و از آن عبرت بگیر.

مخصوصاً مطالعه حالات علماى پیشین و بزرگان علم و ادب و تقوا و سالكان طریق الى اللّه را فراموش نكن كه نكات عجیبى در آن نهفته و هر كدام گوهر گرانبهائى است، و من همیشه از مطالعه حالات آنها تجارب مهمى اندوخته ام.


4- جبران خطاها

گام بعدى این است كه بدانیم انسان، جایزالخطاست و در معرض انواع لغزش هاست جز معصومان(ع).

مهم این است كه انسان در اندیشه اصلاح خطاهاى خود باشد، و بر خطا و گناه اصرار نورزد، تعصّب و لجاجت را كنار بگذارد، و حسن ظنّ بى مورد به خویشتن و چشم پوشى و اغماض از خطاها و گناهان خود را بزرگترین خطا و اشتباه بداند!

حتّى شیطان با اینكه مرتكب بزرگ ترین گناه و خطا شد و بر حكمت خدا خرده گرفت، و دستور سجده بر آدم را غیر حكیمانه شمرد، و تمرّد و سرپیچى را به آخرین مرحله رساند، اگر پرده هاى تعصّب و لجاجت جلو چشم عقل او را نمى گرفت و بر مركب كبر و غرور سوار نمى شد، راه بازگشت و توبه به روى او باز بود!

ولى غرور و لجاجت سبب شد كه نه تنها توبه نكند، بلكه بار شركت در گناهان همه گنهكاران را نیز بر دوش كشد، چه بار سنگینى كه هیچ كس قدرت تحمل آن را ندارد!

و به همین دلیل مولاى ما امیر مؤمنان على(ع) در خطبه قاصعه از نهج البلاغه او را «فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتِعَصِّبینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرینَ»(8) مى نامد، و به همگان اندرز مى دهد كه از حال او عبرت بگیرند كه چگونه محصول هزاران سال عبادت و بندگى را به خاطر یك ساعت كبر و غرور و لجاج از دست داد و او را از صف فرشتگان طرد كرد و به «اسفل السافلین» فرستاد.

هان اى عزیز! اگر خطائى از تو سر زد و مرتكب اشتباه یا گناهى شدى، با شجاعت در پیشگاه خدا به آن اعتراف كن، و با صراحت بگو خدایا! اشتباه كردم، مرا ببخش و عذرم را بپذیر، و مرا از دام شیطان و هواى نفس رهائى ده كه تو «ارحم الرّاحمین» و «غفّار الذّنوب» هستى.

این اعتراف و تقاضا به تو آرامش مى دهد و راه اصلاح و قرب خدا را به سوى تو مى گشاید.

بعد از آن براى اصلاح گذشته و جبران بكوش، و بدان این كار نه تنها از مقام انسان نمى كاهد، بلكه به عكس ارزش او را بالا مى برد.

راه قرب به خدا راهى است كه تكبر و لجاجت برنمى دارد، بسیارند كسانى كه مى توانستند از پیشتازان این راه باشند، ولى بر اثر همین رذیله اخلاقى «غرور و لجاج» از راه بازماندند و در تیه ضلالت سرگردان شدند.

كبر و غرور و لجاج نه فقط در طریق خودسازى از موانع اصلى به شمار مى رود بلكه در وصول به مقامات عالیه علمى و موفقیت هاى اجتماعى و سیاسى نیز این گونه افراد راه به جائى نمى برند، آنها همیشه در عالمى از اوهام و خیالات واهى زندگى مى كنند و در همین عالم مى میرند! و عجب این كه آنها همیشه عوامل شكست ها و ناكامى هاى خود را در بیرون جستجو مى كنند در حالى كه ریشه اصلى بدبختى و ناكامى در وجود خود آنهاست، و این فرا افكنى بر بدبختى و تیره روزى آنها مى افزاید!


5- هر روز گام تازه اى باید برداشت

عزیزان! بارزترین نشانه یك موجود زنده، نموّ و رشد است، هر زمان «نمو» متوقّف شود زمان مرگ نزدیك شده است، و هنگامى كه موجود زنده در سراشیبى انحطاط قرار گیرد مرگ تدریجى او آغاز گشته، و این قانون بر زندگى مادى و معنوى یك انسان و حتّى یك جامعه حاكم است (دقّت كنید).

با استفاده از این نكته باید گفت: اگر هر روز گامى به جلو نگذاریم، و از نظر ایمان و تقوا و اخلاق و ادب و پاكى و درستكارى، رشد و تكاملى پیدا نكنیم، و هر سال دریغ از پارسال بگوئیم، گرفتار خسارتى عظیم شده ایم و راه را گم كرده و به بیراهه افتاده ایم، و باید جداً احساس خطر كنیم.

پیشواى بزرگ ما امیر مؤمنان(ع) زیباترین سخن را در این زمینه بیان كرده، و در روایت معروفش مى فرماید:

«مَنْ استوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ» «وَ مَنْ كانَ فِى نَقْص فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ; هر كس دو روز عمرش یكسان باشد گرفتار غبن شده (چراكه سرمایه عمر را از كف داده و تجارتى ننموده، و جز حسرت و اندوه متاعى نخریده است!)(9) و آن كس كه در سراشیبى نقصان است، مرگ براى او بهتر است (چراكه لااقل سیر تدریجى نقصان را متوقف مى سازد! و این نعمت بزرگى است!)(10)

اگر عارفان باللّه و سالكان طریق الى اللّه براى هر روزِ سالك، «مشارطه» را در صبحگاهان، و «مراقبه» را در تمام طول روز، و «محاسبه» و سپس «معاقبه» را شامگاهان، لازم مى شمرند به خاطر همین است كه رهروان راه حق غافلگیر نشوند و اگر عیب و نقصى در كار آنها افتاده است، به جبران برخیزند و از این طریق هر روز افق تازه اى از انوار الهیّه را به روى خود بگشایند و همچون بهشتیان، صبح و شام شاهد موهبت جدیدى باشند (وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُكْرَةً وَ عَشیّاً)(11)

بنابراین اى عزیز! از حال خود غافل مباش تا در تجارت بزرگ زندگى كه سرمایه نفیس عمر با ارزش هاى والا مبادله مى شود و هر انسانى مى تواند سود كلان ببرد به مصداق «إنَّ الانسان لفى خسر»(12) گرفتار خسران نشوى.

از محاسبه حال خود بى خبر نباش، و هر ماه و هر روز به حساب خود رسیدگى كن، پیش از آن كه حساب تو را برسند!


6- همرنگ جماعت شدنت رسوائى است!

عزیزان! بسیار مى شود كه انسان، به عنوان یك آزمون الهى در داخل كشورهاى اسلامى یا بیرون آن در میان گروهى بى بند و بار گرفتار مى شود كه او را به همرنگى خود مى طلبند، وسوسه هاى نفس و شیاطین در اینجا شروع مى شود، كه چاره اى جز همرنگ شدن با جماعت نیست، و براى این كار عذرهاى واهى مى تراشد!

میزان رشد اخلاقى، استقلال شخصیّت و شكوفائى ایمان هر انسانى در این گونه شرایط ظاهر مى شود، آنها كه همچون خسى با امواج حركت مى كنند، غرق فساد مى شوند، و رسوا نشدن را در همرنگى با جماعت آلودگان مى پندارند، آنها انسان هاى بى ارزشى هستند كه از جوهره آدمیّت به پوسته اى قناعت كرده اند.

ولى تو اى عزیز! ارزش والاى خود را در چنین محیط هائى نشان ده و قدرت ایمان و قوّت تقوا و استقلال شخصیت خود را آشكار ساز و به خود بگو: «همرنگ جماعت شدنت رسوائى است»!!

انبیاء و اولیاء و پویندگان راه آنان غالباً در زمان خود همین گرفتارى را داشتند، ولى با صبر و شكیبائى و استقامت نه تنها همرنگ نشدند، بلكه محیط خود را دگرگون ساختند و به رنگ خود درآوردند!

ساختن با محیط و همرنگى با آن، كار انسان هاى بى اراده است، ولى ساختن محیط هاى جدید و ایجاد تحوّل و دگرگونى مثبت، كار قدرتمندان و مؤمنان شجاع و با شهامت است.

برنامه گروه اوّل، تقلید كوركورانه و شعارشان «اِنّا وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّة وَ اِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(13) است در حالى كه برنامه گروه دوم، تفكّر و تدبّر و انتخاب شایسته و شعارشان «لاتَجِدُ قَوْماً یُؤمِنوُنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ یُوادّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانوُا آبائَهُمْ اَو اَبْنائَهُم اَو عَشیرَتَهُم اولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْیمانَ وَ اَیَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ»(14) مى باشد.

آرى روح القدس به یارى آنها مى شتابد و فرشتگان الهى از آنها پاسدارى مى نمایند و به تقویت روحیه آنها مى پردازند و آنها را دعوت به مقاومت مى كنند.

هان اى عزیز! اگر در چنین شرایطى گرفتار شدى خود را به خدا بسپار و بر ذات پاكش توكّل كن و از «كثرة الخبیث» وحشت نكن و این آزمون را با موفّقیّت، پشت سر بگذار، تا از بركات آن بهره مند شوى و بگو: «قُل لایَسْتَوى الخَبیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَو اَعْجَبَك كَثْرَةُ الْخَبیثِ فَاتَّقُوا اللّهَ یا اُولى الاَْلْبابَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ; ناپاك و پاك یكسان نیست هرچند كثرت ناپاكان تو را در تعجّب فرو برد، تقواى الهى پیشه كنید اى خردمندان تا رستگار شوید»(15).

این آزمون الهى مخصوصاً براى جوانان عزیز در زمان ما اهمّیّت بیشترى دارد، و آنها هستند كه مى توانند ازپیروزى در این امتحان بزرگ بر بال فرشتگان رحمت سوار شوند و در اوج آسمانِ قرب پروردگار به پرواز درآیند!


7- در جستجوى گمشده اصلى باش!

هر كس به قلب خویش بنگرد مى بیند گمشده اى دارد كه به دنبال آن است و چون تحلیل درستى درباره گمشده خود ندارد در همه چیز و در همه جا آن را جستجو مى كند.

گاه چنین مى پندارد گمشده اصلى او مال و ثروت است كه اگر آن را در آغوش بگیرد از خوشبخت ترین مردم روزگار است; ولى هنگامى كه به ثروت عظیمى دست مى یابد به زودى متوجّه مى شود چشم هاى وحشت زده طمّاعان، زبان هاى چرب متملّقان، دام هاى سخت سارقان، و زخم زبان هاى حاسدان در كمین اوست و گاه حفظ كردن و هزینه نمودن آن، از به دست آوردنش سخت تر و اضطراب و نگرانى حاصل از آن بیشتر است!

تازه مى فهمد راه را خطا پیموده و گمشده او اینها نیست!

گاه چنین فكر مى كند كه اگر همسرى صاحب جمال و داراى ثروت و مال نصیب او گردد كمبودى در خوشبختى ندارد; ولى هرگاه به آن مى رسد و حجم خطرات و مشكلات نگهدارى چنین همسرى و تحمّل توقّعات بالا و خواسته هاى فوق العاده او را در نظر مى گیرد مى بیند آنچه قبلاً فكر مى كرد رؤیایى بیش نبوده است!

شهرت و مقام، دورنمایش از همه اینها دل انگیزتر و پندار خوشبختى در كنار آن خیال انگیزتر است، در حالى كه مشكلات و دردسرها و مسؤولیّت هاى الهى و انسانى ناشى از آن از همه بیشتر مى باشد.

روحانى بسیار باصفا مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى در اوج عظمتِ مرجعیّت على الاطلاق در جهان تشیّع و قدرت بلامنازع در روحانیّت عصر خود، هنگامى كه مشكلات شهرت و مقام را دید سخنى به این مضمون فرمود: «اگر كسى نه براى خدا، بلكه براى هواى نفس در صدد كسب موقعیّت و مقامى چون موقعیّت من برآید در كم عقلى او شك نكنید»!

آرى همه این امور سرابى بیش نیست كه وقتى انسان به آن مى رسد نه تنها عطش درونش را فرو نمى نشاند بلكه در بیابان زندگى تشنه تر مى گردد و به فرموده قرآن مجید «كَسَراب بِقیعَة یَحْسَبُهُ الَظْمآنُ ماءً حَتّى اِذا جائَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً...»(16)

آیا ممكن است در حكمت آفرینش، انسان داراى چنین احساسى باشد و گمشده او در هیچ جا پیدا نشود؟ بى شك عطش بدون وجود آب، در حكمت پروردگار غیرممكن است همان گونه كه وجود آب بدون تشنه كام، بى معنى است!

آرى! انسان هوشیار كم كم مى فهمد كه گمشده او، كه در به در دنبال آن مى گردد و آن را نمى یابد همیشه با او بوده است و تمام وجودش را فرا گرفته، و از رگ گردنش به او نزدیكتر است و او توجّه نداشته: «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»(17) و به گفته حافظ:

سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا مى كرد!

گوهرى كز صدف كون و مكان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا مى كرد!


یا به گفته سعدى:

این سخن با كه توان گفت كه دوست

در كنار من و من مهجورم!


آرى گمشده انسان همه جا و همیشه و در هر زمان با اوست; ولى حجاب ها، رخصت رؤیت را نمى دهد، گرفتارى انسان در چنگال طبیعت مانع ورود او در كوى حقیقت است.


تو كز سراى طبیعت نمى روى بیرون

كجا به كوى حقیقت گذر توانى كرد؟!


آرى اى عزیز! گمشده تو نزد توست، بكوش حجاب ها را كنار بزن تا جمال دل آرایش را ببینى، و روح و جانت از او سیراب شود، آرامش و سكینه واقعى را با تمام وجودت احساس كنى، و جنود آسمان و زمین را در اختیار خود ببینى! گمشده واقعى تو همان وجودى است كه تمام عالم هستى پرتوى از وجود اوست:

«هُوَ الَّذى اَنْزَلَ السَّكینَةَ فى قُلُوبِ الْمُؤمِنینَ لِیَزْدادُوا ایمانَاً مَعَ ایمانِهِمْ وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَلیماً حَكیماً»(18).


8- ستیز با وسوسه ها!

عزیزان! سخن از «سكینه» و آرامش روح و روان در میان بود، همان گوهر گرانبهایى كه خلیل اللّه براى یافتن آن، گاهى به ملكوت آسمان ها و زمین نظر مى افكند و آن را در جهان با عظمت بالا جستجو مى كرد:

«وَ كَذلِكَ نُرِىَ اِبْراهیمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِیَكُونَ مِنَ الْموُقِنینَ»(19).

و گاه مرغان چهارگانه را كه به گفته بعضى از ارباب تفسیر هر كدام مظهر یكى از صفات نكوهیده انسان بودند (طاووس مظهر خودنمایى و غرور، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى، كبوتر مظهر لهو و لعب، و كلاغ مظهر آرزوهاى دراز!) سر برید و در هم كوبید تا پس از احیاء مجدد، اطمینان به معاد یابد و به آرزوى قلبى خود (لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِىْ)(20) برسد.

این گوهر گرانبها یعنى سكینه و آرامش را چگونه مى توان یافت؟ و در كدامین اقیانوس جستجو كرد؟

به شما عرض مى كنم طریقه دسترسى به آن بسیار آسان و در عین حال بسیار مشكل است، به این مثال گوش جان فرا دهید:

آیا هرگز در یك روز ابرى، سوار هواپیما شده اید؟ هواپیما تدریجاً اوج مى گیرد و آهسته آهسته از میان ابرها گذشته، بالاى ابرها قرار مى گیرد، در آنجا آفتاب عالمتاب با شكوه تمام مى درخشد، همه جا روشن و پرنور است، در آنجا در تمام طول سال هرگز خبرى از ابرهاى تیره و تار نیست و چهره خورشید هیچ گاه حجابى ندارد، چون برتر از ابرهاست!

ذات مقدس خالق جهان، آفتاب عالمتاب است كه همه جا نورافشانى مى كند و ابرها، همان حجاب هایى است كه ما را از مشاهده جمال حق، مانع مى شود، این حجاب ها همان اعمال سوء ماست، همان آمال و آرزوهاى ماست.

و به گفته امام عارفان: «اِنَّكَ لاْ تَحْتَجِب و مِنْ خَلْقِكَ إلاَّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الاَْعْمالُ دُونَك»(21).

حجاب ها همان شیاطینى هستند كه به خاطر اعمال ما، در ما نفوذ كرده، و گرداگرد قلب ما را احاطه كرده اند، چنان كه در حدیث آمده: «لَوْ لا اَنَّ الشَّیاطینَ یَحُومُونَ عَلى قُلُوبِ بَنِى آدَمَ لَنَظَرُوا اِلى مَلَكُوتِ السَّماواتِ; اگر شیاطین بر دل هاى بنى آدم احاطه نمى كردند، آنها ملكوت آسمانها را مى دیدند»(22).

این حجاب ها، بتهاى گوناگونى است كه با دست خود ساخته، و با هوى و هوس خویشتن پرداخته، و به بتخانه دل سپرده ایم و به گفته بزرگان:

«كُلُّ ما شَغَلَكَ عَنِ اللّهِ فَهُوَ صَنَمُك; آنچه تو را به خود مشغول دارد و از خدا غافل كند بت تو است»!


بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر كیش بد برهمن و بودا را!


اى عزیز! ابراهیم وار، تبر ایمان و تقوا را بردار و این بتها را بشكن، تا بتوانى به ملكوت آسمان ها نظر بیفكنى و از «موقنین» باشى! آن گونه كه ابراهیم شد: «... وَ لِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ».(23)

غبارهاى هوا و هوس فضاى روح ما را تیره و تار كرده، و مانع دید چشم باطن ماست، همّت كن و «غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد»!

عجب این كه خدا به ما از خود ما نزدیكتر است; ولى چرا ما از او دوریم؟ او در كنار ماست چرا ما مهجوریم؟ آرى «یار در خانه و ما گرد جهان مى گردیم»!

و این بزرگ ترین درد ما و مشكل ماست و بدترین حرمان ما، هرچند راه درمان روشن است.


9- حجاب اعظم!

مهمترین حجاب انسان كه مانع اصلى لقاء اللّه است، چیست؟

به یقین حجابى بدتر از حجاب خودخواهى، خودبرتر بینى، و خودمحورى نداریم، به تعبیر بعضى از بزرگان اخلاق، «انانیت» بزرگ ترین مانع سالكان راه خدا است، و طریق نیل به لقاء اللّه ریشه كن ساختن «انانیت» مى باشد; ولى این كار، كار آسانى نیست، چراكه به یك معنى جدا شدن از خویشتن است!

تو خود حجاب خودى، حافظ از میان برخیز!

ولى این امر میسّر مى شود با ممارست ها و خودسازى ها و استمداد از حق و توسّل به ذیل عنایات اولیاء اللّه، آرى، آرى تا علف هرزه هاى محبّت و عشق به غیر خدا از دل كنده نشود نهال محبّت و عشق او نموّ و رشد نخواهد كرد!

در حالات یكى از اولیاء اللّه نقل كرده اند كه در دوران جوانى در زمره پهلوانان قهرمان بود، روزى پیشنهاد كردند كه این پهلوان جوان با پهلوان معروف و قدیمى و پرآوازه سلطان، مسابقه كشتى دهد.

هنگامى كه میدان مسابقه با حضور مردم و صاحبان مقام آماده شد و دو مرد «یل» و قهرمان، آماده كشتى گرفتن شدند، زنى كه بعداً معلوم شد مادر پهلوان قدیمى است، كنار پهلوان جوان آمد و چیزى در گوش او گفت و رفت، گفت: اى جوان قرائن نشان مى دهد كه تو پیروز خواهى شد; ولى راضى نشو بعد از یك عمر آبروى ما برود و نان ما بریده شود.

پهلوان جوان در كشاكش سخت «انانیت» و «پشت پا زدن به نام و آوازه و مزایاى فراوان» گرفتار شد و سرانجام تصمیم خود را گرفت و در یك لحظه حسّاس مسابقه، كوتاه آمد تا حریف پشت او را به خاك برساند و در نظرها خوار نشود!

اكنون از خود او بشنوید، مى گوید:

«در آن لحظه كه پشتم به خاك رسید ناگهان دیدم حجاب ها از پیش چشمم كنار رفت، و تجلیّات حق در قلبم نمایان گشت، و آنچه باید با چشم دل ببینم دیدم!»

آرى با شكستن این بت، آثار توحید نمایان مى شود.


10- زمزمه دلباختگان

اى عزیز! در پیمودن این راه نخست دست در دامان لطف خدا زن و با توسل به اذكار پرمعنایى كه از قرآن برمى آید و از معصومین رسیده گام به گام به ذات مقدّسش نزدیك شو، مخصوصاً مفاهیم این اذكار را كه بیانگر فقر و وابستگى كامل انسان به ذات مقدّس او است در درون جان پیاده كن و چون موسى(ع) بگو:

«رَبِّ اِنّى لِما اَنْزَلَتَ اِلىَّ مِنْ خَیْر فَقیرٌ; پروردگار من، به آنچه از خیر بر من نازل كنى نیازمندم؟»(24)

و چون ایّوب:

«رَبِّ اِنّى مَسَّنّى الضُرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ; پروردگارا! من گرفتار زیان شده ام و تو ارحم الراحمینى».(25)

و همچون نوح:

«رِبِّ اِنِّى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ; پروردگارا! من مغلوب (دشمن و هواى نفس) شده ام و انتقام مرا از آنها بگیر».(26)

و چون یوسف بگو:

«یا فاطرَ السَّمَواتِ وَ الاَْرْضِ أَنْتَ وَلِیّى فی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ ألْحِقْنِی بالصّالِحینَ; اى آفریننده آسمان ها و زمین! در دنیا و آخرت تو ولىّ و سرپرست منى، مرا مسلمان بمیران، و به صالحان ملحق فرما!»(27)

و همچون طالوت و یارانش:

«رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرینَ;(28) پروردگارا! صبر و شكیبائى بر ما مقرّر دار و گام هاى ما را استوار بدار، و ما را بر جمعیّت كافران پیروز بگردان».

و چون صاحبان خرد و اولو الالباب عرضه دار:

«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنَا مُنادِیاً یُنادِى لِلاْیمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنّا سَیِّئاتَنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاْبْرارِ; پروردگارا! ما صداى منادى تو را كه به ایمان دعوت مى كرد شنیدیم، و ایمان آوردیم، پروردگارا! گناهان ما را ببخش، بدى هاى گذشته ما را بپوشان و ما را با نیكان بمیران»(29).

در هر كدام اگر درست بیندیشى دریائى از معارف و نور الهى است و حاكى از عشق و محبت به آن مبدأ بزرگ جهان و عالم هستى است، عشق و محبّتى كه هر زمان انسان را به او نزدیك تر مى سازد.

از اذكار معصومین(ع) و زیارت عاشورا و زیارت آل یاسین و دعاى صباح و كمیل و ندبه و مانند آن كمك بگیر، و حتّى جمله هاى زیادى از دعاى عرفه را مى توانى در نمازهایت بخوانى، و نماز شب را فراموش نكن هرچند مخفّف و بدون شاخ و برگ باشد، كه در هر حال كیمیاى اكبر و اكسیر اعظم است و بدون آن، كمتر كسى راه به جائى مى برد و تا مى توانى به خلق خدا كمك كن (از هر طریقى كه باشد) كه تأثیر عجیبى در پرورش روح و رسیدن به مقامات والاى معنوى دارد، و هیچ روزى بر تو نگذرد كه خالى از خدمت یا خدماتى باشد.

باید حال و هواى این دعاها رادر دل، تحقق بخشى و دست نیاز به سوى آن مبدأ فیّاض دراز كنى، كه بدون یاد او، دل، موجودى مرده و بى روح است.

سپس دست به دامان نیكان و پاكان (پیامبران و امامان معصوم(ع)) و پویندگان راه آنها یعنى علماى بزرگ و راهیان كوى دوست و عارفان باللّه بزن و در حالات آنها بیندیش كه پرتو نور باطنشان، بر اساس اصل محاكات، در درون قلب تو خواهد درخشید و به دنبالشان حركت خواهى كرد.

در حقیقت هم نشینى با تاریخ بزرگان همچون همنشینى با خود آنهاست، همان گونه كه هم نشینى با تاریخ زندگى بدان همانند همنشینى با بدان است!

آن یكى عقل و دین بیفزاید، و این یكى موجب درماندگى و تیره روزى شود.

فراموش نمى كنم در یكى از سفرهاى زیارتى ثامن الحجج(ع) كه همه سفرهایش پرنور و پرصفاست فراغت بیشترى داشتم و شرح حال یكى از عارفان اسلامى معاصر را كه مملوّ از نكات آموزنده است با آرامش خیال مطالعه كردم، ناگهان چنان شور و انقلابى در جان من بوجود آمد كه هرگز سابقه نداشت.

خود را در عالمى تازه دیدم كه همه چیزش رنگ الهى داشت جز به عشق خدا به چیزى نمى اندیشیدم، و با اندك توسّل و توجهى سیلاب اشك سرازیر مى شد.

ولى افسوس كه این حالت چند هفته اى بیشتر به طول نینجامید، و هنگامى كه شرایط عوض شد، آن جذبه معنوى نیز دگرگون شد و اى كاش كه آن حالت پایدار بود كه هر لحظه اى از آن به جهانى ارزش داشت!


و آخرین سخن پیرامون آخرین مانع راه است!

مشكل ترین كار رهروان راه خدا و راهیان كوى دوست «اخلاص» است، و از خطرناك ترین موانع راه، آلودگى به شرك و «ریا» است.

حدیث معروف «إنَّ اَلشِّرْكَ اَخْفَى مِنْ دَبیبِ الَّنمْلِ على صَفْوانَة سَوداء فِى لَیْلَةِ ظَلْماء»(30) پشت همه رهروان راه خدا را مى لرزاند و حدیث «هَلَكَ الْعامِلُونَ إلاّ الْعابِدُونَ وَ هَلَكَ الْعابِدُونَ إلاّ الْعالِمُونَ... وَ هَلَكَ الصّادِقُونَ إلاّ الُْمخْلِصُونَ... وَ إنَّ الْمُوقِنینَ لَعَلى خَطَر عَظیم»(31) كه حتّى علماى عاملین را در زمره هلاك شوندگان مى شمرد، و مخلصان را هم در خطر عظیم مى داند، انسان را سخت پریشان مى سازد، و در فكر فرو مى برد.

ولى تمسّك به رحمت عام و خاص خداوند و آیاتى همچون «اِنَّهُ لا یَیْأسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ»(32) نور امید را در دل هاى افسرده زنده مى كند و حیات نوین مى بخشد.

آرى اخلاص است كه پاداش انفاق را هفتصد برابر و بیشتر مى كند، و خوشه هاى پربركت «فى كُلِّ سُنْبُلَة مِأةُ حَبَّة»(33) با آب اخلاص پرورش مى یابد!

باران اخلاص است كه وقتى بر سرزمین قلب ببارد به حكم «فَاصابَها وابِلٌ فَآتتْ اُكُلَها ضِعْیفَین»(34) میوه هاى ایمان و یقین را مضاعف مى كند.

ولى به دست آوردن اخلاص كارى است بسیار صعب، گرچه راه روشن است; ولى پیمودن بسى مشكل است.

هر قدر معرفت ما به صفات جمال و جلال و قدرت و علم پروردگار بیشتر شود اخلاصمان بیشتر خواهد شد.

اگر بدانیم عزّت و ذلّت به دست او است و كلید خیرات در كف با كفایت او قرار دارد: «قُلْ اَللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاء وَ تَنْزِعُ الْمُلكَ مِمِّن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِكَ الْخَیْرِ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىء قَدیرٌ»(35) دلیلى ندارد با شرك و ریاء و عمل براى غیر خدا، عزّت را از دیگرى بطلبیم.

هرگاه بدانیم تا مشیت و اراده او نباشد از هیچ كس كارى ساخته نیست «وَ ما تَشاءُونَ اِلاّ اَنْ یَشاءَ اللّهُ»(36) معنى ندارد به غیر او دل ببندیم.

و هرگاه بدانیم او از درون و بیرون ما آگاه است «یَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْیُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ»(37) شدیداً مراقب خویش خواهیم بود.

آرى اگر این امور را با تمام وجود خود باور كنیم از گردنه صعب العبور و خطرناك اخلاص به سلامت خواهیم گذشت مشروط بر اینكه خود را در برابر وسوسه هاى زرق و برق جهان مادّى به خدا بسپاریم، و زبان حال و قال این باشد: خدایا لحظه اى ما را در دنیا و آخرت به خود وا مگذار «ربّ لاَ تَكْلِنى اِلى نَفْسى طَرْفَةَ عَین اَبَداً لا أَقَلَّ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ»(38)

اى عزیز! معنى واگذار كردن كار به خدا، ترك تلاش و كوشش و سستىو تنبلى نیست، بلكه آنچه را در توان دارى براى خودسازى انجام ده، و آنچه از توان تو بیرون است به او واگذار، و خود را در تمام حالات به او بسپار، و ذكر تو در درون و برون این باشد:

«الهى قَوِّ عَلى خِدْمَتِكَ جَوارحى

وَ اشْدُدْ عَلَى العَزیمَةِ جَوانِحى

وَ هَبْ لِىَ الجِدَّ فى خَشْیَتِكَ

وَ الدَّوامَ فِى الاْتِّصالِ بِخِدْمَتِك;

خداى من! اعضاى من را براى خدمتت نیرومند ساز!

و اراده ام را براى این كار قوى كن!

و توفیق تلاش در طریق ترس و خشیّت از خودت را به من مرحمت فرما!

و مرا همیشه و پیوسته در مسیر خدمتت قرار ده!»(39)

و بالاخره این راه، و آن چاه است، اگر مرد راهى دامن همّت به كمر زن و بسم اللّه بگو و حركت كن و این اشعار را شعار خود ساز (و گوینده این گفتار را نیز فراموش مكن):


الهى دلى ده كه جاى تو باشد

پر از عشق و نور و صفاى تو باشد!

دلى فارغ ازهاى و هوى هوس ها

كه مستغنى از ما سواى تو باشد

دلى پر ز سوز و گداز محبت

پر از شوق و شور لقاى تو باشد

الهى به جز «تو» نخواهم مرادى

همین بس كه اینم عطاى تو باشد!

الهى مصفّا كن این كعبه دل

كه سعیم همه در صفاى تو باشد!

به «آب» دو دیده دلم شستشو ده

كه دائم دلم در «هواى» تو باشد

مرا فانى از غیر ذاتت بگردان

كه باقى دلم در بقاى تو باشد

به «ناصر» ز صهباى خود جرعه اى ده

كه سرمست عشق و ولاى تو باشد!».


پى ‏نوشتها:
ت-1. سوره انشقاق، آیه 6.
ت-2. سوره نور، آیه 39.
ت-3. سوره آل عمران، آیه 185.
ت-4. بحار، ج 8، ص 191، ح 168.
1. بحارالانوار، ج 74، ص 402، ح 23 از امیر مؤمنان على(ع).
2. آل عمران، 185
3. نهج البلاغه، خطبه 188.
4. عنكبوت، 64.
5. بحارالانوار، ج 70، ص 103، ح 91 از موسى بن جعفر(ع)، وقتى كنار قبرى قرار گرفت.
6. نهج البلاغه، وصیت به امام حسن مجتبى(ع)، نامه 31 (با اقتباس).
7. سوره یوسف، آیه 111.
8. نهج البلاغه، خطبه 192.
9. بحارالانوار، ج 68، ص 173، ح 5.
10. بحارالانوار، ج 67، ص 64، ح 3.
11. مریم، 62.
12. العصر، 2.
13. زخرف / 23.
14. مجادله / 22.
15. مائده / 100.
16. نور / 39.
17. ق / 16.
18. فتح / 4.
19. انعام / 75.
20. بقره / 260.
21. دعاى ابوحمزه ثمالى.
22. بحار، ج 59، ص 163.
23. انعام / 75.
24. قصص، 24.
25. انبیاء، 83.
26. قمر، 10.
27. یوسف، 110.
28. بقره، 250.
29. آل عمران، 193.
30. بحار، ج 18، ص 158 و در روایت دیگرى آمده است: «إنّ الشرك أخفى من دبیب النمل، و قال: منه تحویل الخاتم لیذكر الحاجة و شبه هذا» (بحار، ج 68، ص 142، ح 36).
31. مستدرك الوسائل، ج 1، ص 99، ح 86; بحار، ج 70، ص 245.
32. سوره یوسف، آیه 87.
33. سوره بقره، آیه 261.
34. سوره بقره، آیه 265.
35. سوره آل عمران، آیه 26.
36. سوره انسان، آیه 30.
37. سوره غافر، آیه 19.
38. بحار، ج 14، ص 387، ح 6.
39. فرازى از دعاى كمیل.

 


چهارشنبه 31 فروردین 1390

خودت را بشناس

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :اخلاق و عرفان ،

دستور العمل های اخلاقی میرزا جواد آقا ملكی تبریزی

احمد لقمانی


دستورالعمل، سلسله شیوههای تهذیب نفس، و اصلاح اخلاق است كه استادان اخلاق به افرادی كه زمینه پیرایش داشته، به كمال روحی علاقهمند هستند، ارائه میدهند. از جمله این دستورالعملها، نوشتهای است كه عارف خودساخته، مرحوم حاج میرزا جواد آقا، برای آیةالله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به كمپانی ارسال داشته است. تامل در شخصیت كمنظیر مرحوم كمپانی و توجه به عظمت علمی و روحی این رادمرد ولایی، ارزش و اهمیت این دستورالعمل را صد چندان مینماید. با هم بازنویس ساده این نوشته ارزشمند را میخوانیم:

بسم الله الرحمن الرحیم
فدایتشوم...
در باب دوری از تقیدات ظاهری و نرسیدن به واقعیات كه نوشته شده و از این بنده دستخالی چارهجویی نمودهاید، بدون مقدمه و تعارف، بنده حقیقت آنچه كه برای سیر این عوالم یاد گرفته، بعضی از نتایج آن را مفصلا در خدمتشما صحبت كردهام و از شوق بسیار این كه با رفقای خود در همه جاها همرنگ بشوم اساس و ریشه آنچه از لوازم این سیر میدانستم، بیمضایقه بیان كردم. اكنون نیز مختصری از آنچه یاد گرفتهام مجددا اظهار میدارم: شناخت نفس راه مطلوب برای خودسازی است. برای این امر مهم نیز باید به عالم عقلی رسید. تا انسان پای به این عالم نگذارد و از دنیاهای دیگر بیرون نرود معرفت نفس حاصل نمیشود. از این روی در پی اتمام این معرفت، مرحوم مغفور [ملا حسینقلی همدانی] كه خداوند بهترین جزای معلمان ما را به او بدهد، میفرمود: باید انسانمقدار زیادی از خوراك و غذایش را كمكند و از استراحت و خوابخود بكاهد تا جنبهحیوانیت در او كاسته شده،ابعاد روحانی بیشتری به دست آورد.میزان آن را هم چنینفرمود كه انسان روز و شب بیش از دو مرتبه غذا نخورد و از خوراكیها در بین دو وعده غذا استفاده نكند. هر وقت غذا میخورد باید مثلا یك اعتبعد از گرسنگی بخورد و آن قدر بخورد كه تماما سیر نشود و باز هم میل به غذا داشته باشد؛ اما این كه چه بخورد، باید خوردن گوشت زیاد را ترك كند و در شب و روز هر دو وعده گوشت نخورد. و در هر هفته دو سه دفعه هر دو (یعنی هم روز و هم شب) را ترك كند و یك وعده هم بر خود لازم بداند كه نخورد. و اگر بتواند روزههای سه روز هر ماه را ترك نكند. اما در كم كردن خواب: شبانه روز شش ساعتبخوابد. و البته در حفظ زبان و دوری از اهل غفلت كوشش بسیار كند، اینها در كم كردن بعد حیوانی كفایت میكند. اما تقویت روحانیت: اولا، دایم باید هم و حزن قلبی به سبب نرسیدن به مقصود - كه همان قلههای سعادت و تهذیب است - داشته باشد. ثانیا، تا میتواند ذكر و فكر را ترك نكند كه این دو بال سیر در آسمان معرفت است. ذكرهای صبح و شب، اهم آنها - مخصوصا آنچه در هنگام وقتخواب در اخبار آمده است - انجام شود و با وضو بخوابد. زمستانها سه ساعت و تابستانها یك ساعت و نیم قبل از اذان صبح مشغول تهجد، شبزندهداری و راز و نیاز باشد. مداومتبر ذكر سجده یونسیه (لا اله الا انتسبحانك انی كنت من الظالمین) داشته، حداقل چهارصد مرتبه انجام دهد، هر چه بیشتر اثرش بیشتر است. خیلیها اثر دیدهاند، بنده خود هم تجربه كردهام. قرآن كه خوانده میشود به قصد هدیه حضرت ختمی مرتبتصلی الله علیه وآله خوانده شود. اما فكر؛ كس كه مبتدی است باید ابتدا در مرگ فكر كند تا این كه استعدادی برای مراحل دیگر یابد. (1)

فرزانه عارف حاج میرزا جواد آقا ملكی در كتاب المراقبات، اعمال پسندیده هر ماه را برای خودسازی و تكامل بیان كرده، راهی روشن فراروی پاك سیرتان قرار میدهد. در این فرصت، اعمال هر ماه را مرور میكنیم و با وظیفه خود بیشتر آشنا میشویم:

اعمال ماه محرم الحرام
دوستان و علاقهمندان آل محمد - صلوات الله علیهم - باید در دهه اول محرم الحرام آثار خون و ماتم در وجودشان نمایان باشد. قلبی محزون و چهرهای مصیبت زده داشته باشند و بعضی از خوشیها و لذات را ترك كرده، در تاسوعا، عاشورا و شب یازدهم محرم اندوه بیشتری داشته باشند. زیارت عاشورا را در محرم ترك نكنند و در جلسات روضه و عزاداری شركت كنند. به یاد عطش و مصایب خاندان رسول اللهصلی الله علیه وآله در روز عاشورا باشند و نسبتبه سیدالشهداعلیه السلام اعلام همدردی كنند. ارادتمندان امام حسینعلیه السلام دعای اول ماه محرم - كه اول سال قمری است - را بخوانند و نماز شب اول ماه را به جای آورند. از نیتخالص و عبادات مخلصانه كوتاهی نكنند و مواظب باشند كه در عزاداری امام حسینعلیه السلام ریا و خودنمایی دخالت نكند. توجه به اعمال محرم و عنایتبه عزاداری و سوگواری، تعظیم شعائر الهی است كه هر چه لطف و دقت در آن بیشتر باشد، نورانیت و شرافت آن افزونتر خواهد بود. روزه در ماه محرم مستحب است؛ اما در روز عاشورا اگر چه بهتر است از خوردنی و نوشیدنی تا عصر آن روز دوری كنیم، ولی روزه گرفتن مكروه است و هنگام عصر، كه آن حضرت از مصایب و اندوه دنیا راحتشد و به لقای پروردگار رسید، چیزی بخوریم. زیارت قبر آن حضرت و قبور اصحاب وی نیز در عاشورا و محرم فضیلتبسیاری دارد. (2)

اعمال ماه صفر
معروف است كه ماه صفر، ماهی است كه در آن نحوست و بدی وجود دارد. به ویژه چهار روز آخر ماه كه وفات رسولاللهصلی الله علیه وآله در آن واقع شده است. از پیامبر اكرمصلی الله علیه وآله روایت است كه: هر كس بشارت پایان یافتن ماه صفر را به من دهد، من بشارت بهشتبه او خواهم داد . بیستم این ماه، اربعین سالار شهیدان است و در این روز احتمال دفن سر شریف آن حضرت وجود دارد. انسان مراقب، باید روز اربعین را روز اندوه خود قرار دهد و همت در زیارت مرقد آن حضرت داشته باشد هر چند این توفیق در تمامی عمر، یك بار پدید آید، زیرا زیارت اربعین از علایم شیعه، یا مؤمن شمرده شده است. اگر امكان زیارت مرقد منور آن حضرت وجود ندارد، در هر مكانی كه حضور دارد زیارت آن امام را انجام دهد. تاثر و اظهار سوگ و ماتم انسان در روز رحلت رسول اكرمصلی الله علیه وآله لازم است و یادآوری مصایب و ناراحتی اهل بیت پیامبر - صلواتالله علیهم اجمعین - عملی پسندیده و ضروری است. عزاداری و سوگواری برای امام حسنعلیه السلام و حضرت رضاعلیه السلام و زیارت قبر آنان نیز عملی است كه باعث قرب الهی خواهد شد. (3)

مراقبت در ماه ربیعالاول
بهار ماهها ربیع الاول است چرا كه آثار رحمت الهی و ذخایر بركات خداوندی در این ماه پدیدار میشود و انوار جمال الهی بر زمین و زمینیان میتابد. ولادت رسول اكرمصلی الله علیه وآله كه مثل آن در گیتی اتفاق نیفتاده، در این ماه بوده است. آری اشرف و سید موجودات و نزدیكترین خلق به خدا در چنین روزهایی به دنیا آمد. مسلمان مراقب باید در شكر این نعمتعظیم كوششفراوان كند و رحمتوسیع خداوندی را برایخود فراهم سازد.تمامی ماهربیع را غنیمتشمرده، با توسلات و مناجات خود را از الطاف حق بهرهمند سازد. با اخلاص و ادای شكر این نعمتبسیار بزرگ به معرفتخود افزوده، از صفات پسندیده بهرهبرداری كند. درون خود را مركز تجلی انوار الهی نماید و از غفلت و سهو دوری گزیند تا در فردوس اعلا با نبیین، شهدا و صدیقین همنشین شود. كسب معرفت و ذكر و شكر، عبادات روحی، و تلاش جسمی در طاعات از عبادات بدنی است كه مسلمان مراقب باید نسبت به آنها اهتمام داشته باشد. (4) روز هشتم این ماه وفات امام حسن عسكریعلیه السلام است. روزی كه حزن حضرت ولی عصرعلیه السلام فرا میرسد؛ ادای احترام و عرض تسلیتخدمت آن امامعلیه السلام لازم است. شكر و سپاس الهی به مناسبت خلافت و امامت حضرت بقیةالله الاعظم - ارواح العالمین له الفداء - برای شیعیان مراقب و متعهد عملی پسندیده است. نهم ربیع روز شادی شیعیان است و ارادتمندان اهلبیت علیهم السلام در جشن و شادی بسر میبرند. دهم ربیع روز ازدواج رسول اللهصلی الله علیه وآله با خدیجه - سلام الله علیها - است كه سرور و شادی مسلمین را به همراه دارد. هفدهم ربیع نیز روز جشن و خوشی است. زیرا رسول اكرمصلی الله علیه وآله و امام صادقعلیه السلام به دنیا آمدند و جهان را از وجود خود بهرهمند ساختند.

اعمال ماه ربیع الآخر
دعایی فاخر و عظیم در اول این ماه وجود دارد و دهم ربیع الثانی روز میلاد حجت الهی امام حسن عسكریعلیه السلام است؛ روزی كه بركات و انوار الهی بر همگان سرازیر شد. مراسم شكر و شادی برای میلاد آن حضرت و تبریك به همدیگر از اعمال این روز است؛ و برپایی جشن و سرور و طلب لطف و رحمت از فرزند آن امام، حضرت مهدیعلیه السلام عملی پسندیده است. آنچه باید در توسلات به خاطر داشته باشیم این است كه توسل به امام یازدهمعلیه السلام در امور آخرت و استغاثه به حضرت ولی عصرعلیه السلام در تمامی حوایج وارد شده است.

اعمال ماه جمادی الاولی
از كارهای مهم این ماه دعا مخصوصا در روز نیمه آن است. در خبراست كه روز نیمه جمادیالاولی روز میلاد امام سجادعلیه السلام است؛ شیعه باید این روز را بزرگ بدارد و نسبت به امامان خود، كمال احترام را قایل شود. پایان این ماه نیز دعاهای مخصوصی دارد كه دارای بركات و انوار بسیار است.

اعمال ماه جمادی الآخره
روز اول این ماه، دعای معتبر دارد و در سومین روز این ماه شهادت حضرت زهرا - سلام الله علیها - اتفاق افتاده است. كه شیعیان آن بانو سوم جمادی الثانی را روز حزن و مصیبت میدانند، همان طوری كه برای امیرالمؤمنین علیعلیه السلام روزی سختبود. زیارت آنحضرت و درود بر وی مورد رضایت رسولاكرمصلی الله علیه وآله است و خدای فاطمه نیز میپذیرد. این عملی است كه شیعه باید انجام دهد. روز بیستم جمادی الآخره، روز میلاد فاطمه زهرا - سلام الله علیها - است (بنابر آنچه شیخ مفید نقل كرده است) این روز، روزی است كه شادی مؤمنان در آن تجدید میشود؛ روزه در آن مستحب و انجام دادن كارهای خیر مناسب است.

اعمال ماه رجب
ماه رجب ماهی است كه ارزش و شرافتبسیاری دارد. از مشهورترین ماههاست و از اوقات ارزنده برای دعاست. در ایام جاهلیت، این ماه به طوری معروف بوده است كه آنان برای به دست آوردن حوایجخود منتظر رسیدن آن بودهاند. ماه رجب ماه علیعلیه السلام است؛ چرا كه ولادت آن امام در این ماه اتفاق افتاده است. شب اول رجب، از شبهای چهارگانهای است كه احیا و عبادت در آن تاكید شده است. روز نیمه ماه رجب از بهترین روزها برای دعاست. 27 رجب، روز مبعث رسول اكرمصلی الله علیه وآله است؛ روز ظهور رحمت رحیمیه خداوند؛ روزی كه همانند آن از اول عالم تا امروز نیامده است؛ اشرف روزها از نظر معنویت است. از مراقبات این ماه آن است كه معنای ماه حرام را دانسته، و حق آن را ادا كنیم. حركات، سكنات و خطورات قلبی خویش را مراقبت كنیم. بدانیم این ماه، موسم عبادت و شبزندهداری است. دعا هنگام دیدن ماه رجب، توجه به بركات رجب المرجب و.. . نباید فراموش شود. روزه سه روز از ماه رجب و ارزش بسیار آن حاكی از منزلت این ماه و عظمت روزه آن است. (5)

اعمال ماه شعبان
ماه شعبان برای سالكان الهی ماهی ارزنده است، و فضیلت بسیاردارد. شبی در این ماه وجود دارد كه چون شبهای قدر، صاحب ارزش و مقام است و آن نیمه شعبان است. شبی كه مهدی موعودعلیه السلام در آن به دنیا آمد. شخصیتی كه خداوند وعده عدل و نابودی دشمنان به او داده است. در شب نیمه شعبان دستور شبزندهداری داده شده، ارزش شبهای قدر را دارد و خواندن دعای كمیل در آن فضیلت فراوانی دارد. شعبان ماهی است كه رسولاللهصلی الله علیه وآله درباره آن فرمود: شعبان ماه من است. خداوند رحمت فرماید كسی را كه مرا بر ماه من اعانت و كمك كند. مناجات شعبانیه كه راز و نیاز انسانهای پاك با خداوند است، در این ماه خوانده میشود. روزه در این ماه فضیلت فراوان دارد. اگر افرادی تمامی شعبان را - به غیر از یك یا دو روز آن - روزه بدارند، عظمتبسیاری پیدا خواهند كرد.

هنگام ظهر روزهای شعبان دعای معروف خوانده شود، دعایی كه ابتدای آن این جملات نورانی است: اللهم صل علی محمد و آل محمد شجرة النبوة... ذكر و فكر در این ماه اهمیتخاصی دارد. روز سوم این ماه، میلاد امام حسینعلیه السلام است كه شرافت صاحب این روز را داراست و اعمال ویژهای دارد. (6)

اعمال ماه رمضان
ماه رمضان ماه خداست و ماه روزه، گرسنگی و تشنگی و مجاهده با نفس است و اجر آن مثل اجر مجاهد در راه خداست. باید از مرتبه صوم عوام (ترك آب و غذا) به صوم خواص (ترك آب و غذا با حفظ اعضا از خالفتخداوند) و سپس روزه خاص الخاص دستیافت كه آن پرهیز از آنچه دل را از خدا دور میكند، است. تنها به یاد حق و مراقب حلال و حرام او باشیم. روزه صحیح در این ماه، روزهای است كه اصلاح و تكمیل نفس انسان را در پی داشته باشد و عصیان و نافرمانی خدا در آن دیده نشود. خطبه رسول اكرمصلی الله علیه وآله در آخرین جمعه ماه شعبان بیانگر اهمیت این ماه عظیم است. مهمانی خدا در روزهایی كه بهترین روزها و شبهایی كه اشرف شبهاست. دعا در رمضان مستجاب است... و بهترین عمل در این ماه دوری از محرمات الهی است. میلاد امام حسنعلیه السلام در نیمه ماه رمضان است و شبهای پرعظمت قدر در این ماه شریف قرار دارد؛ شبهایی كه بالاتر از هزار ماه است و سرنوشت انسان برای یكسال در آن رقم میخورد. شهادت مولای متقیان علیعلیه السلام در این ماه اتفاق افتاده است. از مراقبات این ماه، تطهیر و پاككردن قلب با توبه صادقانه و واقعی است. دور كردن مال و دارایی از شبهات و پرداختخمس واجب، قرائت قرآن و دعا از دیگر اعمالرمضان است. محافظت قلب از غیر خدا اهمیتبسزایی دارد. دهه آخر، فضیلتبیشتری نسبت به روزهای دیگر آن دارد به طوری كه ائمهعلیهم السلام عنایت ویژهای به این دهه نشان میدادند. در پایان ماه رمضان، روز عید فطر است كه شب آن اعمالی دارد. نماز عید فطر عبادتی بسیار با ارزش است. (7)

اعمال ماه شوال
نماز عید فطر در اولین روز این ماه، همراه با غسل و اعمال مخصوص آن، از اهمیت زیادی برخوردار است. دعا برای ظهور امام و حجتخدا، حضرت بقیةالله الاعظم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - و برای شیعیان آن حضرت در نماز عید، عملی لازم است. تكبیر در روز عید و تكرار آن و تلاش در تحصیل روح تكبیر از اعمال و مراقبات این ماه است. خواندن خداوند با امید بسیار و توجه به خدا در آن روز، فضیلتبسیاری دارد: رسول اكرمصلی الله علیه وآله فرمود: شوال را شوال گویند، زیرا گناهان مؤمنان از آنان دور میشود. این ماه از ماههای حرام بوده، روزه شش روز بعد از عید استحباب دارد.

اعمال ماه ذیقعدة الحرام
اولین ماه از ماههای حرام است. شخص عاقل در این ماه حكم محاربه و مخالفتبا خدا را دانسته، در حفظ قلب از خطرات و حفظ بدن از بلایا میكوشد. توبه صادق و حقیقی، غسل، وضو و چهار ركعت نماز - با دستور خاص آن - از اعمال این ماه است. روزه در روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه وارد شده استبه طوری كه ثواب عبادت یكسال را خواهد داشت و روزه 25 ذیقعده اهمیت فراوانتری دارد. مهیا شدن برای سفر حج، دانستن اسرار مناسك و سعی در تحصیل اخلاص از كارهای ارزشمند ذیقعده است. دانستن آداب زیارت رسول اللهصلی الله علیه وآله، حضور قلب هنگام زیارت آن حضرت و... از جمله عبادات مورد توجه و قبول است.

اعمال ماه ذیحجةالحرام
دعا به هنگام رؤیت هلال و توجه به فضیلتبعضی از روزهای این ماه ضروری است. دهه اول ذیحجه و روز عید غدیر - كه روز اكمال دین و اتمام نعمت است - اهمیتبسیاری دارد. روز غدیر و اعمال آن، فرصتی برای تكامل انسان است. توجه به شب و روز عرفه و دعای مخصوص این روز از زبان امام حسینعلیه السلام و زیارت سید الشهداعلیه السلام، توجه به برادران دینی و دعا در حق آنان و... از جمله كارهایی است كه ارزش بسیاری دارد. خطبه رسولصلی الله علیه وآله در مسجد خیف و مباهله آن حضرت با نصارای نجران و اهمیت ولایت و محبت علیعلیه السلام، از نكات این ماه است. سوره هل اتی - در شان اهل بیتعلیهم السلام - در این ماه نازل شد و اهمیت ایشان را بیش از پیش نمایان ساخت. آنچه در اعمال ماه ذیحجه و دیگر ماهها مورد نظر است عبارتند از:
اهتمام در تحصیل اخلاص؛ توجه به معانی عبادت و عمق آنها؛ تكمیل صورت عبادات و مناجات عاشقانه و عارفانه با خداوند متعال. (8)


پینوشت ها :
1) كیهان اندیشه، ش 8 ، ص،۷۴ مصاحبه با آیةالله حسنزاده . اصل این دستورالعمل نزد مرحوم آیةالله غروی اصفهانی، كمپانی (از اساتید حضرت استاد مرحوم علامه طباطبایی) بوده است. و چون احتیاط بسیاری از سوی آن عالم بزرگ در حفظ آن میشده، تنها به علامه طباطبایی اجازه استنساخ آن را داده است و استاد فرزانه حضرت آیةالله حسنزاده آملی از نسخه مرحوم علامه طباطبایی، استنساخ فرمودهاند.
۲) المراقبات، ص 11 - 17. (با تلخیص)
۳) همان، ص 18 - 21. (با تلخیص)
۴) همان، ص 21 و 22. (با تلخیص)
۵) المراقبات، ص 35 - 75. (با تلخیص)
۶) همان، ص 75 - 90. (با تلخیص)
۷) همان، ص 73 - 90. (با تلخیص)
۸) المراقبات، ص 195 - 280. (با تلخیص)


منبع: خردنامه همشهری - شماره ۶۹ - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۴ - ۵  اکتبر ۲۰۰۵  


چهارشنبه 31 فروردین 1390

ویژگی های اخلاقی و معنوی آیت الله سید علی قاضی -2

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :علماء ،

معنویت و شرایط متفاوت افراد
آیت الله سعادت پرور می فرمود: استاد ما علامه طباطبائی (قدس سره) به نقل از استادش مرحوم آقای قاضی، فرمود: « مرحوم آقا شیخ محمد بهاری همدانی از اعاظم تلامذه آخوند همدانی به شغل زرگری اشتغال داشت و وضع مالی و معیشتی اش بهتر و روبراه بود و از این رهگذر حال معنوی و سلوکش نیز خوب بود، ولی من ( قاضی ) وقتی وضع معیشتی ام بد و خراب باشد، از لحاظ روحی و معنوی حالم بهتر است! »

کریم النفس
با این همه فقر، ایشان بسیار کریم النفس است. آیت الله نجابت می گوید: « پول اگر دستش برسد مثل کبوتر بال دار می رود. حمام که می رود به جای دو یا چهار فلس، 150 فلس به حمامی می بخشد که 100 فلس آن خرج دو خانواده می شود. » خانه اش را که می خرند زیر آن طلا پیدا می کنند و وقتی برایش می آورند می گوید:« بروید برای خودتان! چون من خانه را فروخته ام. »فقیر هم که در خانه می آید سهم غذای خودش را می دهد و از سهم غذای دیگران هم نمی خورد و می گوید: « من سهم خودم را دادم رفت. »

در نهایت فقر و سختی و عسرت زندگی می کند ولی به خود اجازه نمی دهد که از وجوهات شرعیه استفاده کند و هنگامی که شخصی از سهمی که دست او بوده برای آقای قاضی می آورد و می گوید از سهم خود من بردارید قبول نمی کند و می گوید این ها را برای آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ببرید. می گوید: « وجوهات به آن کسی می رسد که بتواند رد مظالم استفاده کند. یعنی در نهایت فقر و سختی. » در نهایت فقر و سختی، نان خشک در آب می زند و می خورد و آن قدر مناعت طبع دارد که به دیگرانی که می خواهند برایش خانه بزرگ بخرند اجازه این کار را نمی دهد و به راستی همین کف نفس هاست که از او «قاضی» می سازد. و او باید توحید را با فقر تجربه کند. خودش ایشان می فرمایند: « برزخ من در دنیا فقر است و دیگر در برزخ مشکلی ندارم. »

علت فقر
مرحوم قاضی(ره) می گوید: « این فقر من از همان شوخی است که روزی در بازار با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی کردم و به او گفتم آینده مرجعیت تامّ از آن شماست. در آن موقع ما را فراموش مکن و هنوز که هنوز است دارم کتک همان حرف را می خورم. »

آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نیز با وجود این که سخاوتش زبانزد است می گوید: « هر وقت می آیم به ایشان چیزی بدهم یادم می رود! » و بالاخره شاگردش به ایشان می گوید آقا شما و این عائله سنگین... و جواب می شنود: « وقتی چیزی ندارم احساس نیاز بیشتری به خدا می کنم و التفاتم به خدا بیشتر است و خدا هم به من توجه بیشتری دارد. » این فقر، این نیستی، این احتیاج و نیاز مداوم برای او توحید به ارمغان می آورد و از او شخصیت متواضعی می سازد که تا آخر سخنش همین است: « من هیچی ندارم » و به عبارت دیگر یعنی من هر چه دارم از اوست. به علامه هم با آن وضعیت فقر و خانه اجاره ای می گوید: « تو با این همه تجمل به جایی نمی رسی. » او معنای این کلام سیدالشهدا (علیه السلام) را خوب درک می کند که: « إلهی أنا الفقیر فی غنای فکیف لا أکون فقیراً فی فقری! ای خدای من! در وقت غنا و ثروت فقیرم و به تو محتاجم چه برسد به هنگام فقر و بینوایی. »

خداوند کفایت می کند!
آیت الله نجابت شیرازی فرمودند: « مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی از تلامذه آقای قاضی، فرمود که یک وقت بنده در نجف اشرف در منزل نشسته بودم، حال عجیبی رخ داد، طوری شد که کأنه یک نفر مانع نشستن من می شد و هر چه به اطراف نظر می کنم هیچ چیز و هیچ کس را نمی بینم، خلاصه دیدم اصلاً توان نشستن ندارم، اهل منزل هم از حال من متعجب شدند، من هیچ نگفتم، خلاصه دیدم اصلاً نمی توانم در منزل بنشینم، یک کیسه پول داشتم برداشته به زودی از منزل بیرون آوردم و مثل اینکه کسی مرا از پشت حرکت دهد در یک مسیری ناخواسته به راه افتادم، مسافتی که رفتم به مرحوم آقای قاضی رسیدم که کنار کوچه ایستاده اند، فوری به طرف ایشان رفته و ایشان هم لطف فرمودند، بعد آقای قاضی فرمودند: « بنده می خواستم مقداری میوه و خوراک تهیه کنم اما دیدم پول ندارم همین جا ایستادم که خدا فرجی فرماید. »فوراً مقداری پول در آورده و به ایشان تقدیم کردم، آقای قاضی هم به اندازه حاجت برداشته و بقیه را به من مسترد داشت و سپس خداحافظی کرده و جدا شدیم. مرحوم آقای شیخ علی محمد بروجردی فرمود: من تا همان زمان که پول را به آقای قاضی بدهم، همان حالت عجیب اضطراب را داشتم، اما به محض اینکه پول را به ایشان دادم حالم برگشت و در عوض، حال شعف و انبساط روحی زیادی به من دست داد.»

مقامات معنوی
از آیت الله نجابت (ره) نقل شده است که: « ایشان در سال های آخر عمرشان طا لب تجرّد از صورت بودند و این معنی هم نصیب ایشان شد و نه تنها نصیبشان که ملکه و مقامشان هم شد، یعنی آن چه به حسب طاقت بشری می توان به آن رسید، خداوند عزیز ایشان را در آن مرتبه قرار داد. »

ایشان در مورد معنی تجرد فرموده اند:« اگر خود خدا متصدی شناسایی انسان شد، شخص از عالم صورت عبور می کند؛ یعنی الان می داند و یقین دارد که خدا هست، لیکن در اثر صور؛ اما وقتی خداوند خودش را شناساند، آن وقت به آن ساحت قدس ربوبی می رسد؛ آن جایی که فوق مکان و زمان است، و برای او واضح می شود که خلق کردن خدا سر سوزنی بر دارایی خدا افزوده نکرده و سر سوزن از خدا چیزی نکاسته، آن جایی که اصلاً خلقی وجود ندارد « کان الله و لم یکن معه شیء و الان کما کان » هر چه هست از آن ساحت ربوبی است، دیگران صورتند، اشراقند، فیضند، می فهمد که صور، سراب است! می فهمد که شخص هر چقدر محترم است به واسطه اضافه اش به پروردگار است، یعنی الان پروردگار همه را راهبر و همه را معطی است و غایت الامر مردم مال خودشان می پندارند، بنده، به جایی می رسد که خداوند را در عین این که در اسماء و صفات می بیند، دیگر خود اسماء و صفات را نمی بیند و قهراً خلقی در بین نمی بیند، خدا را می بیند والسلام. رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند یعنی اگر خداوند متصدی آدم شد برای شناختنش، اصلاً دیگر جهت خلقی نزد او قیمتی ندارد، و جز خدا همه را سراب می بیند و می بیند هنگامی که ساحت قدس ربوبی بود و هیچ موجودی نبود دیدنش نه از باب توهّم و تخیل بلکه به شهود حق است؛ یعنی حق، حق را می بیند. » « بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا انت لم ادر ما انت :من ترا به تو شناختم و تو مرا بر وجود خود دلالت فرمودی و بسوی خود خواندی و اگر تو نبودی من نمی دانستم تو چیستی؟ مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی »

سید احمد فهری می گوید: « روزی آقای قاضی کسالت داشتند. به عیادتشان رفتم، از وضع بیماری ایشان ناراحت شدم. ایشان فرمود: من از خدای متعال خواسته ام که تجرد را در من ملکه فرماید و سپس مرا از این دنیا ببرد و این دعای من مستجاب شده و به حسب عادت اقلاً دو سال طول می کشد تا این ملکه در من حاصل شود و همان طور هم شد و تقریباً بعد از دو سال به جوار رحمت الهی شتافت. » او صاحب مقام طیّ الارض بود، هر چند خود نمی خواست دیگران از این قضیه خبردار شوند. اما اینجا قضای الهی با کتمان او سازگار نشد و به اصطلاح لو رفت و از همین جا عده ای که دنبال گمشده خود بودند، اطرافش را گرفتند و گوی سعادت ربودند.

نماز اول وقت و مقامات عالیه
آیت الله مصباح فرمودند: « مرحوم علامه [طباطبائی] و [ آیت الله العظمی] آقای بهجت از مرحوم آقای قاضی ـ رحمة الله علیه ـ نقل می کردند که ایشان می فرمودند: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند! ( و یا فرمودند: به صورت من تف بیاندازد! ) اول وقت، سرّ عظیمی است، ( حافظوا علی الصلواة ) خود یک نکته ای است غیر از ( أقیموا الصلاة )! اینکه انسان اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند، فی حد نفسه آثار زیادی دارد ولو حضور قلب هم نباشد.

مکاشفات پی در پی
در اوایل راه، کثرت مکاشفات ایشان آن قدر زیاد است که خود می فرماید: « نمی توانم آنها را با هم جمع کنم. » استاد شیخ محمد تقی تحریری در این مورد می گوید: مرحوم آقای قاضی چندی از دوران جوانی خود را در نزد استاد والدش، حاج امامقلی نخجوانی به سر برد و استفاده نمود و در حدود چهل سالگی در نجف اشرف با استاد اصلی اش مرحوم حاج سید احمد کربلائی طهرانی معروف به «واحد العین» آشنا شده و تحت تربیت ایشان قرار می گیرد و طولی نمی کشد که استادش وفات می نماید و از آن موقع به بعد، درها به روی ایشان باز شده و خود راه را تا آخر ادامه می دهد و به حدی حالات معنوی ایشان در آن دوران زیاد بود که می فرمود: « در اثر کثرت حالات و مکاشفات که پی در پی وارد می شوند، نمی توانم آنها را جمع کنم! » ولی هر چه در این بحر بیشتر غرقه می شود سکوتش بیشتر و حیرتش افزون تر می گردد و دیگر از آنچه می بیند و می شنود و می چشد دم بر نمی آورد. آن گونه که از نزدیک ترین شاگردانشان نقل است که آقای قاضی هرگز از عوالمشان برای ما نمی گفتند و گاهی هم که می خواستند مطلبی را نقل کنند می فرمودند:« در خواب دیدم ...». او ساعت ها به تفکر و تدبر در قبرستان وادی السلام بسر می برد و می فرمود: « من با ارواح مردگان مأنوس ترم تا زندگان ». و اینچنین در حلقه ارواح مؤمنین در گردش بود و حقایق و معارفی را از آن ها اخذ می کرد.از آیت الله بهجت در مورد ایشان می پرسند ایشان گریه می کند و می گوید: « چه کنم که قلمی آن قدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه را در مورد قاضی بوده بنویسد، آقای قاضی کرامات و مقامات بالایی داشتند

و این جریان را بسیاری از آنان نقل می کنند که: یک شب آمدیم صحن، دیدیم که آقای قاضی به نماز جماعت مشغولند و از سرشان نوری بالا می رود که تمام صحن را روشن کرده است. ما خوشحال شدیم که ایشان بالاخره قبول کردند که نماز جماعت اقامه کنند بعد از نماز خدمتشان رفتیم و گفتیم آقا الحمدلله، آقا خندیدند و هیچی نگفتند و بعدها با رفقا آمدیم منزل آقای قاضی، دیدیم که ایشان در همان منزلشان بوده اند و مشغول اقامه نماز.»

یخ و حرارت عشق
آیت الله نجابت در مورد عطش ایشان می فرماید:« حرارت عشق قلبش را می سوزاند و اوست و قالبی یخ همیشه در کنارش، زمستان و تابستان فرق نمی کند، پولی هم در بساط ندارد که بخواهد هندوانه بخرد و بخورد، اما یخ ارزان قیمت است. »

مبارزه با تکبّر
بزرگترین مشکل انسان در راه تهذیب، تکبّر و خودخواهی است. لذا عرفا در مبارزه با این معضل بزرگ از روشهای مختلف استفاده می کردند. سید علی آقا قاضی وقتی سبزیجات می خرید، می پیچید گوشه عبایش و با همان حالت در کوچه و بازار حرکت می کرد و از اصالة القیافه درست کردن دوری می جست و این چنین متواضعانه زندگی می نمود و برای همین نیز به مقامات عالیه دست یافته بود.

تجلیّ نفس
مرحوم قاضی فرموده اند: « روزی از اطاق بیرون آمده در دالان خانه دیدم که خودم در کناری ساکت و صامت ایستاده ام با دقت تمامتری به صورت خود نگاه کردم، دیدم در صورت، خالی دارم. چون به اطاق آمدم و در آئینه نظر انداختم دیدم که در صورت من خالی بوده و من تاکنون آن را ندیده بودم. »

مستجاب الدعوه
آیت الله سید عباس کاشانی نقل می کنند:بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم.تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا داره از دستم می ره. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند. آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است. می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است. و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام در خواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند. این حکایت به خوبی گویای مقام و منزلت آقای قاضی در پیشگاه خداوند متعال می باشد.

عرفان وجدانی
آیت الله سید محمد حسین همدانی صاحب تفسیر ارزنده «انوار درخشان» نقل می کند: « ... ایامی چند را من در خدمت ایشان [مرحوم قاضی] بودم. البته، قبل از اینکه خدمت ایشان برسم اوصاف ایشان را از مرحوم ابوی بسیار شنیده بودم. مرحوم ابوی، می فرمودند: میرزا علی آقا قاضی، از شاگردان مبرز مرحوم آقا سید احمد کربلایی و بسیار سید جلیل و بزرگواری هستند. در سال 1347 یا 1348 قمری که من در مدرسه قوام [نجف اشرف] بودم، مرحوم میرزا علی آقای قاضی به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدی مدرسه خواستند که حجره ای را در اختیار ایشان قرار دهد. متصدی مدرسه با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکی از طبقه فوقانی مدرسه را در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا علی آقای قاضی حجره را به عنوان مکان خلوتی برای تهجد و عبادت می خواستند؛ چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور داشتند شب هنگام که می خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ها هستند!به این جهت، این حجره را تهیه کرده بودند. شبها حدود ساعت دوازده که معمولاً طلبه ها به خواب می رفتند تا برای درسهای فردا استراحتی کرده باشند، شب زنده داری و تهجد ایشان در آن حجره کوچک شروع می شد. در آنجا بود که من شیفته مرحوم میرزا علی آقا قاضی شدم. حالت دعا و نیایش ایشان در آن حجره کوچک، خیلی برای من جالب و زیبا بود. چند ماهی از آمدن ایشان به مدرسه می گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب «جامع السعادات» مرحوم نراقی را برای من بخوانند و ایشان با کمال بزرگواری پذیرفتند.قرار شد من در کنار درسهای دیگر در ساعات فراقت خدمت ایشان برسم. با این قرار، من خدمت ایشان می رسیدم و ایشان درس می فرمودند؛ اما چه درسی! واقعاً درس عرفان بود، یک عرفان وجدانی! شنونده یقین می کرد که آنچه استاد می گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است.

عجیب صحنه هایی پیش آمد! بعد از چندی، تمام ذکر و ورد من مرحوم میرزا علی آقای قاضی شده بود. به هیچ درسی توجه نمی کردم. تنها درس ایشان مورد توجه من بود. وقتی مقابل ایشان برای درس می نشستم و ایشان صحبت را آغاز می فرمود، تمام درسهای دیگر از خاطرم می رفت و تنها محو ایشان می شدم. تمام روز، به چیزی جز فرمایشات ایشان نمی اندیشیدم.شب هنگام هم که ایشان برای نماز و تهجد آماده می شدند، من یا خواب نبودم و یا اگر خواب هم بودم بیدار می شدم؛ چون ایشان برای وضو گرفتن از میان ایوانی می گذشتند که من شبها در آنجا می خوابیدم. در عین اینکه ایشان نعلین خود را از پا می گرفت که صدا نکند، در عین حال من بیدار می شدم و مخفیانه چگونگی دعا و نیایش ایشان را زیر نظر می گرفتم. خیلی برایم جالب بود. تا صبح خوابم نمی برد و پیرامون آن می اندیشیدم. رفته رفته، در اثر آن بیداریهای شبانه و بی توجهی به درسهای دیگر، در من تغییراتی به وجود آمد و حالم عجیب شده بود، به صورتی که بعضی از دوستان، متوجه تغییر حالت من شده بودند؛ از جمله: آقای سید یوسف حکیم فرزند مرحوم آیت الله حکیم، که با هم انس بسیار داشتیم.

یک روز به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی عرض کردم: حاج میرزا علی آقای قاضی آمده اند در مدرسه ما حجره ای گرفته اند. ایشان متوجه شدند و مسأله را فهمیدند؛ به من فرمودند: « آقا! برای شما خیلی زود است که درس جناب میرزا علی آقای قاضی بروید. شما هنوز مرد این میدان نیستید. او بزرگ مردی است که هماورد بزرگی می خواهد. شما بهتر است، درس ایشان را ترک کنید و برای فراگرفتن مسائل اخلاقی به همان جلسات منزل آقا سید الغفار اکتفاء کنید که در موقعیت شما، این جلسات مفیدتر است». من به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی، احترام زیادی می گذاشتم و تحت تأثیر قوت روح ایشان بودم؛ از این جهت، بعد از آن روز، درس مرحوم میرزا علی آقای قاضی را ترک کردم. هنوز شیرینی و لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس می کنم. اقرار می کنم که مرحوم میرزا علی آقای قاضی بسیار مرد کم نظیری بود. کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین بود. این قضیه را که نقل کردم مربوط می شود به سال 1347 قمری آن زمان مرحوم علامه طباطبائی، خدمت آقا سید الغفار می آمدند. بعدها ایشان با مرحوم قاضی ارتباط برقرار کرد، البته مرحوم علامه طباطبائی و حاج میرزا علی آقای قاضی خویش بودند؛ منظورم ارتباط درس و بحث یا استاد و شاگردی است. »

بصیرت باطنی

1. پولهای شبهه ناک : آیت الله محمد علی گرامی نقل می کند: « از مرحوم آیت الله محسنی ملایری شنیدم که نقل می کرد یک بار به همراه عده ای از خوانین و افراد متنفذ به نجف مشرف شدیم و در یکی از ایام به محضر آیت الله الحق و العرفان میرزاعلی آقا قاضی رفتیم. همگی قبلاً پول جمع کرده و روی هم گذاشته بودیم که تقدیم ایشان نماییم. پس از شرفیابی و تعارفات و احوال پرسی، آن پول را خدمتشان تقدیم کردیم. با اینکه آن پول مخلوط بود ولی ایشان دقیقاً پول مرا جدا کرد و آن را برداشت و بقیه پولها را به خاطر شبهه ناک بودن آن به صاحبانش برگرداند و قبول نفرمود! »

2. غصب منزل آقای حداد : منزل شخصی آقا سید هاشم حداد متعلق به عیالشان بود که ابوالزوجه (پدر زن) ایشان به نام حسین ابوعمشه به دخترش هبه کرده و به جهت آن که به سادات و بالاخص به این دامادش سید هاشم خیلی علاقمند بوده و آقا سید هاشم دارای فرزندان بسیار و عائله سنگین بودند گفته بود:این خانه برای این بچه سیّدها باشد و وصیت کتبی هم نوشته بود پس از فوت او شوهر خواهر زن ایشان، با آن که شخص متمکن و ثروتمندی بود انکار وصیت کرد و به حکومت مراجعه نمود، از طرف حکومت آمدند و میان خانه دیوار کشیدند و آقای قاضی از قبل این موضوع را به آقای حداد خبر داده بودند.

3. خبر رحلت شاگرد : آیت الله قاضی وقایعی دیگر از زندگی شاگردان را نیز برایشان ترسیم می کنند. آقای سید محمد حسن قاضی فرمودند: « خبر رحلت مرحوم سید حسن مسقطی که از شاگردان برجسته مرحوم قاضی بوده و در حال سجده در مسجد جان داده بود را به آقا سید ابوالحسن اصفهانی تلگراف نموده بودند و ایشان هم پیام رحلت را توسط واسطه ای به مرحوم قاضی که در مدرسه هندی حجره داشتند اعلام کردند.من داخل صحن مدرسه بودم و علامه طباطبایی و شیخ محمد تقی آملی و برخی دیگر از شاگردان مرحوم قاضی نیز در صحن بودند. هیچ یک از آن ها جرأت ننمودند خبر ارتحال آقای مسقطی را به حجره بالا به مرحوم قاضی برساند. زیرا می دانستند این خبر برای مرحوم قاضی با آن فرط علاقه به مسقطی غیر قابل تحمل است لهذا آقای حداد را اختیار نمودند که وی این خبر را برساند و چون آقای حداد این خبر را رسانید مرحوم قاضی فرمودند:می دانم!

4. مرجعیت آینده: مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند.یک وقتی آقای قاضی در عالم خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آقا سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده است و بعداً این مطلب را به ایشان می گوید. آقای اصفهانی بعد از وفات مراجع عصر، به مرجعیت می رسد و همچون سید محمد کاظم یزدی مرجعیت اش گسترده و تام می گردد.

5. این فرزند زنده می ماند! : آیت الله شیخ جعفر سبحانی می فرماید: « افرادی که با او[ یعنی قاضی تبریزی] معاشرت داشته و زیر دست او پرورش یافته اند، او را اعجوبه زمان که دارای کشف و کرامات فراوانی بود، توصیف می کنند و خود مرحوم استاد فقید [علامه طباطبائی] که در اخلاق و سلوک دست پرورده او است، قضایای بس شگفت آوری از او نقل می کرد. حضرت استاد، روزی از کرامات استاد خود مرحوم قاضی سخن می گفت در ضمن مطالبی، این داستان را یادآور شد:من و همسرم از خویشاوندان نزدیک مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی بودیم، او در نجف برای صله رحم و تفقد از حال ما، به منزل ما می آمد. ما کراراً صاحب فرزند شده بودیم ولی همگی در همان دوران کودکی فوت کرده بودند. روزی مرحوم قاضی به منزل ما آمد، در حالی که همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم؛ موقع خداحافظی، به همسرم گفت:دختر عمو! این بار این فرزند تو می ماند و او پسر است و آسیبی به او نمی رسد و نام او « عبدالباقی» است! من از سخن مرحوم قاضی خوشحال شدم و خدا به ما پسری لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلی، باقی ماند و آسیبی به او نرسید و نام او را عبد الباقی گذاردیم.

6. نترس! : آقا سید حسن مصطوفی تبریزی می فرمود: یک زمانی به نجف مشرف شدم تا آقای قاضی را زیارت کنم و از محضرش استفاده ببرم ولی بر اثر بدگویی برخی طلاب جاهل می ترسیدم به محضر آقای قاضی بروم، یک روز در کنار درب بزرگ بازار حرم نشسته بودم و کسانی را که از درب قبله و سلطانی به حرم رفت و آمد می کردند می دیدم، یک لحظه در فکر فرو رفتم که اصلا" من برای چه به نجف آمده ام، من برای ملاقات با آقای قاضی به اینجا آمده ام ولی می ترسم ، در همین اوان که نشسته بودم و در این فکر بودم دیدم یک سید بزرگواری از حرم مطهر بیرون آمد و دور تا دور بدنش را نوری احاطه کرده بود، چنانکه از شش جهت اندامش نوری ساطح بود،
من شیفته این آقا شدم، دیدم به طرف درب سلطانی حرم رفت و نزد قبر ملا فتحعلی سلطان آبادی نشست، در این لحظه دیدم آن سید نورانی به کسی چیزی گفت و او نزد من آمد و گفت: آن سید می فرماید:« ای کسی که اسمت حسن است، سریره ات حسن است، شکلت حسن است، شغلت حسن است، چرا می ترسی؟ پیش بیا، پیش ما بیا و نترس » و ما این چنین به محضر آقای قاضی مشرف شدیم.

7. آن کلمه را می دانم! : آیت الله طهرانی از علامه طباطبائی سؤال می کند: « راجع به حضرت قائم آل محمد حضرت حجه بن الحسن العسکری ـ ارواحنا فداه ـ و کیفیت ظهورش، از مرحوم قاضی ـ رحمه الله علیه ـ چیزی به خاطر دارید؟ علامه فرمودند: در روایت است که چون حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ظهور کنند، اول دعوت خود را از مکه آغاز می کنند. بدین طریق که بین «رکن» و «مقام» پشت به کعبه نموده و اعلان می فرمایند و از خواص آن حضرت سیصد و شصت نفر در حضور آن حضرت مجتمع می گردند. مرحوم استاد ما قاضی ـ رحمه الله علیه ـ می فرمود که: در این حال حضرت به آنها مطلبی می گویند که همه آنها در اقطار عالم متفرق و منتشر می گردند و چون همه آنها دارای طی الارض هستند، تمام عالم را تفحص می کنند و می فهمند که غیر از آن حضرت کسی دارای مقام ولایت مطلقه الهیه و مأمور به ظهور و قیام و حاوی همه گنجینه های اسرار الهی و صاحب الأمر نیست. در این حال همه به مکه مراجعت می کنند و به آن حضرت تسلیم می شوند و بیعت می نمایند.

مرحوم قاضی(ره) می فرمود: « من می دانم آن کلمه ای را که حضرت به آنها می فرماید و همه از دور آن حضرت متفرق می شوند چیست!! ومن در روایات دیدم که حضرت صادق (ع) می فرما یند من آن کلمه را میدانم »


احوالات عبادی آیت الله سید علی قاضی

از احوالات عبادی ایشان آن گونه که باید به ما نرسیده ولی کثرت سجده و انقطاعشان به گونه ای بود که گاهی شاگردان خدمتشان می رسیدند و او آن قدر در سجده بود که آنها ناامید شده و برمی گشتند. عبادت شبانه کلامش را نافذ و آتشین کرده بود و به جمله ای دلی را می ربود: « دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان ».
و علامه طباطبائی با همان عبارت، شوری در دل می بیند و تا آخر عمر در محضرش به کسب فیض می نشیند و دست از او بر نمی دارد.

انس با قرآن

آقای قاضی بر انس با قرآن تأکید بسیار داشتند، از جمله در نامه ای به یکی از شاگردانشان این چنین می فرمایند: « علیکم بقراءة القران الکریم فی اللیل بالصوت الحسن الحزین فهو شراب المؤمنین ::: بر شما باد به قرائت قران کریم در شب، با صدای زیبا و غم انگیز، پس آن شراب مؤمنین است. »

و می فرمودند: « و آن قرة العیون مخلصین را همیشه در چشم داشته باشید و با آن هادی طریق مقیم و صراط مستقیم سیر نمایید و از جمله سیرهای شریف آن قرائت است به حسن صوت و آداب دیگر، خصوص در بطون لیالی ».

و ظاهر آداب ایشان بر این قرار داشته که با قرآن استخاره نمی کردند و به شاگردانشان هم می فرمودند: « بنده، به قرآن کریم استخاره نمی کند ».

و به شاگردش آیت الله علی محمد بروجردی می گوید: « هیچ گاه از قران جدا مشو. »

تلاوت مسبّحات

آیت الله کشمیری فرمود:« آقای قاضی سجده های طولانی داشت و معمولاً قبل از خواب، « مسبّحات» را تلاوت می فرمود و برای روشنایی قلب، هفتاد مرتبه استغفار بعد از نماز ظهر و عصر را تجویز می کرد. »

علامه طباطبائی فرموده اند: « ...سوره های مسبحات که با یسبّح و سبّح شروع می شود پنج عدد است: سورهای حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن. و سوره اعلی که با «سبّح» به فعل امر شروع می شود، جزء مسبحات نیست، گرچه در روایتی وارد شده است ولیکن در روایت معتبره، مسبحات را همان پنج سوره تعیین کرده است.

و در روایت است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم این پنج سوره را هر شب قبل از خواب می خواندند و از سبب قرائت این سوره ها از آن حضرت سؤال کردند؛ حضرت در جواب فرمودند: در هر یک از این سوره ها آیه ای است که به منزله هزار آیه از قرآن است! و در روایت دیگر وارد شده است که هر کس «مسبحات» را شب، قبل از خواب بخواند، نمی میرد مگر آنکه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم را قبل از مردن می بیند؛ و آن حضرت محل و مقام وی را در بهشت به او نشان می دهند!

نماز

آری و سرانجام چهل سال استقامت در بندگی و ثبات در عاشقی، چهل سال تنها به دنبال خودِ خدا بودن و به دنبال کشف و کرامت نگشتن، او را تنها به خود معشوق می رساند چرا که شنیده است: « ألیس الله بکافٌ عبده : و مگر خدا خود برای بنده اش کافی نیست! سوره زمر آیه 36. »

آیت الله نجابت به نقل از ایشان می گوید: « فقر و بی پولی و اولاد زیاد همواره به من فشار می آورد اما هنگامی که سر نماز می ایستم خداوند تبارک و تعالی لذت عبودیت را به قسمی به بنده می فهماند که قریب به یک ساعت نمازم طول می کشد و پس از نماز فکر می کنم این لذت عبودیت در نشئه بعدی به نحوی که عبودیت و ربوبیت حفظ شود آیا نصیبمان می شود یا نه؟! »

و راستی که چه زیباست این نجوای سیدالساجدین، زین العابدین(ع) و چه درست می آید در مورد این بزرگان:« إلهی بک هامت القلوب الوالهه و علی معرفتک جمعت العقول المتباینه فلا تطمئن القلوب إلا بذکرک و لا تسکن النفوس إلا عند رؤیاک ::: خدایا چه دل های سرگشته و قلب های بی تاب که شیفته و دیوانه تو شد و چه عقل ها که معرفت تو را گرد هم آورد و راه به جائی نبرد، مگر این دل ها جز به یاد تو آرام می شوند و مگر این جان های بی قرار جز لحظه دیدار تو آرام و قرار می گیرند؟! »

آیت الله قاضی می گوید: « گاهی طلبکار به در منزل می آید و در خانه چیزی نیست تا بدهم. از هر طرفی در فشارم، ولی در نماز به برکت خود خدا مثل این که نه زن دارم و نه بچه و نه قرضی؛ مشغول نماز که می شوم آهنگ افلاک را می شنوم. از خدا خواسته ام که این سماع را از من برندارد. »

از آیت الله نجابت نقل شده که: « این تازه احوالات ایشان در اواسط راه و بدایات بوده، والا در نهایات که بسیار برتر است. » و او نه تنها از دنیا و مردم آن منقطع است که از آخرت هم چشم پوشیده و به شاگردان خود نیز می گوید: « در حال نماز یا ذکر و عبادت در برابر زیبای مطلق و جمال جمیل الهی هر چه دیدید و شنیدید، شما را مشغول نکند و مبادا به بهانه بهشت از بهشت آفرین غافل شوید. »

و شاگردی چون علامه در این سیره توحیدی پرورش می یابد که می گوید: « روزی من در مسجد کوفه نشسته بودم و مشغول ذکر بودم. در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم، ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد. من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »

از مرحوم سید هاشم رضوی نیز نقل شده است: « ایشان فرزندی داشتند که خیلی مورد علاقه شان بود و با حادثه برق گرفتگی از دنیا رفت. در آن روزهای غم انگیز به خدمتشان شرف یاب شدم تا عرض تسلیتی کرده باشم. اولاً فرمودند:آن بچه تا الان نزد من بود شما که آمدید او رفت. و سپس در خلال عرض تسلیت فرمودند: تمام همّ و غمّ دنیا در نزد ما تا اول الله اکبر نماز است. »

می فرمود: « دو سه روز است در این فکرم که اگر در بهشت نگذارند ما نماز بخوانیم چه بکنیم؟! »

به او می گویند: تو و اینهمه اهل و عیا ل و خرج زیاد و بی پولی؟ می گوید: « این حال را دوست دارم. در مقابل آن غنای مطلق باید فقیرترین باشم، وقتی پول ندارم احساس نیاز بیشتری به خدا می کنم و التفاتم به خدا بیشتر می شود و در آن حال با خود می اندیشم آیا این لذایذی که از نماز نصیبم می شود، در برزخ هم نصیبم می شود. »

شبی تمام در سجده ًحسن حسن ً می گوید و وقتی از او می پرسند که چرا چنین می گویید، پاسخ می دهد: « خداوند به من فرزندی داده است که دیدم خیلی تسلیم است من هم گفتم در سجده حسن حسن بگویم تا خدا به من هم مثل او سلم بدهد. » تنها چیزی که می تواند از اسرار نماز برای دیگران بگوید این است:« اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان می ماند. »

نماز شب

آن احوالات نمازهای روزانه است، اما او شب ها نیز آرام و قرار ندارد.

آیت الله نجابت می فرمود:« کم می خوابد و مکرر بیدار می شود مثل کسی که دنبالش کرده اند، این عشق، این جنون الهی مگر برای او خواب گذاشته است، بیدار می شود و به نماز مشغول می شود، اما نه چهار رکعت، نه ده رکعت و یازده رکعت که تا بیست رکعت و بیشتر ».و توصیه ایشان به علامه طباطبائی معروف است که:« دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان ».

خودش می گوید: « 20 سال تمام است که وضو دارم و بی وضو نبوده ام، الا حین تجدید وضو و نخوابیدم مگر با طهارت آبی. »یک روز هم که فرزندشان از ایشان می پرسد شما چه می کنید که هر وقت می خواهید بیدار شوید، این قدر راحت بیدار می شوید؟ آیه آخر سوره کهف را می خوانید؟ جواب می شنود که: « نه، بیدار می شوم چون باید بیدار شوم. »

آقای سید محمد حسن قاضی می گوید: « روزی با یکی از برادرانم در رابطه با حالات معنوی و شب زنده داری پدرمان صحبت می کردیم. پرسیدم: شما خاطره ای در این باره دارید؟ گفت: او شب ها همیشه مشغول راز و نیاز با خدای خود بود و ستاره های شب با گریه های او آشناست. در خانه ما دو اتاق تو در تو بود که فقط یک درب بیرونی داشت. مادرم و تمامی بچه ها در این اتاق می خوابیدند و اتاق دیگر مخصوص پدرمان بود که شب ها در آن جا استراحت می کرد. بسی از شب های طولانی که صدای گریه و زاری از آن اتاق به گوش می رسید. ولی هیچ کس جرأت بیان کردن نداشت و همیشه من درصدد این بودم که به حقیقت آن دست یابم.

در یکی از شب ها با صدای گریه از خواب بیدار شدم. همه خوابیده بودند و سکوت همه جا حاکم بود و تنها صدای شیونی بود که از آن اتاق به گوش می رسید. یواشکی به سوی اتاق مزبور به راه افتادم همین که به در اتاق نزدیک شدم از سوراخ در، به درون اتاق نگاه کردم و دیدم پدرم نشسته و با حالت خاص معنوی، صورتش را با دست هایش پوشانده است و مشغول ذکر می باشد و ظاهراً دعایی را به صورت تکرار بیان می کند. با حالت اضطراب به بستر خود برگشتم و متوجه شدم مادرم بیدار شده و سراغ مرا می گیرد. همین که مادرم را دیدم، زود انگشتش را به دهان گذاشت و مرا به سکوت و آرامش دعوت کرد. »

او در نامه ای که به یکی دیگر از شاگردانش می نویسد، چنین می فرماید: « اما نماز شب، پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست و تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر بوسیله نماز شب. »

نشاط برای نماز شب

علامه طهرانی درباره سید هاشم حداد می نویسد: « ... ایشان در اول غروب پس از نماز مغرب، مقدار مختصری به عنوان شام آنچه را که از منزل مجاور یعنی منزل سر کوچه که عیالاتشان آنجا بودند می آوردند، تناول نموده و پس از ادای نماز عشاء می خوابیدند. ساعتی می گذشت بیدار می شدند و از بام به زیر می آمدند و تجدید وضو نموده، بالا می آمدند و چند رکعت نماز با صدای خوش و آهنگ دلنشین قرآن از سوره های طویل می خواندند؛ و بعداً قدری همین طور متفکراً رو به قبله می نشستند؛ و سپس می خوابیدند. باز بیدار می شدند و چند رکعت نماز دیگر به همین منوال می خواندند. و چون شبها کوتاه بود لهذا دیگر وقتی به اذان صبح باقی نمی ماند.

و چه بسا این حال یا در دفعه اول که بیدار می شدند می فرمودند: سید محمد حسین! چای یا آب گرم بیاور! حقیر پائین می رفتم و روی چراغ فتیله نفتی چای درست می کردم و فوراً می آوردم.

می فرمودند: مرحوم آقا ( یعنی مرحوم قاضی) خودش اینطور بود و به ما هم اینطور دستور داده بود که: « در میان شب چون برای نماز بر می خیزید، چیز مختصری تناول کنید؛ مثل چای یا دوغ یا یک خوشه انگور، یا چیز مختصر دیگری که بدن شما از کسالت بیرون آید و نشاط برای عبادت داشته باشید. »

سجده های طولانی

آیت الله کشمیری می فرمود: « در ایامی که در نجف خدمت مرحوم قاضی مشرف می شدم گاهی به منزلشان که می رفتم می دیدم ایشان در سجده هستند و آن قدر سجده ایشان طولانی بود که من خسته شده و از منزل بیرون می آمدم! »

تیز بینی در انجام مستحبات

یکی از اشخاصی که به مرحوم آقای قاضی علاقه داشت و رابطه دوستی و رفاقت با هم داشتند مرحوم آیت الله میرزا باقر زنجانی( متوفی1394ق) بود که از مدرسین ممتاز و مجتهدین نامی نجف به شمار می رفت.

فرزند معظم له جناب حجة الاسلام شیخ محمود زنجانی نقل کردند: « پدرم صمیمیت زیادی با مرحوم قاضی داشت و از جوانی با هم دوست و رفیق بودند. البته ایشان در سلک و روش عرفانی مرحوم قاضی نبود و چه بسا هم به طور مطلق قبولش نداشت ولی سیّد را شخصی اهل معنی و بزرگوار می دانست. روزهای جمعه که در منزل آقای قاضی روضه برقرار می شد، تشریف می برد و ایشان هم برای روضه منزل ما می آمدند.

پدرم نقل کرد: روز جمعه ای به منزل آقای قاضی رفتم بعد از اتمام روضه چند نفری نشستند و مشغول صحبت شدیم، نزدیک زوال که شد آقای قاضی فرمود: ببخشید، اگر اجازه بدهید من یک غسل جمعه ای بکنم؛ چون من ملتزم به انجام آن هستم.و پس از آن بلند شد و در ایوان منزل عریان شده و لنگی به کمر بست و یک پارچ کوچک را که در حدود دو لیوان آب می گرفت پر از آب کرده در کنار خود گذاشت، سپس پارچه ای را داخل پارچ کرده و خیس نمود و با آن سر خود را مرطوب کرد پس از آن صورت، بعد بدن و بالاخره تمام بدن را خیس کرد و سپس با حوله پاک نمود و لباسهایش را پوشیده و نزد ما آمد و نشست. ما که متعجبانه به ایشان نگاه می کردیم گفتیم: آقای قاضی! غسل شما این بود؟!

قاضی فرمود: « بلی! این غسل سنت{ مستحب } است که در آن نباید اسراف بشود. » و ما از این رفتار بی آلایش و بدون تکلف ایشان بسیار تحت تأثیر قرار گرفتیم. »

برنامه ماه رمضان

نقل است که: در دهه اول و دوم ماه رمضان، مجالس تعلیم و انس ایشان در شبها بود؛ در حدود چهار ساعت از شب گذشته شاگردان به محضر ایشان می رفتند و دو ساعت مجلس طول می کشید.

ولی در دهه سوم، مجلس تعطیل بود و مرحوم قاضی دیگر تا آخر ماه رمضان دیده نمی شدند؛ و هر چه شاگردان به دنبال ایشان می گشتند در نجف، در مسجد کوفه، در مسجد سهله و یا در کربلا، ابداً اثری از ایشان نبود! و این رویه مرحوم قاضی در همه سال بود تا زمان رحلت. »

خلوت

سکوتش بیشتر از کلامش است و خلوتش بیشتر از جلوتش.

روزهایی در بعضی ایام سال نیست، می شود. هیچ کس خبری از او ندارد نه در مدرسه و نه در مسجد، نه در کوفه و نه در سهله. هیچ کس او را نمی یابد. او کجاست؟ چه می کند؟ با کیست؟ چگونه رفته؟ و چگونه بر می گردد؟ هیچ کس نمی داند، هیچ کس...

آری! مداومة الخلوة دأب الصلحا.

و این خلوت او نه تنها، تنهایی نیست، بلکه آکنده از اسرار است. راستی او چه عوالمی دارد که کسی راه بدان ندارد و حتی برای شاگردانش که محرم ترین ها به او هستند، اسرار را فاش نمی کند.

انس او با خلوت است و روح او با وحدت. ساعت ها به تفکر در وادی السلام می پردازد و خودش می گوید که : « با روح مردگان مأنوس تر است تا با زندگان. »




منبع:  موسسه فرهنگی - هنری شهید آوینی  (Avini.com)


چهارشنبه 31 فروردین 1390

ویژگی های اخلاقی و معنوی آیت الله سید علی قاضی - 1

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :علماء ،

ماخذ : کتاب اسوه عارفان و کتاب عطش


سیره آیت الله سید علی قاضی در خانه

اخلاق آسمانی در خانه

باری! آقای قاضی عرفانی همه جانبه دارد، پس هم در منزل اخلاقش آسمانی است، هم با شاگردانش اخلاقی پدرانه دارد، هم در میان مردم متواضع و فروتن است و هم با مخالفانش اهل عفو و گذشت است.
در خانه، پدری مهربان و دلسوز است. نام فرزندان را با تجلیل و احترام و با مهربانی، با لفظ آقا و خانم صدا می کند. و فرزندان در کنار چنین پدری رشد می کنند و می بالند. داخل اتاق که می شوند پدر به احترامشان بلند می شود تا هم آن ها ادب را یاد بگیرند و هم دیگران برای فرزنداش عزت و احترام قائل شوند.

در این خانه خبری از تحکم، جدیت و امر و نهی های خشک نیست. بچه ها رفتار دینی را از پدر می آموزند و لازم نیست در هیچ کاری آن ها را مجبور کنی. نماز پدر، بچه ها را به نماز می کشاند و احوالات شبانه اش برای شب بیداری، مشتاقشان می کند. اما پدر که دوست ندارد فرزندان از کودکی به تکلف و مشقت بیفتند به آن ها می گوید لازم نیست از الان خودتان را به زحمت بیندازید، و بچه ها که بارها زمزمه های عاشقانه وی و زلال جوشیده از چشمانش را در نیمه شب ها وقتی اللهم أرنی الطلعة الرشیدة می خوانده و لا هو الا هو می گفته، دیده و شنیده اند، در حالات وی حیران می مانند.

و این چنین فرزندان در کنار او از او می آموزند و احتیاج به مدرس و مربی ندارند. آن ها کامل ترین مربی بالای سرشان است که در همه چیز نمونه است. بارها پدر را دیده اند که وقتی به نماز می ایستد، چگونه برای نماز مستحب لباس کامل و حتی جوراب می پوشد.

پسران ایشان هیچ اجباری برای طلبگی ندارند، به آن ها می گوید: طلبگی همین است، می خواهید بشوید و نمی خواهید، بروید کار کنید. و دختران هم با آن که امکان تحصیل در نجف نیست باسواد می شوند.

توجه به معنویت همسر
آقای سید محمد حسن قاضی که آن روزها را به یاد می آورد درباره قرآن خواندن مادرشان این گونه می گوید:« بله، مادرم به آقای قاضی می گفت: آخر شما چه آقایی هستی که من سال های سال در منزل شما هستم، و شما یک قرآن خواندن به من یاد ندادی، و البته این قرآن خواندن برای کسی که اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد خیلی دشوار است.

آقا فرمودند : تو قرآن را باز کن، مقابل هر سطر یک صلوات بفرست و بعد بخوان.

ایشان هم به همین صورت صلوات می فرستادند و قرآن می خواندند. بعداً ما که بزرگ شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، من می آمدم به مادرم می گفتم این آیه ای که من می خوانم کجای قرآن است؟ و ایشان پیدا می کرد و نشان می داد. یعنی خواندن و نوشتن بلد نبود ولی اشاره می کرد که فلان صفحه است و سطر آن را هم تعیین می کرد. »

محبت پدرانه
شکوه نگاه روحانی پدر، در ذهن فرزندانش نقش بسته، او دریای لطافت است و مواظب است فرزندانش غصه نخورند. دختر ایشان نقل میکنند:« به کربلا می رود وقتی برمی گردد از دخترش می پرسد: من نبودم چه کار کردی و جواب می شنود: گریه کردم و او می گوید: غصه نخور، تو را هم دفعه بعد با خودم می برم. و بعد 5-4 ساله که بودم مرا به کربلا برد. »

و دخترش که ازدواج می کند و می خواهد به ایران برود گریه پدر را می بیند و صدای او را می شنود که نرو من خوش ندارم که بروی. اما دختر به علت شرایط خانوادگی اش مجبور است برود و سیمای آسمانی پدر به اشک آذین می شود. خانواده از وجود چنین بحر بی کران و مواج معرفت الهی و عوالم او و از آن آتش عشق که نیستان وجودش را به آتش کشیده بی خبرند! او از آن آتش فقط گرمی و روشنای اش را به خانواده می بخشد و آن ها همیشه در کنار هم با صمیمیت زندگی می کنند. مراتب علمی و معنوی اش مانع از لطافت و محبتش به بچه ها نمی شود. اهل تشّر و دعوا نیست. گاهی هم اگر به خاطر شیطنت بچه ها تنبیهی می کند تصنعی است.
آقا سید محمد حسن می گوید پدرم می گفتند: « من عصبانی می شوم یک چیزهایی می گویم، بعد می آیم می نشینم می گویم خدایا من این حرف ها را نگفتم ها! این ها تصنعی بود. »

و بچه ها این حرف پدر را می شنوند. آن ها می دانند پدر خرابکاری و تخلف هایشان را متوجه می شود. نمی دانند چگونه، ولی هر چه هست بیشتر احتیاط می کنند. البته این بچه های شیطان از بازی کردن سر ظهر نمی توانند بگذرند و آن وقت تصور کنید آقای قاضی را که عصا به دست سراغشان می رود اما اینجا هم خود را هدف توبیخ قرار می دهد و می گوید: « ای پدر یهودی ها. » و این آوای گرم و صدای مهربان پدر هنوز هم در گوش فرزندش طنین انداز است.

آقای سید محمد علی قاضی نیا نقل میکند:« یادم هست که ما ظهرها می رفتیم بازی می کردیم، ایشان اگر از خواب بیدار می شد، می آمد و ما را می برد در سرداب و می خواباند. ولی ما یواشکی یکی یکی می آمدیم بالا که برویم در کوچه بازی کنیم. بعد یک موقع هایی از بدشانسی، ایشان دوباره بیدار می شدند و ما یک دفعه می دیدیم که آقا آمدند و دم در ایستادند و دیگر کسی جرأت نمی کرد به کوچه برود.

یک عبارتی هم به کار می بردند که نمی شود گفت، ولی اگر دوست دارید بگویم. می گفتند: پدر یهودی! و عصاشان را هم دستشان می گرفتند و ما مثل فرفره دوباره به سرداب برمی گشتیم. » نسبت به بچه ها دلسوز و مهربان است و شیطنت های کودکانه شان او را آشفته نمی کند و حتی اگر مادر عصبانی می شود که چرا بچه ها پابرهنه در کوچه بازی می کنند و با پای کثیف به خانه می آیند، باز هم می گوید: « بگذار بچه ها بروند بازیشان را بکنند. »

آرامش و طمانینه در مرگ فرزند
در برابر مشکلات و مصائب زندگی، صبور و شکست ناپذیر است، آن قدر طمأنینه دارد که در مرگ فرزندش، اطرافیان از آرامش او متعجب می شوند. « سید محمد باقر که نابغه خانواده قاضی است در سن 14-13 سالگی با برق گرفتگی از دنیا می رود. مادرش خیلی جزع و فزع می کند که بچه ام جوان بود، باهوش بود و بدجوری مرد. و آقای قاضی به ایشان می گوید: تو چرا این قدر زیاد برای بچه گریه می کنی؟ فرزندت الان این جا پیش من نشسته. و مادر بعد از شنیدن این حرف آرام می شود و راز آن ماجرا معلوم نمی شود. »

توصیه به دختر
دخترش که ازدواج می کند خیلی به خانه شان می رود و دائم سفارش می کند که: « حرف همسرت را گوش کن و مواظبش باش. »

و دختر وقتی یادش به آن روزها می افتد با خنده می گوید: « باید به او می گفت، ولی به من می گفت! »

نگهداری از مادر پیر

بچه ها در خانواده ای بزرگ می شوند که از همان آغاز، ادب و محبت را می آموزند و نتیجه این کانون پر مهر، آن می شود که دو تا از دختران آقای قاضی به خاطر نگهداری از مادر پیرشان ازدواج نمی کنند.

دختر ایشان نقل میکند:« دو تا از خواهرهای من ازدواج نکردند تا مادرشان را نگهداری کنند اما صدام لعنتی آمد و بیرونشان کرد. مادر ما هم پیر بود، فلج بود، راه رفتن برایش مشکل بود، خیلی اصرار کردند که حداقل بگذارند مادرشان برگردد و عاقبت آن پیرزن ماند و آن ها آمدند پیش ما. اما صبح تا غروب کارشان این شده بود که بنشینند و دعا و نذر و نیاز کنند که برگردند نجف و مادرشان را نگهداری کنند. بالاخره کارشان جور شد و برگشتند و چند ماه بعد هم مادر فوت کرد. »
و این اوج محبت و فداکاری فرزندان نسبت به والدین است.

تسکین فرزند بعد از رحلت

و سرانجام وقتی آقای قاضی فوت می کند، دخترش که سال ها پیش به ایران آمده و از دیدارش محروم مانده بود ماه ها و ماه ها بی تابی می کند تا این که خود آقای قاضی به خوابش می آید و او را آرام می کند.

سیده خانم فاطمه قاضی میگوید:« یادم هست که بعد از وفات پدر من خیلی گریه می کردم، چهار ماه برای پدرم گریه می کردم. باور می کنید؟!
حتی همسایه ها هم عاجز شده بودند از گریه های من، تا این که خواب دیدم پدرم در اتاق ایستاده و می گوید : فاطمه، گفتم بله آقا جان؛ گفت: چرا گریه می کنی؟ من الحمدالله خوبم، همین طوری دستش روی سینه اش بود. گفت: من خوبم. ناراحت نباش فقط برای بچه های کوچک نگرانم، و من بعد از آن موقع ساکت شدم. »

اخلاق آیت الله سید علی قاضی

حسن خلق

« ولا یکون حسن الخلق إلا فی کل ولیّ و صفی لأن الله تعالی ابی ان یترک الطافه و حسن الخلق الا فی مطایا نوره الا علی و جماله الا زکی: و نمی باشد خلق نیکو مگر در دوستان خدا و برگزیدگان پروردگار عالم، چرا که حضرت حق نخواسته است که در روز ازل الطاف خود را و خلق نیکو را در همه کس بگذارد مگر در کسانی که متحمل نور او باشند و دل خود را به نور الهی مصفی نموده باشند. »


آیت الله قاضی از کملین است، او عالم و مجتهد است، فقیه و اصولی است، فیلسوف است، ادیب و ریاضی دان است. عارف است، کوه است و لطیف و مهربان، راستی مگر کوه هم لطیف می شود؟ او می خواهد در تمام زمینه ها محبوبِ محبوبِ خود باشد.
و تجلی عرفانی او باید در اخلاقش نمود داشته باشد و اخلاقش باید زینت عرفانش باشد. می داند برای جامع و کامل شدن باید تمام زیبایی ها را در روح خود یک جا جمع کند که، یار مشکل پسند است و تحلیه نشده محل تجلی قرار نمی گیرد. و می داند که هر چه معرفت بیشتر، حسن خلق تمام تر و هر چه حسن خلق بیشتر، معرفت کامل تر.

لأنها خصلة یختص بها الأعرف بربه و لا یعلم ما فی حقیقة حسن الخلق الا الله تعالی:چرا که خلق نیکو خصلتی است که مخصوص است به هر که شناساتر است به پروردگار خود، و راه نبرده است به فضیلت حسن خلق و حقیقت او، مگر خداوند عالم و بس.»
وی می خواهد شبیه ترین ها به مولایش باشد که پیامبر اکرم(ص) فرموده است: « وإن أشبهکم بی أحسنکم خلقا: شبیه ترین شما به من خوش خلق ترین شماست. بحارالانوار ج70، ص 296»

تواضع

و اگر او آینه تمام نمای تواضع نبود، شاگرد او علامه طباطبائی تندیس تواضع نمی شد که این سیرت پارسایان است: « و مشیهم التواضع »

یکی از بزرگان می فرمود: آیت الله حسینقلی همدانی را در خواب دیدم پرسیدم آیا استاد ما سید علی آقا قاضی انسان کامل است؟ ایشان فرمود: آن انسان کامل که تو در نظر داری نیست.

این مسأله را به خود مرحوم قاضی عرض کردم. ایشان در جلسه درس این رؤیا را نقل کردند، ایشان با آن همه مقامات به شاگردانش می گوید: « من لنگه کفش انسانهای کامل هم نمی شوم! »

تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد.

خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. »

خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم »

و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. »

در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند.
آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. »

در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند:« یکی از خویشاوندان مرحوم قاضی و سید محسن حکیم فوت می کند. جنازه او را وارد صحن مطهر امام می کنند تا بر آن نماز بخوانند. در نجف مرسوم است که از بزرگی که در تشییع جنازه حضور دارد می خواهند که بر جنازه نماز بخواند. در آن زمان آیت الله حکیم جوان بودند و مرحوم قاضی چه از نظر سن و چه از نظر مقام بالاتر بودند.

خانواده شخصی که فوت شده بود رو به مرحوم قاضی می کنند و از ایشان درخواست می کنند که بر جنازه نماز بخوانند اما مرحوم قاضی رو به آقای حکیم می کنند و می گویند: « شما بفرمایید نماز را بخوانید. اگر من نماز بخوانم کسی من را نمی شناسد و به من اقتدا نمی کند و ثوابی که قرار است به این شخص که مرحوم شده برسد، کم می شود، اما اگر شما نماز بخوانید. مردم شما را می شناسند و افراد بیشتری به شما اقتدا می کنند و ثواب بیشتری به این فرد می رسد. »

باز تأکید می کنم که این اتفاق زمانی افتاده که آقای حکیم خیلی جوان بوده و مرحوم قاضی در اواخر سن شریفشان بوده اند و پدربزرگم آقای سید محمد علی حکیم این ماجرا را که خود شاهد آن بوده است برای ما نقل کرده اند. روزی صاحب خانه وسائلش را از خانه بیرون می ریزد می گوید: « خدا گمان کرده ما هم آدمیم! » او آن قدر در نفی خود و انانیتش کوشیده و از جلب نظر و توجه دیگران دور شده که از چشم خود نیز پنهان مانده!

دخترش در مورد او چنین می گوید: « پدر ما خودش را خیلی پایین می دانست و وقتی شاگردانشان می آمدند می گفتند: من خوشم نمی آید بگویید من شاگرد فلانی هستم. در مجالسی که در منزل می گرفتند بالای مجلس نمی نشستند و می گفتند آن جا جای مهمانان است و وقتی با شاگردانشان راه می رفتند، پدرم عقب همه آنها راه می رفت و هر چه می گفتند: آقا شما جلو باشید، می گفتند: نه من عقب می آیم، شما جلو بروید. »

آیت الله کاشانی نقل کردند:زمانی که عده ای از ایران خدمتشان می رسند و می گویند که ما از شما مطالبی شنیدیم و تقلید می کنیم، گریه می کنند، دستشان را بالا می برند و می فرمایند: « خدایا تو می دانی که من آن نیستم که این ها می گویند و بعد می فرمایند که شما بروید از آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید. »

و این همان اوصافی است که امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف عارفان مکتبش می فرماید: لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لا نفسهم متهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی من نفسی، اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون، واجعلنی أفضل مما یظنون، واغفرلی مما لا یعلمون.

از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند، پس آنان خود را متهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. و اگر یکی از ایشان را بستایید، از آن چه ـ درباره او ـ گویند بترسد، و گوید: من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد، بار خدایا! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آورند، و بهتر از آنم کن که می پندارند و بر من ببخشای آن را که نمی دانند. »

نشانه تواضع

از دیگر نشانه های تواضع و فروتنی مرحوم قاضی قضیه اقتدای ایشان به شاگرد خود یعنی آیت الله بهجت(حفظه الله) می باشد که آقازاده مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین آملی این جریان را این گونه نقل کردند: « روزی من و پدرم به محضر آیت الله العظمی بهجت رسیدیم و جمعی در آنجا حاضر بودند، پدرم در آنجا گفتند که قضیه ای را نقل می کنم و می خواهم که از زبان خودم بشنوید و بعد از آن نگوئید که از خودش نشنیدیم، و آن اینکه:« من با چشم خودم دیدم که در مسجد سهله یا کوفه( تردید از ناقل است) مرحوم قاضی به ایشان اقتدا نموده بودند. »

و با توجه به اینکه تولد معظم له سال 1334 هجری قمری است و سال 1348 هـ ق به کربلای معلی مشرف و در سال 1352 هـ ق به نجف اشرف مشرف شدند و سال رجعت ایشان به ایران سال 1364 هـ ق بوده است، پس سن ایشان در آن هنگام حدود سی سال بوده است. »

ادب و احترام

هیچ گاه در صدر مجلس نمی نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفت جلو راه نمی رفت، و آن گاه که در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد.

آیت الله سید عباس کاشانی در این باره می فرماید: من آن موقع سن کمی داشتم، ولی ایشان اهل این حرف ها نبود. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفتند اینها بچه هستند، می فرمودند: « خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند. »

آیت الله نجابت نقل می کردند:« او آن قدر مبادی آداب است که وقتی در منزل مهمان دارد برای خواندن نماز اول وقتش از او اجازه می گیرد. »

حق رفاقت

آیت الله محسنی ملایری ( متوفی 1416ق ) نقل می کرد:« مرحوم پدرم آیت الله میرزا ابوالقاسم ملایری با مرحوم آیت الله میرزا علی آقای قاضی ملازم بود و وقتی به نجف رفته بودم مرحوم آقای قاضی فرمودند: « پدر شما به ما خیلی نزدیک بود، ما برای همدیگر غذا می بردیم و لباس همدیگر را می شستیم؛ حالا آن حق بر گردن ما باقی است و تا شما در نجف هستید غذای ظهرتان به عهده من است. »

از فردا دیدم ایشان در حالی که دو قرص نان و قدری آبگوشت پخته در میان سفره ای با خود آورد و پس از آن اصرار و الحاح از من خواستند لباسهایی را که نیاز به شستشو دارد به او داده تا معظم له آن را بشوید! من ابتدا ابا کردم ولی اطرافیان فهماندند که حداقل یک دستمال کوچک هم که شده بدهید ایشان بشویند والا آقای قاضی ناراحت می شوند. من ناچار شدم چند قطعه لباس خود را برای شستشو به او بدهم.

عدالت و انصاف

آن گاه که به مغازه می رود تا کاهو یا میوه بخرد از کاهوهای پلاسیده برمی دارد و میوه های لک دار را انتخاب می کند.

یکی از اعلام نجف نقل می کرد:« من یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سواکردن است و به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آن هایی را که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند را بر میدارد.
من کاملاً متوجه بودم تا مرحوم قاضی کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و مرحوم قاضی آن ها را زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم آقا سؤالی دارم، چرا شما به عکس همه، این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟
مرحوم قاضی فرمود: آقا جان من! این مرد فروشنده شخص بی بضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم و نمی خواهم چیزی به او داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای نخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرقی ندارد کاهوهای لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها و من می دانستم که این ها بالاخره خریداری ندارد و ظهر که دکان را ببند آن ها را به بیرون خواهد ریخت لذا برای عدم تضرر او مبادرت به خریدن کردم. »

شهرت گریزی

به شاگردان که درباره استادانشان از ایشان سؤال می کنند با تندی می گوید: « برای من سلسله درست نکنید. » و در یکی از جلساتش یکی از حاضران را کنار می کشد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شود می گوید: « فلانی شنیده ام نام مرا در منبر می بری، اگر به حلال و حرام معتقدی من راضی نیستم، نه بالای منبر نه زیر منبر اسم مرا بیاوری. می گوید هر که به درس من می آید در حق من، مبالغه، حرام است. »

در حالی که شاگردان می گویند ما هنوز هم هر چه از بزرگان می خوانیم و می شنویم در برابر ایشان ضعیف است.

سکوت و کتوم بودن

او دائم السکوت است و بعضی وقت ها از جواب دادن طفره می رود. شاگردانش می گویند حتی گاهی به نظرمان می آمد ایشان نصف حرف ها را نمی زنند که مبادا حمل بر غلوّ و اغراق شود.
آیت الله سید عباس کاشانی نقل کردند که ایشان به ارادتمندانشان می فرمودند: « بینی و بین الله راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید. »

و حال آن که چیزهایی را که نقل می کنند شاید ثلث حقایق و داشته های ایشان هم نیست.

بزرگواری در برابر مخالفین

مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد، ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند. این دو بزرگوار با هم خیلی دوست و رفیق بودند، و در فقه هم مباحثه بودند.

در آن موقع آقای قاضی در خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده و متوجه مرجعیتشان شده و این مطلب را به ایشان می گویند. بعد ها گاهی ایشان از آقای قاضی درباره زمان این مرجعیت سؤال می کردند و آقای قاضی می فرمودند:هنوز وقتش نرسیده.تا آن که بعد از وفات مراجع عصر به مرجعیت می رسند و هم چون آیت الله سید محمد کاظم یزدی، مرجعیتشان گسترده و تام می گردد. در زمان مرجعیت ایشان به خاطر جو عمومی حوزه که آن زمان مخالف عرفا بود و نیز سعایت هایی که از روش آقای قاضی و شاگردان نزد ایشان می شود، شهریه شاگردان آقای قاضی قطع می شود و بعضی از آن ها تبعید می شوند.

آقای سید محمد حسن قاضی در این باره می فرماید:« بله، شهریه علامه طباطبایی و بقیه شاگردان را قطع کردند. علاوه بر این، کارهای دیگری هم کردند، یک مسجدی در نجف بود به نام مسجد طریحی که یک اتاق هم داشت. یک عده آمدند خدمت آقا- علامه طباطبایی با چند نفر دیگر- که ما وقتی می آییم منزل شما چون آن جا یک اتاق هست بچه ها باید بیرون روند و این باعث اذیت است شما بیایید این مسجد نماز بخوانید و بعد از آن هم می توانیم در اتاق بنشینم و جلسلت و صحبت هایمان را داشته باشیم. ایشان قبول کردند و آقای قاضی می رفتند آن جا، بعد از مدتی عده ای از همسایه ها جمع شدند که آقای قاضی این جا می آید یک چراغی برای مسجد بگذاریم و یک مقداری رسیدگی کنیم. آن عده ای هم که می آمدند مسجد پیش آقا 12-10 نفر بیشتر نبودند. اما عده ای از طلبه های آن زمان خبردار شدند و ریختند آن جا و چراغهایش را شکستند، سجاده زیر پای آقا را کشیدند و سنگ باران کردند، بله همان طلبه های آن زمان...»

همچنین نقل شده است که: « آیت الله نجابت از نظر اقتصادی بسیار در تنگنا بود زیرا در نجف اشرف شهریه ایشان به خاطر شرکت در درس آقای قاضی قطع شده بود. »

و علت قطع شدن شهریه را این چنین می گویند: « آسید ابوالحسن، فقیه و مرجع تقلید بودند و بعد هم این نظر را داشتند که کسانی که در غیر از فقه جعفری(ع) فعالیت داشته باشند، این شهریه برایشان جایز نیست و وقتی این نظر اعلام شد شاگردان آقای قاضی متفرق شدند. »

آقای سید محمد حسن قاضی در ادامه می فرماید: شیخ حسین محدث خراسانی می فرمود: من از نجف بیرون آمدم به علت ناراحتی از وضع زندگی استادم مرحوم قاضی، که خود در برابر افرادی که با روش عرفانی او مخالفت می ورزیدند، سکوت می کرد و رفقای خود را هم امر به آرامش می نمود و این عمل برای من غیر قابل تحمل بود.

و ( پدرم) مکرر می فرمود: « نمی خواهم در تاریخ نوشته شود که قاضی به علت مخالفت با فقهای روزگار خود به قتل رسید. » من به پدرم گفتم: مهاجرت کن، « الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ سوره نسا آیه97 »

فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به این شهر مقدس رساندم و هیچ حاضر نیستم که از آن دست بکشم و عمرم هم به سر آمده است و خیلی راضی هستم. ولی شما باید مهیا باشید چه این که اگر به اختیار هم بیرون نروید شما را به زور و اکراه بیرون می کنند و شما باید هر جا که باشید مرا از یاد نبرید و از برای من طلب مغفرت کنید. »

در جای دیگر به نقل از آیت الله کشمیری این طور آمده که: « حتی بعضی از اهل دانش، سنگ جمع کرده بودند و به در خانه آقای قاضی می زدند! در مدرسه جدّ ما هم یک نفر از اهل دانش با صدای بلند گفت: بعضی ها پیش صوفی می روند ( و منظورش من بودم )، شکم قاضی را می درم. »

در کتاب فریادگر توحید آمده :« چون حضرت آیت الله بهجت به خدمت آقای قاضی می رسد، عده ای از فضلای نجف به پدر آیت الله بهجت نامه می نویسدند که پسرت دارد گمراه می شود و نزد فلان شخص (آقای قاضی) می رود. پدر ایشان نیز برایش نامه ای می نویسد که راضی نیستم بجز واجبات عمل دیگری انجام دهی و راضی نیستم درس فلانی بروی، ایشان نامه پدرش را خدمت آقای قاضی می آورد و می گوید پدرم چنین نوشته است و در این حال تکلیف من چیست؟ آقای قاضی می گوید: مقلد چه کسی هستی؟

می گوید: آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم قاضی به ایشان می گوید:« بروید و از مرجع تقلیدتان سؤال کنید.»

ایشان نیز به محضر آسید ابوالحسن اصفهانی می رود و کسب تکلیف می کند، سید می گوید اطاعت پدر واجب است. از آن پس آیت الله بهجت سکوت اختیار می کند و دیگر هیچ نمی گوید و این رویه ایشان امتداد پیدا می کند و در همان ایام درهایی از ملکوت به روی ایشان باز می شود. »

به نقل از آیت الله نجابت آمده است که: « کسی چندین نوبت قصد سوء قصد به جان آقای قاضی کرد اما موفق نشد. یک وقت پیغام فرستاد که دیگر امشب حتماً تو را خواهم کشت. آقای قاضی آن شب تنها در اتاق خوابیدند و فرمودند: درب خانه را هم باز بگذارید تا راحت و بدون مانع وارد شود.

پس نیمه های شب آن بدبخت نادان بی هیچ مانعی وارد منزل آقای قاضی شد (خودش از این که در را برایش باز گذاشته بودند متعجب شده بود.) به هر حال فوراً به طرف اتاق آقای قاضی حرکت می کند اما در آن جا با صحنه غیر منتظره ای روبرو می شود و می بیند از اتاق آقای قاضی دود بیرون می آید. اندکی درب اتاق را باز می کند و مشاهده می کند که اتاق آتش گرفته و دود همه جا را فراگرفته، آقای قاضی هم در گوشه اتاق افتاده اند به هر حال پیش خودش فکر می کند که این طور بهتر شد، چون ایشان در این سانحه آتش سوزی وفات می کند و مسئولیتی هم متوجه ام نخواهد شد.

پس به سرعت منزل ایشان را ترک می کند. از طرف دیگر آقای قاضی می فرمودند: نیمه های شب دیدم احساس خفگی می کنم، بیدار شدم دیدم بخاری به روی زمین افتاده و فرش آتش گرفته و دود همه جا را فرا گرفته، فوراً آتش را خاموش کردم، درها و پنجره ها را باز نمودم و دوباره خوابیدم....»

آری! و با تمام این ها ببینیم آقای قاضی در برابر تمام این سعایت ها، بدگویی ها، مخالفت ها، بی احترامی ها چگونه برخورد می کند. او عظیم است، دریا دل است، خم به ابرو نمی آورد و نه تنها تکفیر و تفسیق نمی کند بلکه هم چنان به ادب در برابر مرجع تقلید می نشیند و به شاگرد عزیزش می فرماید: « به حرف سیّد گوش کن و از شهر خارج شو. »

و با تمام این مشکلات حتی کسانی را که خدمت ایشان می رسند، برای تقلید خدمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می فرستد و می فرماید: « بروید و از ایشان تقلید کنید. »

آیت الله سید عبدالکریم کشمیری می فرمود: « به خاطر جو حوزه نجف، آن روزها به اهل عرفان و به ایشان به دیده بی احترامی نگاه می کردند و ایشان هیچ ناراحت نمی شد و توجه نداشت، گر چه در اعلمیت او حرفی نبود و احاطه قوی به روایات داشت و به اخبار کاملاً مطلع بود. »

و فرزندش آقای سید محمد علی قاضی نیا می فرماید: « بله همین کار را می کردند. به شاگردانشان می گفتند، شما بروید فعلاً صلاح نیست این جا بمانید، یعنی عکس العمل شدیدی نشان ندادند و تصمیم گرفتند که تجمعشان با شاگردانشان به گونه ای باشد که خیلی به چشم نخورد. یعنی برخوردشان مسالمت آمیز بود، حرفشان را قبول کرده و پذیرفتند و برای جلساتشان این راه حل را پیدا کردند. » و این ویژگی روح های بزرگ است که چون دریا همه چیز را در خود حل می کنند و دم برنمی آورند.

و زیبایی عرفان قاضی به همین اثباتی بودن آن است. یعنی به راحتی دیگران را انکار نمی کرد و با همه، مثبت برخورد می کردند در حالی که بسیاری از بزرگان و فقهای عصر با ایشان مخالف بودند، شهریه او و شاگردانشان را قطع کرده و اتهامات درویشی گری و صوفی گری به او می زدند، اما آقای قاضی با آن ها دریا دلانه روبرو می شدند.
مثلاً در عین اینکه آقا میرزا عبدالغفار جواب سلام آقای قاضی را نمی دادند به شاگردان شان توصیه می کردند که: « بروید پشت سر آمیرزا عبدالغفار نماز بخوانید، ایشان نمازهای خوبی دارند. »

و اینک کرامت و عظمت آقای قاضی را در این ماجرا ببینید: آقای قاضی احترام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و اطاعت از ایشان را واجب می دانستند و می فرمودند: « علم و پرچم اسلام اکنون بدست ایشان است و همه وظیفه دارند که ایشان را به هر نحو ممکن یاری کنند. همیشه با احترام و تجلیل از ایشان نام می بردند اما از تلاقی با ایشان پرهیز داشتند و علت آن هم این بود که خیلی مراقب نفس بودند که مبادا کاری کنند که از هواپرستی ناشی بشود. چون ریاست و مرجعیت بدست آیت الله اصفهانی بود. ایشان می ترسید که مبادا با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مثلاً یک دفعه تواضعی بکند که شبهه نفسانی داشته باشد... »

و قاضی،استاد چنین کراماتی است، و همین است که آخرین کلام ایشان در وصیت نامه اش این است که می فرماید: « الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید. »

حجت الاسلام سید عبد الحسین قاضی نوه مرحوم قاضی می گوید: « ... بله، مسئله کرامت آن قدر اهمیت ندارد و حتی برخی عرفا گفته اند می تواند بعضی از قدرت ها از شیطان باشد نه از خداوند متعال. به این معنا که اگر خداوند متعال نخواهد بنده ای را ببیند، به او قدرتی می دهد تا آن بنده با آن کرامت سرگرم شود. کودک اگر بخواهد سراغ یک کتابی بیاید، شکلاتی به او می دهیم تا با آن مشغول شود و کتاب را فراموش کند و توجهش به همان شکلات باشد و شخصی که کرامت دارد دیگر به مرتبه های بالاتر نمی اندیشد در حالی که کرامات در حقیقت راهی به سوی خداوند متعال است. »

یکی از فرزندان مرحوم قاضی نقل می کند:یک بار همراه ایشان به حرم مطهر امام علی علیه السلام رفتم و روش مرحوم قاضی به گونه ای بود که هنگامی که وارد حرم مطهر می شدند حتما زیارت می خواندند و سپس خارج می شدند. آن روز تا وارد حرم شدند، بدون خواندن زیارت از حرم خارج شدند. فرزندشان پرسیدند که چه شده این کار غیر طبیعی بود که بدون خواندن زیارت نامه خارج شدید. مرحوم قاضی به او می گویند که: در حرم کسی را دیدم که می دانم نسبت به من بغض و کینه ای در دل دارد، ترسیدم که مرا ببیند و این بغض و کینه دوباره در دلش زنده شود و به این دلیل اعمالش از بین برود! این کرامت واقعی است، نه آن که کسی فرشته ها را ببیند، کرامت حقیقی آن است که انسان در کنار خدا، برای خود چیزی را نبیند. »


سیره معنوی آیت الله سید علی قاضی

جناب آیت الله کاشانی می فرمودند:« قاضی را باید دید، با حرف نمی شود توصیف کرد. کسی که یک ساعت پای درس اخلاق ایشان بود، یک دنیا معارف پیدا می کرد. »

نابغه معنویت
آیت الله سید محمد حسینی همدانی می فرماید: « مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی طباطبائی علاوه بر اینکه بسیار مرد جلیل، نورانی و زاهدی بود، از نظر مقام علمی هم بسیار برجسته بود یک وقت در میان صحبت، ایشان می فرمودند که :من هفت دوره درس خارج کتاب طهارت را دیده ام!!»ایشان در درسهای اساتیدی مثل: مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی و آیت الله سید محمد اصفهانی و آقایان دیگر شرکت داشته اند. در عین حال که ایشان، بحر مواجی از علم، اخلاق و عرفان بودند، بسیار کم حرف می زدند و در سلام سبقت می جستند. از جمله خصوصیات آن مرحوم این بود که کمتر در مجامع حاضر می شدند و شاید مدتها کسی ایشان را نمی دید. شبها که مشغول تهجد بودند، روز هم یا مطالعه می فرمودند یا فکر می کردند.غالب ایام، ساعت دو بعد از ظهر که مردم از گرمای سوزان نجف به سردابها پناه می بردند، ایشان وضو می گرفتند و تشریف می بردند حرم، برای زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام. در آن گرمای سوزان که هیچ کس طاقت نداشت بیرون از سرداب باشد، ایشان حرم تشریف می بردند. این وقت را انتخاب کرده بود تا کسی متوجه ایشان نشود. به این جهت بود که کسی ایشان را نه در حرم می دید و نه در جای دیگر. به نظر من ایشان در حالات معنوی و معرفت، مردی نابغه بود! »

منش عرفانی
روش عرفانی او بر تزهد منفی و دنیا گریزی نیست. او جامعیتی می طلبد که آدمی هم در جمع زندگی کند و هم خلوت خوش خویش را داشته باشد. و هنر این است که انسان بتواند همه چیز را با هم جمع کند و دیندار باشد.
سید محمد حسن قاضی نقل می کند:روش آقای قاضی برخلاف استاد استادشان، ملا حسینقلی همدانی بود. ایشان انسانی بسیار بزرگ و وارسته و عارفی بی بدیل بودند، و روششان بر ترک دنیا و دل کندن از آن بود، ولی آقای قاضی اینطور نبودند و می فرمودند: « دنیایتان را داشته باشید، همسر، فرزندان و تنعمات مادی خدادادی را داشته باشید و در همین زندگی طبیعی و عادی، سیر و حرکت به سمت خدا و معنویت هم باشد. »و از این رو ظاهر ایشان بسیار مرتب و تمیز بود. موها و دست هایشان را حنا می زدند و به تمیزی کفش خیلی اهمیت می دادند و عطر و بوی خوش استعمال می کردند و می فرمودند:« این بدن استر ماست و باید به آن رسیدگی کرد. »

فقر و اوج توکل
خانه اش ساده و محقر است. کلاس ها همان جا برگزار می شود!« کف منزل خالی از هر فرشی است و تنها یک گلیم نایلونی خوشرنگ در آن انداخته شده که آن را هم عموی ایشان برای آقای قاضی فرستاده است و چون می دانسته که او از مناعت طبعی که دارد هدیه قبول نمی کند گفته است شما اگر حق الناس را قبول دارید من این را وقف بیرونی شما کردم!» شب ها به خاطر نبودن لامپ، خانواده در تاریکی به سر می بردند و گاهی آن قدر روزگار به سختی می گذرد که آقای قاضی هنگامی که یکی از شاگردانش سید حسن الهی به تبریز می رود به او می گوید: « رفتی، فلان کتاب مرا بگیر از فلان جا و بفروش و پولش را برای من بیاور!»

تنگی معیشت و فقر در بعضی از مقاطع زندگی، آنچنان آقای قاضی و خانواده اش را تحت الشعاع قرار می دهد که بعضی از کتاب هایشان را می فروشند تا از پول آن امرار معاش کنند ولی هرگز راضی نمی شود از وجوهات شرعیه استفاده کند. در حالی که هزار و یک توجیه برای استفاده داشتند. و این ها همه شرایط زندگی است که این مرد روحانی دارد و با این همه شاگردانش وقتی می خواهند وی را توصیف کنند می گویند: « از لحاظ توکل احدی را مانند قاضی ندیدیم. آن چنان مانند کوه استوار بود که ابداً مسائل مختلف اجتماعی و زندگی خم به ابروی ایشان نمی آورد! آری او کوه است.»مرحوم قاضی از نقطه نظر عمل آیتی عجیب بود. اهل نجف و بالأخص اهل علم از او داستانهایی دارند. در نهایت تهیدستی زندگی می نمود با عائله سنگین و چنان غرق توکل و تسلیم و تفویض و توحید بود که این عائله به قدر ذره ای او را از مسیر خارج نمی کرد.

شاگردش علامه طباطبائی می گوید: « زمانی که از شدت فقر در مضیقه بودم رفتم تا از ایشان پولی قرض کنم تا بعد، از ایران برایم پول بفرستند، اما وقتی آن جا رسیدم، دیدم یکی از پسرانش هم آمده و از او برای قابله پول می خواهد و او جیب های خالی اش را نشان می دهد و می گوید ندارم و با این همه احوال، او یک ذره از آن توکل و تسلیم و تفویض و توحید خودش خارج نمی شد. و چیزی نمی توانست او را از مسیر منحرف کند. این حال آرامش و طمأنینه ایشان برای ما شگفت انگیز بود!»

صبر و توکل
جناب حاج احمد انصاری ـ فرزند آیت الله میرزا جواد آقا انصاری رحمه الله ـ نقل می کردند که جناب آیت الله سید عباس قوچانی(ره) برای اینجانب نقل کرد که : مرحوم علی آقا قاضی معمولاً در حال تردد بین نجف و کوفه بودند و من مطمئن بودم که ایشان پولی در بساط ندارد و برایم همیشه جای سؤال بود که مخارج این رفت و آمد بین نجف و کوفه چگونه تأمین می شود تا اینکه یک روز که ایشان عزم کوفه را داشتند از خانه خارج شدند و من مخفیانه پشت سر ایشان راه افتادم ... عادت ایشان این بود که هنگام حرکت در بیرون، عبایش را به سر می انداختند و اصلاً هم به پشت سر نگاه نمی کردند.علی آقا قاضی از میان بازار عبور کرد تا به ترمینال رسید و مستقیم رفت که سوار ماشین شود، ناگهان دیدم درست هنگامی که مرحوم قاضی پایش را روی پله ماشین گذاشت، سیّدی به سرعت آمد و مقداری پول به ایشان داد. علی آقا قاضی نگاهی به پشت سرش کرد و لبخندی زد و به من فهماند که اگر انسان صبر کند و توکل نماید، خداوند اینگونه می رساند.


سه شنبه 16 فروردین 1390

جهان منتظر است

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :گوناگون ،

آیت‌الله عبدالله جوادی آملی


دو نكته را شایسته است در جمع شما اساتید و فضلا و طلاب گران‌قدر عرض كنیم؛ یكی مربوط به سخنان حكیمانه‌ی مقام معظم رهبری است، یكی هم مربوط به همه‌ی ما در همه‌ی شرائط است. آن‌چه ایشان اخیراً فرمودند- لزوم تحوّل در حوزه، رشد و بالندگی حوزه، ترقّی علمی حوزه كه بتواند نیازهای داخل و خارج را بر طرف كند- شرحی می‌طلبد و آن این است: یك وقتی گفته می‌شد اُطْلُبُوا العِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ[1]، اما الآن جهان متوجه شده و می‌گوید اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لُو بِقُمٍ. این كه می‌بینید هشتاد كشور یا صد كشور، كمتر یا بیشتر، از خاور و باختر میانه و دور می‌آیند ایران -بخشی در قم، بخشی در مشهد- روی حساب همین پیام است كه اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لّوْ بِقُمٍ وَ لَوْ بِإیران. معلوم می‌شود كه پیام انقلاب به شرق و غرب رسیده است. شما از آمریكای جنوبی و شمالی و مانند آن طلبه می‌بینید؛ از چین هم طلبه دارید. بین این شرق و غرب دور، طلبه‌های فراوانی در ایران زندگی می‌كنند. این‌ها آمده‌اند به ایران و منتظر معارف عمیق و دقیق‌اند. یعنی سطح بالائی از علم را می‌خواهند تا خودشان به اندازه‌ی استعدادشان درك كنند. این‌جا از عالمان متوسط كاری ساخته نیست. چون این عالمان متوسط در دیار خود آن‌ها هم هستند. این‌جا كه می‌آیند، برای گرفتن حرف عمیق، حرف عریق، حرف‌های جر، حرف‌های مسترد، حرف‌های مُبرهن می‌آیند؛ این یك مطلب.

مطلب دوم كه مربوط به بخش اول عرض من است- یعنی تحول، ترقی و تعالی حوزه- آن است كه وجود مبارك رسول اكرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم با سواد شدن را بر ما واجب كرده و فرمود طَلَبُ العِلْمِ فَریضِةٌ[2]. درس خواندن را، عالم شدن را لازم كرده است، اما گفته چه بخوانید یا نگفته؟ گفته چه یاد بگیرید یا نگفته؟ گفته نیازها را توزیع كنید یا نگفته؟

سه‌گانه‌ علم
آن وجود مبارك در عین حال كه فرمود اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ و در عین حال كه فرمود طَلَبُ العِلْمِ فَریضِة، آن حضرت- چنان‌ كه مرحوم كلینی و سایر محدّثان در جوامع روائی ما نقل كرده‌اند، فرمود الْعِلمُ ثَلاثِةٌ یا إنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثِةٌ. علوم فراوان است، امّا خطوط كلّی و خطوط اصلی علم سه رشته است؛ «آیةٌ محكمة»، «فریضةٌ عادلة» و «سنّةٌ قائمة»[3]. این‌ها علومی است كه ما در حوزه باید فرا بگیریم.

بخشی از این علوم الحمدلله در حوزه رایج است به نام فقه و اصول. اما بخش دیگرش كه بخش عظیم سفارش حضرت است و با نام «آیة محكمة» در جمله‌ی اول قرار گرفته، یا نیست یا بسیار اندك است. تفسیر باید رایج باشد، فلسفه باید رایج باشد، كلام باید رایج باشد، بخش‌های عمیق مناظره‌ای باید رایج باشند، اما نیستند.

این‌طور نیست كه آیة محكمة به معنی فقه باشد و فریضة عادلة هم به معنی فقه باشد و سنّة قائمة هم به معنی فقه باشد. حضرت این سه رشته را به عنوان سه رشته‌ی اساسی علم در حوزه‌ها واجب كرده است. آیة محكمة جهان‌بینی است، اصول دین و اعتقادات است. خوب، فرض كنیم معنی این‌ها، اعتقادات و جهان‌بینی باشد،‌ بدون بررسی اشكالات شرق و غرب یا با بررسی؟ یك رخش می‌خواهد تا بار رستم را بكشد، یك فلسفه و حكمت متعالیه می‌خواهد. مگر می‌شود آدم خدا را ثابت كند بدون بررسی آن پنجاه اشكال انبار شده؟ حداقل پنجاه اشكال نقد جلوی پای آدم است.

آیة محكمة مربوط به جهان‌بینی است كه آیا این جهان حادث است یا قدیم؟ خدا دارد یا ندارد؟ این جهان پایان‌پذیر هست یا نه؟ انسان با مرگ می‌پوسد یا از پوست به‌درمی‌آید؟ میلیون‌ها مردم می‌گویند انسان با مردن می‌پوسد. ما می‌گوئیم از پوست به‌درمی‌آید، مهاجرت است. این‌ها صدها اشكال نقد جلوی پای آدم است. این می‌شود آیة محكمة. این است تحوّلی كه ایشان فرمودند و بالندگی و تكاملی كه فرمودند. بر فرض شما در فقه و اصول الآن سی‌هزار یا چهل‌هزار شیخ انصاری داشته باشید، این مشكل شما را حل نمی‌كند. شبهه‌ی راسل و امثال راسل را كه مكاسب حل نمی‌كند.

ما آیة محكمة می‌خواهیم و این آیة محكمة اولین سفارش وجود مبارك پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم است. فریضة عادلة می‌خواهیم، اخلاق می‌خواهیم. اخلاق غیر از روضه‌خوانی است، غیر از موعظه است، غیر از سخن‌خوانی و سخن‌رانی است.

آیا اخلاق مبدأ علمی دارد یا نه؟ مبادی علمیش كجاست؟ جاودانه است یا نه؟ نظیر رسوم و آداب و سنن ملّی است كه تاریخ مصرفش گذشته باشد و هر ملّتی برای خودش یك اخلاق خاصی داشته باشد؟ یا اخلاق یك امر جاوید است؟ ابدی و ازلی است یا نِسبی؟ مبادا كسی خیال كند فن اخلاق در حد رسائل و مكاسب است. خیلی دشوارتر از این‌هاست؛ بررسی شئون نفس است. باید ثابت شود روح وجود دارد و روح مجرّد است و غرب و شرق ندارد تا شما بتوانید یك مطلبی منزّه از شرق و غرب ثابت كنید.

اگر كسی بخواهد بگوید حلال خدا این است إلی یومِ القِیامِة -یعنی زمان و زمین در آن اثر ندارد- باید چیزی را ثابت كند كه نه متزمّن باشد و نه متمكّن. اگر روح و تجرّد آن ثابت شد و اگر نزاهت روح از تزمّن و تمكّن ثابت شد، آن وقت می‌توانید بگوئید این حلال إلی یومِ القِیامَة حلال است، این حرام إلی یومِ القِیامَة حرام است. برای هفت میلیارد بشر یك حكم داریم ما. نمی‌شود گفت كه اختلاف زمان و زمین در این‌ها اثر دارد. زمانی و مكانی نیست. تا هم‌چنین چیزی را ثابت نكنید، این حرف‌ها پشتوانه ندارد.

حرف تازه
وقتی تحوّل در حوزه ثابت می‌شود كه وقتی یك ‌نفر چینی یا آمریكائی می‌آید ایران، بفهمد شما حرف تازه دارید. مبادا كسی بگوید این‌ها مشكل است! بله خیلی مشكل است، امّا قوی‌تر از این مشكلات، ارواح مجرّدی است كه ذات أقدس إله به انسان داده و به انسان از فیض خود چیزی افاضه كرده است. فرمود: من در انسان یك چیزی به عنوان ودیعه گذاشته‌ام كه می‌تواند امانت‌های الهی را حفظ كند. «یای» نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی[4] شرف انسانیت است. یك تعبیری دارد جناب سنائی كه مبادا شما به این فكر باشید كه كعبه را با زر و زیور بیارائید یا با پارچه‌ی زربافت بیارائید. فكر تزئین كعبه با پرده‌ی زرّین، خیالی باطل است.

كعبه را جامه كردن از هوس است
یای بیتی جمال كعبه بَس است[5]

كعبه یك زینت دارد و آن «یای» بیتی است كه ذات أقدس إله به ابراهیم و اسماعیل علیهما‌السلام فرمود: طَهِّرا بَیْتِی[6]. همین كه این بیت به الله اضافه شد، زینت و جمال كعبه است. شما می‌خواهید كعبه را با زر و زیور بیارائید؟! زینت انسان و‌ زیور انسان هم به همان «یای» نَفَختُ فِیهِ مِنْ رُوحِی است. اگر انسان از روح خدا طرفی بسته است و بهره‌ای دارد، برای او فراگیری آیة محكمة، فریضة عادلة، سنّة قائمة سهل است.

بزرگان ما وقتی دست به قلم بردند، چیزهائی نوشتند كه فخر عالم شد. الآن مشرق و مغرب عالم، وقتی می‌خواهند تفسیر نگاه كنند، تفسیر مرحوم طبرسی را می‌بینند. مجمع‌البیان را سنّی خیلی متعصّب و متصلّب هم كاملاً می‌خواند و استفاده می‌كند و چاپ می‌كند. مقتدرترین كشور مركز تسنن، مصر است. سابقه‌ی علمی و قدرت علمی مصر معلوم است. آن‌ها مجمع‌البیان را چاپ می‌كنند و محور قرار می‌دهند. وقتی ایران داشت جشن 2500 ساله‌اش را می‌گرفت، كسانی كه از مصر می‌آمدند، می‌گفتند: ما از كشوری آمده‌ایم كه جشن 6000 ساله‌اش را پشت سر گذاشته، به شمایی كه دارید جشن 2500 ساله می‌گیرید، تبریك می‌گوئیم. یعنی شما اگر 2500 سال شناسنامه دارید، شناسنامه‌ی ما 6000 ساله است. این مصر با همه‌ی قدرتمندیش مجمع‌البیان را چاپ می‌كند. چون مرحوم طبرسی عاقلانه و عالمانه حرف می‌زند و از ولایت عاقلانه دفاع می‌كند؛ بدون این كه كسی را بشوراند.

راز این كه بعضی از كتاب‌ها شیعه‌پسند یا سنّی‌پسند است و سالیان متمادی می‌ماند، همان خردمندی و عقل آن‌هاست. نمونه‌اش كار مرحوم سید رضی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه است. خیلی‌ها كلمات نورانی حضرت امیر را جمع كرده‌اند، امّا سید رضی اَعقَل از همه بود. او اگر كلمات نورانی حضرت امیر را جمع می‌كرد و تند و تیزها و صبّ و لعن‌ها را هم می‌آورد كه دیگر نهج البلاغه نهج البلاغه نبود. این ‌كه بیشترین شرح را سنّی‌ها روی نهج‌البلاغه نوشته‌اند، برای این است ‌كه سید رضی، عاقلانه جمع كرده است. حرف‌های تند و تیز را كه با اتحاد ملی و انسجام اسلامی خیلی هماهنگ نیست و در حدّ گِله است، آن‌ها را كلّاً گذاشته كنار. وقتی وجود مبارك حضرت امیر را با طناب به مسجد بردند، حضرت بالأخره چهارتا حرف زد دیگر! اما آن حرف‌ها در نهج‌البلاغه نیست. حرف‌هایی كه وحدت را به‌هم می‌زند نیست. حق با حضرت بود، اما گفتن در آن شرایط مصلحت نبود. مگر حضرت را با سلام و صلوات بردند مسجد؟

در نامه‌هایی كه در نهج‌البلاغه هست، چیزی كه معاویه‌ی ملعون برای حضرت نوشته: تو یادت باید باشد كه با طناب بردندت! در نهج‌البلاغه نیست، ولی جوابش هست. فرمود: بله، من كه انكار نكردم؛ این افتخار من است كه من تسلیم زور نمی‌شوم، مگر با طناب[7]. امّا چه گفته شد، چه طور بردند، حضرت در موقع با طناب بردن چه فرمود، آن‌ها در نهج‌البلاغه نیست. این عقل سید رضی است.

بیشترین و مهم‌ترین شرح‌ها از نهج‌البلاغه- به استثنای شرح مرحوم إبن میثم- مال همین سنّی‌هاست. إبن أبی الحدید می‌گوید من فكر نمی‌كردم كمتر از چهارده سال طول بكشد، ولی خدا را شاكرم كه ده سال طول كشید تا من این كتاب را شرح كردم. مرحوم أمین‌الإسلام طبرسی یك كتاب نوشته و از آیه‌ی ولایت در بحث «إنَّمَا وَلِیكُمُ الله[8]» دفاع كرده، از ولایت در آیات مباهله، تطهیر و غیره دفاع كرده؛ عمیقاً دفاع كرده، ولی بهانه‌ای به دست كسی نداده است. اگر چهارتا صبّ و چهارتا لعن و طرد و شتم در این كتاب بود، دیگر در مصر این كتاب طرف‌دار نداشت و ممكن نبود الآن كسی بگوید فلان سال، سال اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی است.

همه‌ی ما باید كار بكنیم و وظیفه داریم. هر كسی در حدّ خود. استعدادهایمان هم یك‌سان نیست. خیلی هم نباید تلاش كنیم كه خودمان را به اوج برسانیم. هر كسی خودش می‌داند كه چقدر مستعد است.

در اوائل طلبگی ما در آمل، دو نفر از علمای شهر، شاگردان مرحوم آخوند بودند؛ بعد قسمت مهم شاگردان مرحوم آقا ضیاء و نائینی (رضوان‌الله‌علیهم‌أجمعین) بودند. یكی از این دو بزرگوار كه شاگرد مرحوم آخوند بود، در جمع طلبه‌ها و روحانیان، فرمود: اگر همه‌ی شما طلبه‌ها در حدّ خود من كه شاگرد آخوند و ممتاز بودم؛ بودید، فایده‌ای نداشت. اگر در حدّ مثلاً فلان شخص هم بودید، این مشكل حل نمی‌شد. بسیاری از این روستاها، بسیاری از مردم شهر از من استفاده می‌كنند، اما من به درد آن‌ها نمی‌خورم! اگر همه‌ی طلبه‌ها مثل علامه‌ی طباطبائی بودند هم به درد مردم نمی‌خوردند! حالا بر فرض شدید علامه، مگر علامه مشكل روستاها و شهرستان‌ها را حل می‌كند؟ این بزرگوار در آمل، شصت سال قبل فرمود: ممكن است كسی یك مقداری درس خوانده به اندازه‌ی استعدادش و بعد رفته روستا، ولی واقعاً دارد مردم را هدایت می‌كند؛ شاید او در قیامت بهتر از من موفّق باشد و اجرش بیشتر باشد. این به اخلاص برمی‌گردد، این به كاركرد برمی‌گردد.

استعداد و مسؤولیت
همه‌ی ما موظّفیم عالمانه و محقّقانه درس بخوانیم، به مقداری كه می‌توانیم. هیچ نباید نگران باشیم كه چرا استعداد من این قدر است، استعداد من بالا نیست، به ما این مقدار دادند. إنَّ الغِنی وَ الفَقرَ بَعْدَ العَرضِ عَلَی اللهِ[9]. هر كسی هر اندازه استعداد دارد، به همان اندازه مسئول است، ولی ما نباید بگوئیم از ما برنمی‌آید. شاید از ما برآمد. آن روزی كه امین‌الإسلام طبرسی طلبه بود، فكر نمی‌كردند او مجمع‌البیان بنویسد، یا صاحب احتجاج طبرسی احتجاج بنویسد، یا صاحب مناقب، مناقب شهرآشوب بنویسد، یا مرحوم ملاصالح ساروی، شرح اصول كافی بنویسد. قدم به قدم این مناطق، زرخیز است. مهم‌ترین كتاب را این‌ها نوشتند؛ همین‌ها كه طلبه بودند.

ما شناسنامه داریم. بچه‌های شیرخوارگاه و پرورشگاه و آن‌هایی كه در بهزیستی زندگی می‌كنند، غالباً به جایی نمی‌رسند؛ چون نمی‌دانند پدران و مادرانشان كیست. این‌ها شناسنامه ندارند. اما بچه‌هایی كه شناسنامه و تبار دارند، غالباً به جایی می‌رسند. می‌گویند اجداد ما فلان بودند، ما چرا این راه را طی نكنیم؟ راز این‌ كه بچه‌های شیرخوارگاه غالباً به جائی نمی‌رسند، این است كه احساس نمی‌كنند بتوانند به جایی برسند، اما ما شناسنامه داریم. این رجال علمی شناسنامه‌ی ماست. الآن وقتی اَلمنار و امثال او از تفسیر طبری نام می‌برند، می‌گویند طبری امامُ المفسّرین است. [...] ما شناسنامه داریم. از ما مردان جهانی برخاسته‌اند، مردان خاورمیانه‌ای و محلّی هم برخاسته‌اند. نمی‌توانیم بگوئیم آیة محكمة یا فریضة قائمة یا سنّة عادلة مال ما نیست. مادامی كه باسواد نشویم، حوزه تحوّل پیدا نمی‌كند. سواد هم این نیست.

یك وقتی هم در نجف، هم در تهران یك كوچه به نام كوچه‌ی صد تومانی بود، الآن هم هست. رازش این بود كه یك تاجری در آن كوچه زندگی می‌كرد كه سرمایه‌اش صد تومان بود. آن روز صد تومان بیشترین و مهم‌ترین ثروت بود. روزی اگر كسی واقعاً می‌توانست كفایه و مكاسب را خوب تدریس كند، جزو فضلای نامی بود، امّا الآن رائج و دارك است. این مقدار سواد، سواد نیست. این ارتباط دنیا به هم، پیدایش شبهه‌ها، القای اشكالات روزافزون كمرشكن و نفس‌گیر، این یك سواد خیلی عمیق می‌خواهد. اگر كسی واقعاً مسلّط شد كه خوب رسائل و مكاسب تدریس كند، تازه اوّل درس خواندن اوست.

من وقتی وارد قم شدم و به درس مرحوم علامه‌ی طباطبائی رفتم، چون بخش وسیع درس‌ها را در تهران دیده بودم، پیشاپیش مطالعه می‌كردم و می‌دیدم كه این درس خیلی برای من نافع نیست؛ اما وقتی وارد جلسات خصوصی علامه شدم، نفس‌گیر شد. در اصفهان وقتی زیر آن گنبد بزرگ مسجد امام یك صدا دادی، هفت‌بار جواب می‌شنوی. آدم وقتی از علامه یك سئوال و اشكال می‌كرد، می‌دید از هفت طرف جواب می‌دهد. آن‌جا تازه فهمیدم اوّل درس خواندن من است.

اگر كسی یك استعداد راقی در خودش حس می‌كند، نباید بگوید همین مقدار بس است. این تازه طلیعه‌ی فضل است. چرا ما به اندازه‌ی امینُ‌الإسلام و بالاتر از او نشویم؟ این را كه تقسیم نكرده‌اند. در امور دنیا و مادی گفتند بَس است، امّا در امور معنوی گفتند بگو زِدنی زِدنی زِدنی. این رَبِّ زِدنِی عِلماً[10] مال همه است؛ كوثر است، مزیدش ضرر ندارد؛ تكاثر نیست كه به ما بگویند قانع باش. در مسائل علمی تا می‌توانیم باید بخواهیم و بگوئیم و برویم و بنویسیم و ارائه كنیم؛ راه هست. اگر كسی در خودش استعداد می‌بیند، خودش را هدر ندهد. این كار جایش در حوزه است. بدانیم مسئولیت خیلی مهم است و بدانیم جهان منتظر است. وقتی یك كتاب عمیق علمی در قم نوشته می شود، قبل از این كه ایرانی‌ها بفهمند، به شرق یا غرب می‌رود. می‌گوئید نه؟ تجربه كنید. آن‌ها كه ترقّی كرده‌اند، بی‌جا ترقّی نكردند. بالأخره سرزمین، سرزمین ارسطو و افلاطون است. آن‌ها به دنبال علمند، تشنه‌ی علمند. همین كه یك مطلب علمی یك جایی منتشر شود، آن‌ها به سراغش می‌آیند.

ما موظّفیم آیة محكمة، فریضة عادلة و سنّة قائمة را ارائه كنیم. یعنی جهان‌بینی و حكمت و كلام و علوم اعتقادی یك بخش، اخلاق و مانند آن بخش دیگر، فقه و اصول هم بخش دیگر. پس بخش اوّل این بود كه ما جواب علمی جهان منتظر را چگونه ارائه كنیم؟ با سواد سطح بالا تا دیگر ما را جهان سوّم و چهارم نبینند. اگر از نظر تكنولوژی و صنایع و امثال ذلك جهان سوّم‌ هستیم، در قرآن و عترت جهان اوّلیم. ما را در معارف و علوم باید جهان اوّل بدانند. آن‌ها كه چیزی ندارند. بسیاری از آن‌ها واقعاً خوابند. اَلنّاسُ نِیامٌ إذا ماتُوا اِنْتَبَهُوا[11]. ما نباید بگوئیم همان طوری كه در ساخت و ساز و اتومبیل‌سازی و غیره جهان سوّم هستیم، در معارف و در الهیات هم جهان سوّم باشیم. باید در الهیات جهان اوّل باشیم.

این شرف ماست
امّا بخش دوّم عرضم این است كه با مردم چگونه رفتار كنیم. این كشور- جاهای دیگر بحث خاصّ خودشان را دارند- كه الآن هفتاد میلیون جمعیت دارد، ما خیلی خوش‌باورانه بخواهیم سخن بگوئیم، یك میلیون دینشان را از قرآن و روایات دارند. یعنی محقّقانه و طبق فلان آیه و طبق فلان روایتی كه كلینی یا صدوق و شیخ طوسی رضوان‌الله‌علیهم نقل كرده‌اند كه به استناد این روایات و قرآن دینشان را داشته باشند. امّا 69 میلیون، یعنی اكثریت قاطع، دینشان را از شما روحانیان دارند. این مردم دینشان را از حسینیه و مسجد و منبر دارند. دیگر نمی‌گویند كلینی این‌چنین گفته یا صدوق این‌طور گفته است. كاری كه روحانیت كرده و می‌كند به لطف الهی، احدی نكرده و نمی‌تواند بكند و از دیگری ساخته نیست. مهم‌ترین خدمت را همین حسینیه و مسجد و محراب و سخن‌رانی و ماه مبارك رمضان و محرّم سالار شهیدان می‌كند. از این خدمت بالاتر نیست و از هیچ كسی هم برنمی‌آید. این كشور هم با همین حسینیه و مسجد زنده است.

در جنگ جهانی اوّل بیگانه حمله كرد؛ هرچه خواست گرفت، ما تقدیم كردیم. در جنگ جهانی دوّم بیگانه حمله كرد، هرچه خواست، ایران تقدیم كرد. در كودتای ننگین 28 مرداد سال 32 شمسی، بیگانه در درون شورش كرد و هر چه خواست، گرفت؛ ما هم تسلیم شدیم. یكی نفت را برده، یكی گاز را برده، یكی استقلال را برده، یكی آزادی را برده، ما را ژاندارم منطقه كردند مثلاً. اما وقتی انقلاب اسلامی شد و روحانیت و حسینیه و مسجد قیام كرد و امام رهبریش را به عهده گرفت، هرچه خواستیم، گرفتیم؛ استقلالمان را گرفتیم، آزادی‌ و امنیتمان را گرفتیم. این شرف ماست.

ایران بدون حسینیه و مسجد، جنگ جهانی اوّل و دوّم را می‌بیند و كودتای ننگین 28 مرداد را. ایران با حسینیه و مسجد انقلاب اسلامی را می‌بیند. شرف این مردم و این مملكت از همین حسینیه‌ها و مسجدهاست؛ به وسیله‌ی آقایان روحانی و مبلغ. كار كمی نیست.

این كه می‌بینید بیگانه واقعاً می ترسد؛ به عراق و افغانستان حمله كرد، شیوخ خلیج فارس را خرید، اما نمی‌تواند به ایران طمع كند، به بركت همین منبر است. مهم‌ترین و برجسته‌ترین و شایسته‌ترین كاری كه در استقلال و آزادی ایران انجام شد، به وسیله‌ی روحانیت بود و مسجد و منبر و دین. مردم دینشان را از همین علما و مسجد و نماز جماعت و جمعه دارند. این مردم از این لباس توقّع خاص دارند و آن توقّع در این چهارچوب‌های علمی مطرح می‌شود.

در جان مردم
چهارچوب‌های علمی این است كه اگر كسی اهل تحقیق و خردورزی باشد و در حكمت نظری بخواهد كار كند، می‌گوید اُنظُر إلی مَا قال[12]. می‌خواهد فیزیك‌دان باشد یا ریاضی‌دان و شیمی‌دان و كیهان‌شناس و غیره، می‌گوید: این استاد است، چه كار داریم یهودی است یا مسلمان؟ باید ببینیم فیزیك را خوب درس می‌گوید یا نه. این اُنظُر إلی مَا قال است. در ریاضیات و فیزیك و شیمی و زمین‌شناسی و مانند آن هم همین‌طور است. دین ما این بخش را امضا كرده است. امّا اگر كسی بخواهد علوم انسانی را فرا بگیرد و انسان بشود و از كرامت انسانی طرفی ببندد و خلیفة‌الله شود، دیگر به او نمی‌گویند اُنظُر إلی مَا قالْ؛ می‌گویند: اُنظُر إلَی مَا فَعَلْ. ببینید این آقا چه كار می‌كند. این اُنظُر إلی مَا فَعَلْ بنای رسمی اكثر مردم است. در علوم انسانی قرار است این آدم باتقوا شود، اهل نماز شود، اهل صداقت و فلاح و صلاح و نَجاح بشود. چنین كسی را «فعل» رهبری می‌كند و نه «قول». اُنظُر إلی مَا فَعَلْ، نه اُنظُر إلی مَا قالْ.

شاید بیشتر مردم نتوانند این را تحلیل كنند كه حوزه‌‌ی علم تجربی كجاست و قلمرو علم تجریدی كجا؟ كجا جای اُنظُر إلی مَا قالْ است و كجا جای اُنظُر إلی مَا فَعَلَ، ولی درونش را كه بشكافی، همین درمی‌آید. اگر درون توده‌ی مردم را تحلیل كنید، حرف كسی را باور می‌كنند كه یصَدِّقُ فِعلُهُ قُولَه[13]. ذیل آیه‌ی إنَّمَا یخشَی‌ اللهَ مِنْ عِبادِهِ‌ العُلماءُ[14] چنین حدیثی هم هست. اُنظُر إلی مَا فَعَلْ در درون این مردم نهادینه شده است.

این‌ها كار ما را می‌خواهد. ما تا كار طاهر تحویل ندهیم، در جان مردم اثر نمی‌كند. ما كه نمی‌خواهیم سخن‌خوانی كنیم و یك چیزی را بنویسیم و بخوانیم فقط. می‌خواهیم این راه را برویم كه «قُولُوا فِی اَنفُسِهِمْ قُولاً بَلیغاً»، نه «فِی آذانِهِمْ». آن كه در آیه است، این است كه حرف را به جان مردم برسان، نه به گوش مردم. آیا ما در سخن‌رانی‌ها حرف نو داریم؟ نه. هر چه روی منبرها می‌گوئیم، مكرر مردم شنیده‌اند؛ چه حلال است، چه حرام است، چه بَد است‌، چه خوب است، چه جهنّم می‌آورد، چه بهشت می‌آورد. این را مكرر در مكرر شنیده‌اند. ما نمی‌خواهیم سخن‌رانی كنیم؛ می‌خواهیم این مطالب برود در جان مردم. این با سخن‌رانی كردن حل نمی‌شود.

اگر سخن‌ها عالمانه و عادلانه بود، این تلفیق می‌شود. ذات أقدس إله فرمود: تو عالمانه و عادلانه حرف بزن، من به جان این‌ها می‌رسانم؛ آن به عهده‌ی من. وَ قُولُوا فِی اَنفُسِهِمْ قُولاً بَلیغاً[15]. بنابراین ما می‌خواهیم مردم اصلاح بشوند. همین مردم اصلاح شده این كارهای بزرگ را كردند. مردم وقتی صالح می‌شوند كه از ما فعل طیب و طاهر ببینند. پس اُنظُر إلی مَا قالَ مربوط به حكمت نظری و علوم تجربی است، اُنظُر إلی مَا فَعَلَ مربوط به علوم انسانی است.

قرآن كریم كه جامع بین علم و عمل است، یعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ[16] از یك سو و یُزَكّیهِمْ[17] از سوی دیگر، به ما این سفارش‌ها را كرده:

هم خوب حرف بزنید، هم حرف خوب؛ یك.

هم به گفتارتان معتقد باشید و عمل كنید؛ دو.

اگر خوب حرف بزنید امّا حرف خوب نزنید، در جامعه اثر ندارد. حرف خوب نزنید ولی خوب سخن‌رانی كنید یا بالعكس، یكی از این‌ها باشد، گوش‌پذیر و جان‌نشین نیست. وجود مبارك موسی كلیم به ذات أقدس إله عرض كرد برادر من هم خوب حرف می‌زند و هم حرف خوب می‌زند؛ او را یاور من قرار بده. هُوَ اَفصَحُ مِنّی لِسانَاً[18]. یعنی هم خوب بلد است حرف بزند و شیرین سخن‌رانی می‌كند و هم حرف‌های خوب می‌زند. تنها عصا كافی نیست. درست است این عصا اژدها می‌شود، ولی همه را كه نمی‌شود با اژدها ترساند. هُوَ اَفصَحُ مِنّی لِساناً. قلم خوب، بیان خوب تأثیر بسزایی دارد در هدایت مردم.

از سوی دیگر فرمود این را با عمل، روح ببخشید. شاید تعبیر شریف امام صادق علیه‌السلام را ذیل آیه‌ی نورانی فَلْیَنْظُرِ الإنسانُ إلی طَعامِهِ[19] را دیده باشید. مرحوم فیض نقل كرده كه حضرت فرمود این طعام جامع است؛ علم را هم شامل می‌شود. انسانی كه می‌خواهد بفهمد علم و حرف را از چه كسی می‌گیرد، فَلینظُرِ الإنسانُ إلی طَعامِهِ اَیْ إلی عِلْمِهِ الََََّذی یأخُذ عَمَّنْ یأخُذ[20]. ببیند این علم را از چه كسی دارد می‌گیرد.

بیان نورانی امام صادق علیه‌السلام ذیل این آیه در درون همه‌ی مستمعان ما هست. آن‌ها می‌خواهند ببینند حرف را از چه كسی می‌شنوند؟ متعلّم‌اند و می‌خواهند ببینند معلّمانشان چه گروهی‌اند؟ آیا باور دارند حرف‌های خودشان را یا كاسب‌اند و سخن‌رانی‌فروش و فقه‌فروش؟ اگر این‌گونه باشند، مردم حرفشان را گوش نمی‌دهند.

ما باید در جان مردم اثر كنیم؛ و این راه دارد. راهش هم علم و عمل صالح ماست. بقیه را ذات أقدس إله در درون مردم نهادینه می‌كند. آن‌كه مقلّبِ قلوب است، دل‌ها را آماده می‌كند وگرنه از گوشی به گوشی رد می‌شود.


پی نوشتها:
[1] وسائل‌الشیعة، ج 27، ص 27
[2] وسائل‌الشیعة، ج 27، ص 27
[3] الكافی، ج 1، ص 32
[4] حجر، 29
[5] دیوان حكیم سنائی
[6] بقره، 125
[7] نهج‌البلاغة، نامه 28
[8] مائده، 55
[9] نهج‌البلاغة، كلمات قصار، 452
[10] كهف، 114
[11] بحار الأنوار، ج 4، ص43
[12] غُررالحكم، ص 58
[13] الكافی، ج1، ص 36
[14] فاطر، 28
[15] نساء، 63
[16] آل عمران، 164
[17] آل عمران، 164
[18] قصص، 34
[19] عبس، 24
[20] وسائل الشیعه، ج 27، ص 65.
 


منبع: از دیدار با حوزویان استان مازندران؛ قم، 6 دی‌ماه 1386


سه شنبه 16 فروردین 1390

کتابخانه ادبی

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :گوناگون ،

  دیوان رباعیات ابوسعید ابی الخیر
  دیوان حافظ
  گلستان سعدی
  دیوان شهریار
  دیوان امام خمینی
  کلیله و دمنه
  تذکر الاولیاء
  رباعیات حکیم عمرخیام
  سفرنامه ناصر خسرو
  دیوان پروین اعتصامی

 


سه شنبه 16 فروردین 1390

عرفان امام و منازل چهارگانه

   نوشته شده توسط: AMIR HASSAN SINAEE    نوع مطلب :اخلاق و عرفان ،

جواد محدثى   


بسم الله الرحمن الرحیم

آنچه در آثار ادبى و عرفانى امام خمینى "قدس سره" در سالهاى آخر عمر پر بركتش دیده مى‏شود - چه به صورت اشعار، چه نامه‏ها و مكتوبات عرفانى - نشان از نوعى "شوریدگى" و "دلدادگى" و "عشق" مى‏دهد.

ابراز حالات ویژه روحى و بى‏تابى‏هاى معنوى در راه وصل به جانان و اینكه همه چیز را فداى "او" كردن و همه مراحل را براى رسیدن به عشق و معشوق پیمودن و در این راه، از هیچ چیز پروا نداشتن و. . . همه از نشانه‏ها و آثار چنین عشق و مرتبه والاى از خود بریدن و به محبوب رسیدن است.

آنچه انسان را به محبوب و معبود مى‏رساند، عبارت است از:

- عبادت - علم - عرفان - و. . . عشق هر یك از مراحل سه گانه اول، گاهى هم به جاى "رساندن"، مانع مى‏شود و به جاى "خدایى شدن" به "خودى بودن" مى‏انجامد و به جاى ایجاد نورانیت، "حجاب" مى‏آورد.

اینكه انسان در محدوده "عبادت ظاهرى" نماند، و به اصطلاحات علمى و قیل و قال مدرسه، دل خوش نكند، و مباحث عرفانى براى او دكان نشود، بلكه به كنه و جوهره ناب بندگى و آزادگى برسد، موهبتى است كه خاص ویژگان است. در متون دینى هم (چه در آیات، چه روایات، و چه حتى در سیره معصومین و بزرگان دین) به رگه‏هایى از اشارات و تصریحاتى بر مى‏خوریم كه از این قشرى‏گرى و جمود برظواهر، یا از ژرفایى و رسیدن به باطن و جوهر ناب بندگى یاد كرده است.

آنچه در آثار امام راحل "قدس سره" بخصوص در اشعارش مشهود است، اشاره به این منازل و مراحل و وادیهاى سلوك و رسیدن به مرحله چهارم و "عشق ناب به خدا" است. شوریدگیهاى سالهاى آخر عمر حضرت امام نیز گویاى این حال متعالى و مقدس است.

آنچه در این نوشته، در پى آنیم، مرورى بر "دیوان امام" و ردیابى این مراحل و منازل اربعه در سروده‏هاى حضرت اوست.

اگر در اشعار امام مى‏بینیم كه از معبد و مسجد و طاعت و عبادت ریایى و ماذنه و دیر راهب و سجاده و صومعه و محراب و. . . نقد مى‏شود و از بى‏حاصلى اینها یاد مى‏شود، ناظر به روایاتى است كه از "عبادت بى‏علم" و "طول ركوع و سجود بدون تفكر" و " پرسشهاى ریایى "و. . . نكوهش شده است.

و اگر حمله تند و تیز امام را به كتاب و مدرسه و قیل و قال درس و بحث و شفا و اسفار و فیلسوف و فتوحات و مصباح و اوراق و دكه علم و صحبت‏شیخ و عقال عقل و برهان و. . . مى‏بینیم، باز ناظر به آنجاست كه علم و اصطلاحات علمى، حجاب گردد و علم، تنها در دانستنیهاى درس و بحث و تعلیم و تعلم خلاصه شود، نه آن نور امنیتى كه دلها را روشن و با صفا مى‏سازد. به فرموده امام صادق"ع":

"لیس العلم بالتعلم، انما هو نور یقع فى قلب من یرید الله تبارك و تعالى ان یهدیه" (1)

و اگر مى‏بینیم كه با قلم و تعبیرى تند، از عرفان و خانقاه و صوفى و درویش و خرقه ملوث و قلندران و مسند و. . . انتقاد مى‏كند و اینها را همه هیچ مى‏شمارد، آنجاست كه عرفان بازى و دستگاه سازى و مرید پرورى و انزواگزینى و بى‏خیالى، محصول اینگونه صوفیگرى‏هاى بى‏خاصیت‏باشد.

و. . . بالاخره اگر از مى‏و ساغر و میكده و خم و جرعه و سبو و جام و باده و جرگه عشاق و عاكف میخانه شدن و. . . سخن مى‏گوید، رسیدن به نهایت "عشق راستین" و دریدن همه حجابها و ظواهر و چشیدن طعم خوش "عبودیت عاشقانه" و "نورانیت علم" و "عرفان ناب" را در نظر دارد.

با این مقدمات كه گفته شد، مرورى به برخى از سروده‏هاى حضرت امام داریم و این مراحل اربعه و منازل چهارگانه را در اشعار او پى مى‏گیریم. (2)

با اشاره اینكه بلبل باغ جنان هم راهى به دوست ندارد و در پى آن "قبله نما"ست.

مى‏گوید:

عارف و صوفى از این بادیه دور افتادند
جام مى گیر ز مطرب، كه روى سوى صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سر مست ز میخانه كنم رو به خدا (ص 39)

در غزلى دیگر، كه سخن از مى‏و جامى است كه جان را فانى مى‏سازد و انسان را از " خود" رها مى‏سازد و همه تعلقات را مى‏زداید و در خلوتگه رندان بى‏حرمت، در اثر آن سرمستى از باده عشق، سجود و قیام را بر هم مى‏ریزد:

روم در جرگه پیران از خود بى‏خبر، شاید
برون سازند از جانم به مى‏افكار خامم را

و این "عدم نامه" را به ساغر ختم مى‏كند و این "حسن ختام" را به گوش "پیر صومعه" مى‏رساند.

در غزلى دیگر مى‏گوید (ص‏42) :

رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار
به دو عالم ندهم روى دل آراى تو را. . .

دكه علم و خرد بست، در عشق گشود
آنكه مى‏داشت‏به سر، علت‏سوداى تو را

مى‏بینیم كه علم و عقل و خرقه و مسند، همه در برابر "عشق"، هیچ است.

باز مى‏بینیم كه با محور قرار دادن "عشق" و "نیستى" و "فنا"، بر علوم رایج چنین مى‏آشوبد (ص‏44) :

"اسفار" و "شفا"ى ابن سینا نگشود
با آن همه جر و بحث‏ها مشكل ما

در همین راستا، در غزل دیگرى مى‏خوانیم (ص 48) :

از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلى نشد
كى مى‏توان رسید به دریا از این سراب
هرچه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم
چیزى نبود، غیر حجابى پس از حجاب

باز در همین محور، پس از بیان آنكه "جام باده"، روح افزا و درمانگر است، نه مدرس و مربى و حكیم و خطیب و حلقه صوفى و اصحاب صلیب، مى‏فرماید (ص‏51) :

از "فتوحات"م نشد فتحى و از "مصباح"، نورى
هر چه خواهم در درون جامه آن دلفریب است

در غزل دیگرى ظاهرسازیهاى دراویش را به‏سخره مى‏گیرد و درباره این ظواهر فریبا مى‏گوید (ص‏54) :

خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آنكه دورى كند از این و از آن، درویش است
نیست درویش كه دارد كله درویشى
آنكه نادیده كلاه و سر و جان، درویش است
حلقه ذكر میاراى، كه ذاكر، یار است
آنكه ذاكر بشناسد به عیان، درویش است

وى از غزل "سرجان"، پریشانحالى خود را از جام "بلى" مى‏داند كه از "روز الست" در دل ریشه دارد و این عشق بى‏انجام و آغاز را مایه خریدن ناز معشوق مى‏شمارد و مى‏گوید (ص‏65) :

حلقه صوفى و دیر راهبم هرگز مجوى
مرغ بال و پر زده، با زاغ هم پرواز نیست

و در جاى دیگر، عقل را دیوانه او شدن مى‏داند و از خود گذشتن را، نشانه عاشقى، و مى‏گوید (ص‏67) :

رهرو عشقى اگر، خرقه و سجاده فكن
كه بجز عشق، تو را رهرو این منزل نیست
اگر از اهل دلى، صوفى و زاهد بگذار
كه جز این طایفه را راه در این محفل نیست

و در ادامه، با تاكید بر اینكه "اهل دل" بودن، راه اصلى است و آرزوى رهایى از خرقه سالوس مى‏كند و چنین مى‏گوید:

علم و عرفان به خرابات ندارد راهى
كه به منزلگه عشاق، ره باطل نیست.

كه به عیان، خرقه صوفى و سجاده زاهد و علم و عرفان را براى رسیدن به "منزلگاه عشاق"، ناتوان مى‏شمارد و در اینكه براى یافتن دل و دلدار، نباید راه را گم كرد و در پیچ و خم ظواهر و علوم و اصطلاحات ماند، در غزل "قصه مستى" اینگونه مى‏سراید (ص‏71) :

آنكه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نیست
آنچه جان جوید، به‏دست‏صوفى بیگانه نیست
گفته‏هاى فیلسوف و صوفى و درویش و شیخ
در خور وصف جمال دلبر فرزانه نیست

در غزل دیگر راه علم و عقل را از دیوانگى جدا مى‏داند و تنها راه آشنایى با دوست را مستى و دیوانگى و از خویشتن بیگانگى مى‏شمارد (ص‏72) .

درویشى را در درویش صفتى مى‏داند و صوفى راستین را اهل صفا و عالم واقعى را آراسته به اخلاص، و گرنه علمش حجاب مى‏شود و دگر هیچ و اینكه (ص‏74) :

عارف كه ز عرفان كتبى چند فرا خواند
بسته است‏به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ

در غزل دیگرى كه سخن از عشق دلدار است و مى‏زدگان بیخود از خویش، باز هم از حجاب و مانع بودن "علم و عرفان" مى‏گوید (ص‏82) :

عشقت از مدرسه و حلقه صوفى راندم
بنده حلقه بگوش در خمارم كرد

نقد از مدعیان بى‏باطن همچنان ادامه مى‏یابد و در غزلى از زهد فروشان قلندر و عبادتهاى كاسب كارانه و مرشد بازى‏هاى دكان دارانه و صوفى‏هاى پر ادعا انتقاد مى‏كند (ص‏94) و در جاى دیگر، ضمن ستایش از مستان از خود بى‏خود و بى‏نصیبى عاقلان، به حجاب بودن علم مى‏پردازد و افق تازه‏اى را پیش خود مى‏یابد، وقتى كه از "عرفان" به "عشق" مى‏رسد. با هم بخوانیم (ص‏104) :

در بر دلشدگان، علم حجاب است، حجاب
از حجاب‏آنكه برون رفت‏بحق، جاهل بود . . .
چون‏به "عشق" آمدم از حوزه"عرفان"، دیدم
آنچه خواندیم و شنیدیم، همه باطل بود

باز هم رستن از پوسته و رسیدن به مغز. مى‏بینیم كه در بتكده و كعبه و خانقاه و دیر و كنیسه، جلوه و نام و كلامى از آن "دلبر" نمى‏یابد و در "مدرس فقیه"، تنها قیل و قال مى‏بیند و محضر ادیب را هم فاقد آن گمشده مى‏یابد، حتى در صفوف قلندران هم تنها مدیحه سرایى از قلندران را مشاهده مى‏كند و در نهایت، "یك قطره مى" از جام دلبر را عطاكننده چیزى مى‏داند كه در همه ملك جهان نیست (ص‏108) .

دیوان امام"ره" را مرور مى‏كنیم. همچنان جلوه‏هایى از این حقیقت ناب كه وقتى پرتو حسن به جان بیفتد، عشق همه دردها را درمان مى‏كند و همان جلوه كه بر موسى‏عمران نمود، در جان عاشق هم آتش مى‏افروزد (ص‏115) :

ابن سینا را بگو در طور سینا ره نیافت
آنكه را برهان حیران ساز تو حیران نمود

و این حقیقت، در جاى دیگر اینگونه متجلى است (ص‏117) :

از در مدرسه و دیر، برون خواهم تاخت
عاكف سایه آن سرو روان خواهى دید

و در اقبال به عشق و مستى گوید (ص‏122) :

برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر
محراب را به شیخ ریاكار، واگذار
با پیر میكده خبر حال ما بگو
با ساغرى برون كند از جان ما خمار

در غزل دیگر، باز هم سخن از ساقى و میكده و عشق یار مطرح است و (ص‏125) :

گر گذشتى به در مدرسه، با شیخ بگو
پى تعلیم تو آن لاله عذار آمد باز
دكه زهد ببندید در این فصل طرب
كه بگوش دل ما نغمه تار آمد باز

در غزل "آواز سروش" (ص‏130 یكسره سخن از مدهوشى حاصل از میكده و پیمانه و باده فروشى است كه نارسایى گامهاى مسیر علم و عرفان و مدرسه و خرابات و عالم و صوفى را جبران مى‏كند:

از دم شیخ، شفاى دل من حاصل نیست
بایدم شكوه برم پیش بت‏باده فروش
نه محقق خبرى داشت، نه عارف، اثرى
بعد از این دست من و دامن پیرى خاموش
عالم و حوزه خود، صوفى و خلوتگه خویش
ما و كوى بت‏حیرت زده خانه به دوش
از در مدرسه و دیر و خرابات شدم
تاشوم بر در میعادگهش حلقه بگوش
گوش از عربده صوفى و درویش ببند
تا به جانت رسد از كوى دل، آواز سروش

در غزل بعدى، باز هم صحبت از عهد بستن با پیر مى‏فروشى است و بى‏حاصلى شیخ خرقه پوش و قیل و قال مدرسه (ص‏131) :

از قیل و قال مدرسه‏ام حاصلى نشد
جز حرف دلخراش، پس از آن همه خروش

در غزل "نهانخانه اسرار" (ص‏138) نیز سخن از روى نیاز بردن بر در میكده و پیرمغان است و همان مضامینى كه در ص 130 هم بود.

صوفى و خرقه خود، زاهد و سجاده خویش
من سوى دیر مغان، نغمه نواز آمده‏ام
با دلى غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدى هله با سوز و گداز آمده‏ام

در غزل دیگر (ص‏140) از دغلبازى صوفى به امان آمده و از قیل و قال مدرسه، به میكده و عالم عشق و سرمستى پناه مى‏آورد و با روان شوریده، در پى گشودن گره‏هاى بسته با غمزه یار است:

شیخ را گو كه در مدرسه بر بند، كه من
زین همه قال و مقال تو به جان آمده‏ام
سرخم باز كن‏اى پیر كه در درگه تو
با شعف، رقص كنان، دست فشان آمده‏ام

و با بیان اینكه "همه جا خانه یار است كه یارم همه جاست"، به شهود خدا در ذره ذره هستى اشاره مى‏كند كه اینگونه تجلى خدا را جز در دید عاشقانه عرفانى نمى‏توان یافت. غزل "خال لب" نیز، كه براى نخستین بار پس از ارتحال حضرت امام"قدس سره" از سوى فرزندش مرحوم حاج احمد آقا به ملت داغدیده ایران عرضه شد، همین حال و هوا و شوریدگى عاشقانه و فارغ از خود شدن و منصوروار، خریدار سر دار شدن و شرر غم دلدار به چشم مى‏خورد و گریز از پندهاى واعظ شهر و دور افكندن جامه زهد و ریا و پوشیدن خرقه پیر خراباتى و این حالت كه (ص‏142) :

در میخانه گشایید به رویم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

و در صفحه بعد نیز، شهره شهر شدن را در پى گرفتارى در كمند سر زلف یار مى‏داند و مى‏گوید:

مستى علم و عمل رخت‏ببست از سر من
تا كه از ساغر لبریز تو هشیار شدم

در غزل "جامه دران" (ص‏151) خواستار جام مى‏از دست دلبر مى‏شود و پروانه‏وار گرد شمع روى دوست مى‏چرخد و دنیا را همچون قفسى و دامى مى‏بیند كه باید از پرپر شدن در آن و ماندن در این رها شد و آرزو مى‏كند كه خرقه ملوث و سجاده ریا را بر در میخانه بردرد و از سبوى عشق، جرعه‏اى نوشیده و مستانه، جان از خرقه هستى درآورد:

گر از سبوى عشق دهد یار، جرعه‏اى
مستانه جان ز خرقه هستى درآورم

و این یادآور وصفى است كه حضرت امیر"ع" در نهج البلاغه از متقین دارد كه چنان مشتاق ثواب وبیمناك از عقاب‏اند كه اگر "اجل" نبود، یك چشم برهم زدن جانهایشان در زندان تن نمى‏ماند:

ولو لا الاجل الذى كتب الله علیهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم" (3)

این بى‏تابى از ماندن در قفس تن و زندان زندگى و شوق به رهایى از این جهان كه خاص مرحله عشق است، در غزلها و موارد دیگر هم دیده مى‏شود و اظهار امیدوارى مى‏كند كه روزى برسد تا از این خانه هجرت كرده و پروانه‏وار در شعله شمع وجود دلدار بسوزد (ص 158) :

روى از خانقه و صومه برگردانم
سجده بر خاك در ساقى میخانه كنم
حال، حاصل‏نشد از موعظه صوفى و شیخ
رو به كوى صنمى واله و دیوانه كنم

وى خود را "زاده عشق" مى‏داند كه با مدعى عاكف مسجد در نبرد است و خلیلانه در آتش عشق یار مى‏رود و به مستى و بیهوشى در میكده مى‏بالد و در نهایت چنین مى‏گوید (ص 163) :

با صوفى و درویش و قلندر به ستیزیم
با مى‏زدگان، گمشدگان بادیه گردیم

و همین مضامین را در غزل "جام ازل" (ص 167) دارد و خود را زاده عشق و پسرخوانده جام و دلداده میخانه و غلام پیر مغان مى‏شمارد و هم از اصطلاحات مدرسه گریزان است و هم خرداندیشان و عوام:

با صوفى و با عارف و درویش به جنگیم
پرخاش‏گر فلسفه و علم كلامیم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق، كناریم
مطرود خردپیشه و منفور عوامیم

در "مناجات محبین" از حضرت سجاد"ع"، سخن از چشیدن شیرینى محبت‏خدا و آن را با چیز دیگرى عوض نكردن و شوق دیدار خدا داشتن و توفیق نظر به وجه‏الله داشتن است: " واجتبیته لمشاهدتك واخلیت وجهه لك و فرغت فواده لحبك و رغبته فیما عندك . . . . " . اینگونه مضامین عاشقانه و پشت‏سر نهادن مراحل علم و عبادت و كتاب و كلام و رسیدن به شور و حال و بار یافتن به قرب و لذت بردن از انس، در اشعار متعددى از حضرت امام دیده مى‏شود. غزل "باریار" (ص 168) یكى از این نمونه‏هاست كه در آن از جمله مى‏خوانیم:

راز دل غمدیده خود را به كه گویم؟
من تشنه جام مى از آن كهنه سبویم
بر دار كتاب از برم و جام مى آور
تا آنچه كه در جمع كتب نیست، بجویم
از پیچ و خم علم و خرد رخت‏ببندم
تا بار دهد یار به پیچ و خم مویم

و این همان مراحل بالاتر از علم است كه شاعرى گفته است:

بشوى اوراق اگر همدرس مایى
كه علم عشق در دفتر نباشد

این‏ها مرحله‏اى است كه حتى پاى عرفان هم از پیمودن راه آن ناتوان است و تنها با شهپر عشق است كه مى‏توان در این آفاق پر كشید. حضرت امام در غزل "وادى ایمن"، در پى صاحبنظرى است كه این گم كرده راه را به منزل برساند و با گذراندن راه پر خطر عشق، به آن منزلگه ایمن، بار یابد. (ص 169) :

از ورق پاره عرفان خبرى حاصل نیست
از نهانخانه رندان خبرى مى‏جویم
مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد
از گلستان رخ او ثمرى مى‏جویم . . .
ترك میخانه و بتخانه و مسجد كردم
در ره عشق رخت رهگذرى مى‏جویم

این ابیات را نیز دقت كنید (ص 170) :

خرم آن روز كه ما عاكف میخانه شویم
از كف عقل برون جسته و دیوانه شویم
بشكنیم آینه فلسفه و عرفان را
از صنم خانه این قافله بیگانه شویم
فارغ از خانقه و مدرسه و دیر شده
پشت پایى زده بر هستى و فرزانه شویم

در غزل "غمزه دوست" (ص 186) ، هدف از حضور در میكده و بتكده و مسجد و دیر را بهره از " نگاه دوست" مى‏داند و اینكه اگر به این خواسته نرسد، آنها ثمرى ندارد و همه چیز سراب است:

بر در میكده و بتكده و مسجد و دیر
سجده آرم كه تو شاید نظرى بنمایى
مشكلى‏حل نشد از مدرسه و صحبت‏شیخ
غمزه‏اى، تا گره از مشكل ما بگشایى

و این مضامین، تداعى كننده عشق و شیدایى نهفته در "مناجات المریدین" امام سجاد"ع" است كه عشق معبود را كارساز و درمان كننده و آرام بخش و همدم و. . . مى‏داند و در پى این اكسیر دگرگون ساز است: ". . . فانت لاغیرك مرادى، ولك لالسواك سهرى و سهادى و لقائك قرة عینى و وصلك منى نفسى و الیك شوقى و فى محبتك ولهى و الى هواك صبابتى و رضاك بغیتى و رویتك حاجتى و جوارك طلبى و قربك غایة سولى و فى مناجاتك روحى و راحتى و عندك دواء علتى و شفاء غلتى و برد لوعتى و كشف كربتى. . . " (4) (ص 16)

در غزل شرح پریشانى (ص 160) نیز كه با مطلع "درد خواهم، دوا نمى‏خواهم" از همین دلدادگى و شوق و انس و خریدارى جفاى یار و عشق به بیمارى آن محبوب سخن مى‏گوید و اینكه او دعا و ذكر و فكر و قبله و قبله نماست.

به هر حال، آنچه امام را جذب كامل كرده و از همه چیز و همه جا و همه كس رهانده است، همان خلوت مستان و جرگه عشاق است كه وراى آن اصطلاحات و علوم و زهد و عبادت و حلقه درویشان است. این مرحله، اوج كمال روحى و رهایى از همه تعلقات است. این چند بیت را هم از غزل خلوت مستان (ص 187) مرور كنیم:

در حلقه درویش ندیدیم صفایى
در صومعه از او نشنیدیم ندایى
در مدرسه از دوست نخواندیم كتابى
در ماذنه از یار ندیدیم صدایى
در جمع كتب هیچ حجابى ندریدیم
در درس صحف، راه نبردیم به جایى
در جرگه عشاق روم، بلكه بیابم
از گلشن دلدار، نسیمى، ردپایى
این‏ما و منى جمله ز عقل است‏و عقال‏است
در خلوت مستان نه منى هست و نه مایى

علمهاى عاى بى‏اثر در ساختن روح و سعادت عالم، حجاب است، هم براى خود و هم براى دیگران به فرموده حضرت على"ع": "علم لا ینفع كدواء لا ینجح". (5) علم بى‏فایده همچون دارویى است كه اثر درمانى ندارد. و به تعبیر حضرت عیسى"ع": مثل عالمان بد، همچون صخره‏اى كه بر دهانه نهرى قرار گرفته كه نه خود از آب مى‏نوشد و نه مى‏گذارد آب به مزرعه‏هاى تشنه برسد: "مثل علماء السؤ مثل صخرة وقعت على فم النهر، لا هى تشرب الماء و لاهى تترك الماء یخلص الى الزرع". (6)

این حكمت متعالى را حضرت امام، در یك رباعى اینگونه مى‏سراید (ص 212) :

علمى كه جز اصطلاح و الفاظ نبود
جز تیرگى و حجاب چیزى نفزود
هر چند تو حكمت الهى خوانیش
راهى به سوى كعبه عاشق ننمود

باز هم از رباعیات امام بخوانیم (ص 238) :

اى پیر مرا به خانقه منزل ده
از یاد رخ دوست مراد دل ده
حاصل نشد از مدرسه، جز دورى یار
جانا مددى به عمر بى‏حاصل ده

در اینجا گریز از مدرسه به خانقاه است، تا عمر، حاصلى داشته باشد. ولى خواسته برتر، رها شدن از این دوست و رسیدن به عشق و جنون (ص 238) :

یارب نظرى ز پاكبازانم ده
لطفى كن و ره به دلنوازانم ده
از مدرسه و خانقهم باز رهان
مجنون كن و خاطر پریشانم ده

باز هم نمونه دیگر، سپردن دلق و مسند به دیگران و بر هم زدن طومار حكمت و فلسفه و عرفان، در برابر وصول به بارگاه عشق است. چنین مى‏خوانیم (ص 223) :

آن روز كه ره به سوى میخانه برم
یاران همه را به دلق و مسند سپرم
طومار حكیم و فیلسوف وعارف
فریاد كشان و پاى كوبان بدرم

گرچه بناى كار در این بررسى، "دیوان امام" بود، لیكن در نامه‏ها و مكتوبات عرفانى حضرت امام"قدس سره" نیز اشاراتى به این "موانع راه" و "منازل سلوك" و " حجب نور" دیده مى‏شود.

دریغ است كه در این نوشته، نگاهى به آن رهنمودهاى حكیمانه و نواهاى عاشقانه و عارفانه نداشته باشیم.

در نامه‏اى عارفانه به خانم فاطمه طباطبایى (همسر مرحوم حاج احمد آقا) در چند مورد از این رشحات ناب دیده مى‏شود:

". . . دخترم! سرگرمى به علوم حتى عرفان و توحید، اگر براى انباشتن اصطلاحات است - كه هست - و براى خود این علوم است، سالك را به مقصد نزدیك نمى‏كند كه دور مى‏كند; "العلم هوالحجاب الاءكبر". و اگر حق جویى و عشق به او انگیزه است - كه بسیار نادر است - چراغ راه است و نور هدایت; "العلم نور یقذفه الله فى قلب من یشاء". و براى رسیدن به گوشه‏اى از آن، تهذیب و تطهیر و تزكیه لازم است. " (7)

"به قدر میسور، در رفع حجب و شكستن اقفال براى رسیدن به آب زلال و سرچشمه نور كوشش كن. تا جوانى در دست توست، كوشش كن در عمل و تهذیب قلب و در شكستن اقفال و رفع حجب، كه هزاران جوان كه به افق ملكوت نزدیكترند. موفق مى‏شوند و یك پیر موفق نمى‏شود. " (8)

". . . بافته‏هاى سابق را جز مشتى الفاظ نمى‏بینم و به تو و سایر جوانها كه طالب معرفتند، وصیت مى‏كنم كه شما و همه موجودات جلوه اویند و ظهور ویند، كوشش و مجاهده كنید تا بارقه‏اى از آن را بیابید و در آن محو شوید واز نیستى به هستى مطلق رسید. " (9)

". . . شب گذشته، اسماء كتب عرفانى را پرسیدى. دخترم! در رفع حجب كوش نه در جمع كتب. گیرم كتب عرفانى و فلسفى را از بازار به منزل و از محلى به محلى انتقال دادى، یا آن كه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردى و در مجالس و محافل آنچه در چنته داشتى عرضه كردى و حضار را فریفته معلومات خود كردى و با فریب شیطانى و نفس اماره خبیث‏تر از شیطان، محموله خود را سنگین‏تر كردى و با لعبه ابلیس مجلس آرا شدى و خداى نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد - كه خواهد آمد - آیا با این محموله‏هاى بسیار به حجب افزودى یا از حجب كاستى؟ خداى عزوجل براى بیدارى علما آیه شریفه "مثل الذین حملوا التوراة" را آورده تا بدانند انباشتن علوم، - گرچه علم شرایع و توحید باشد - از حجب نمى‏كاهد، بلكه افزایش مى‏دهد و از حجب صغار او را به حجب كبار مى‏كشاند. نمى‏گویم از علم و عرفان و فلسفه بگریز و با جهل، عمر بگذران، كه این انحراف است. مى‏گویم كوشش و مجاهده كن كه انگیزه الهى و براى دوست‏باشد و اگر عرضه كنى براى خدا و تربیت‏بندگان او باشد، نه براى ریا و خودنمایى. . . " (10)

این نكته لطیف و ظریف را هم بخوانیم:

"همچون عاشق بى‏سوادى كه به سواد نامه محبوب نظر كند و دل خوش دارد كه این نامه محبوب است و همچون پارسى زبان پریشان عربى ندانى كه قرآن كریم را خواند و چون از اوست، لذت برد و حالى به او دست دهد كه هزاران بار بهتر از ادیب دانشمندى است كه به اعراب و مزایاى ادبى و بلاغت و فصاحت قرآن سرخود را گرم كند و فیلسوف و عارفى كه به مسائل عقل و ذوقى آن بیندیشد و از محبوب غافل باشد، چون مطالعه كتب فلسفى و عرفانى كه به محتواى كتاب مشغول و به گوینده آن كارى ندارد. " (11)

حضرت امام "قدس سره" در یك نامه عرفانى دیگر خطاب به فرزند گرامى‏شان حاج سید احمد آقا، نكاتى در همین مقوله دارد كه جملاتى هم از این نامه تقدیم مى‏شود:

". . . پس میزان عرفان و حرمان، "انگیزه" است. هر قدر انگیزه‏ها به نور فطرت نزدیك‏تر باشند، از حجب، حتى حجب نور وارسته تر، به مبدا نور وابسته ترند، تا آنجا كه سخن از وابستگى نیز كفر است. " (12)

در همین نامه مى‏خوانیم:

". . . كوشش كن كلمه توحید را كه بزرگترین كلمه است و والاترین جمله است از قلت‏به قلبت‏برسانى كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهانى است و این حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقین به قلب نرسد، فایده واثرش ناچیز است. چه بسا بعض از همین اصحاب برهان عقلى و استدلال فلسفى بیشتر از دیگران در دام ابلیس و نفس خبیث مى‏باشند - پاى استدلالیان چوبین بود - و آنگاه این قدم برهانى و عقلى تبدیل به قدم روحانى و ایمانى مى‏شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور كند آنچه را استدلال، اثبات عقلى كرده است. " (13)

حضرت امام"ره" در نامه عرفانى دیگرى كه براى خانم فاطمه طباطبایى در سال 65 (سه سال پیش از ارتحالش) نوشته است، اینگونه مى‏نگارد:

". . . در جوانى كه نشاط و توان بود با مكاید شیطان و عامل آن كه نفس اماره ست‏سرگرم به مفاهیم و اصطلاحات پرزرق و برقى شدم كه نه از آنها جمعیت‏حاصل شد. نه حال و هیچ‏گاه در صدد به دست آوردن روح آنها و برگرداندن ظاهر آنها به باطن و ملك آنها به ملكوت برنیامدم و گفتم: "از قیل و قال مدرسه‏ام حاصلى نشد، جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش" و چنان به عمق اعتبارات فرو رفتم و به جاى رفع حجب به جمع كتب پرداختم كه گویى در كون و مكان خبرى نیست. جز یك مشت ورق پاره كه به اسم علوم انسانى و معارف الهى و حقایق فلسفى طالب را كه به فطرت الله مفطور است از مقصد باز داشته و در حجاب اكبر فرو برده.

اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوى دوست‏بازم داشت، نه از فتوحات فتحى حاصل و نه از فصوص الحكم حكمتى دست داد، چه رسد به غیر آنها كه خود داستان غم انگیز دارد. " (14)

و به فرزندش چنین نصیحت مى‏كند:

". . . پس از این پیر بینوا بشنو كه این بار را به دوش دارد و زیر آن خم شده است; به این اصطلاحات كه دام بزرگ ابلیس است‏بسنده مكن و در جستجوى او جل و علا باش. جوانى‏ها و عیش و نوشهاى آن بسیار زودگذر است كه من خود همه مراحلش را طى كردم. " (15)

خلاصه سخن آنكه در مراحل سلوك و كمال نفس، باید این چهار گام را برداشت:

اول: در پوسته ظاهرى عبادت نماندن و به ژرفاى عبودیت رسیدن دوم: دربند اصطلاحات علمى و دروس مدرسه‏اى، از نورانیت قلب محروم نگشتن سوم: دفتر و بساط درویشى و عرفانى نگشودن و از حصار الفاظ به درون عرفان ناب پاى نهادن چهارم: رسیدن به مرحله فنا و بیخودى و رستن از همه تعلقات خودى و تعینات فردى كه محصول "عشق" است و این وادى با اصطلاحات مى‏و باده و شراب و مستى بیان مى‏شود.

پایان این نوشتار را غزل دیگرى از حضرت امام"قدس سره" قرار مى‏دهیم كه از این شیفتگى و شیدایى و سرمستى از باده عشق و محبت الهى و شوق رفتن و رسیدن و حیرانى و پریشانى لبریز است. آرى، غزل "محفل دلسوختگان" (ص 66) :

عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
كیست كاین آتش افروخته در جانش نیست
جز تو در محفل دلسوختگان ذكرى نیست
این حدیثى است كه آغازش پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش كسى باز نمود
جزبر دوست كه خود حاضر و پنهانش نیست
با كه گویم كه بجز دوست نبیند هرگز
آنكه اندیشه دیدار به فرمانش نیست
گوشه چشم گشا بر من مسكین بنگر
ناز كن ناز، كه این بادیه سامانش نیست
سرخم باز كن و ساغر لبریزم ده
كه بجز تو سرپیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویى
آنكه در سینه بجز قلب پریشانش نیست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسى نیست كه سرگشته و حیرانش نیست.


پى ‏نوشت‏ها :

1. . بحار الانوار، ج 1 ص 225.
2. منبع مطالعه و بررسى "دیوان امام" است كه از سوى "مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى" چاپ شده است و شماره صفحاتى كه در متن مى‏آید، براساس این دیوان است.
3. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193 (متقین) .
4. مفاتیح الجنان، ص 124 مناجات هشتم از مناجات خمسة عشر.
5. غررالحكم، حدیث 6292.
6. العلم و الحكمه فى الكتاب و السنه، رى شهرى، ص 446.
7. صحیفه نور، ج 22، ص 343.
8. همان، ص 344.
9. همان، ص 345.
10. همان، ص 346.
11. همان، ص 347.
12. همان، ص 359.
13. همان، ص 361.
14. همان، ص 380.
15. همان، ص 381.


منبع: سایت imam-khomeini.com


تعداد کل صفحات: 7 1 2 3 4 5 6 7